داستان علمی تخیلی (بایگانی)
داستان کوتاه «روزی،...
خانه‌ی خواهرم مثل گاراژ شده بود. یکی می‌آمد، یکی می‌رفت. یکی می‌پرسید: «ساعت چنده؟» یکی دنبال جوراب می‌گشت و یکی ساک مسافرتی را از این‌طرف …
داستانک «پروژه قاره...
قبلا درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص …