شمالیهی ذیصلاح
بگذار برای تو حالا از این غروب جمعه بگویم که انتظار میکشم تا بیایی. روبهروی باغِ اساطیریی تمدنِ از رنگ و رو رفتهام هنوز قناریی تلخیست که آوازی سوزناک را زمزمه میکند. همینها بود. نه؟ و تو از پشتِ خاطرات دورِ زندهگیی من میآمدی با شاخهی سلامی که لابهلای موهایت جا خوش کرده بود. همین…