خورشید لحافِ آسمان را از روی خودش کنار زده بود که صدای «کاکُلی»، خروسِ «نجیبهخاتون» از باغ خانهی او که به دامنهی شیطانکوه مشرف میشد، آمد؛ جادههای گل و گشاد و سر به زیر اطراف کوه را سُر خورد و بعد از دو سه دور پیچ و تاب خوردن در کوچه به حیاط خانهی «حاجرحیم» رسید. آنوقت در حیاط چرخی زد و با هر زحمتی بود خودش را از پنجرهی اتاق پذیرایی رد کرد و به گوش حاج رحیم رساند. هر روز صبح چشمهای حاج رحیم با شنیدن صدای آشنای این خروس باز میشد و به گوشهی ترک خوردهی سقف اتاق خیره میشد. درست زیر سقف عکس جوانی او قرار داشت که عکاسِ باغ، جلو باغ ملی از او انداخته بود. توی عکس به نظر میآمد که پیراهن سیاهش از کش و قوس زیاد گَل و گشاد شده و آنرا به زور توی شلوارش جا کرده باشد. شلوار خاکستری به پا داشت و کفش پاشنه بخواب. دستهایش از هم سوا و بدون تکیه به جایی از بازوهایش آویزان بودند. کف دستش را مشت کرده بود و با سبیل کت و کلفتی که به امتداد میانهی چشمهایش میرسید و حسابی صورتش را پر میکرد، توی لنز دوربین زل زده بود. پایین عکس درست جایی که او یکی از پاهایش را کج گذاشته بود، یک کلاغ دیده میشد که مثل او گنگ و گیج به دوربین نگاه میکرد. حاج رحیم این عکس را دوست داشت و آنرا به عنوان یکی از یادگارهای دوران جوانیاش هنوز نگهداشته بود. هر روز صبح بعد از اینکه چشمهایش را باز میکرد نگاهش به این عکس گره میخورد، لحاف را از روی خودش کنار میزد و از روی مبل اتاق پذیرایی بلند میشد. کمی به خودش کش و قوس میداد و ناگهان مثل اینکه چیزی به یادش افتاده باشد، لحظهیی بیحرکت میشد. درد ناجوری از زیر کمرش،…
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر