داستان کوتاه «اتاقکِ پشت تعمیرگاه»
تو دماغی حرف میزد. نفسش را توی سینه حبس میکرد و بیرون میداد. گاهی یک قلپ از هوا را میبلعید و توی ریهش نگه میداشت. آخرش بعد از چند ثانیه ته ماندهی دود را با خست توی هوا فوت میکرد. میلهی نازک را از توی سوراخ شمعک بخاری بر میداشت، هنوز سرخ بود و احتمالا…
