آخرین بروزرسانی: 19 آوریل 2018
هر روز صبح خورشید بالانیامده، رفتگران گروه گروه به میدان شهر میآمدند و با کاردک به جان دیوارهای شهر میافتادند و کاغذپارههایی که باعجله روی همدیگر چسبانده شده بودند و چسب و سریش از سر و کولشان میبارید را از تن دیوار جدا میکردند. خورشید که بالا میآمد بقیه مردم با کاغذهای لولهشدهی زیر بغلشان از خانه بیرون میزدند و خودشان را با عجله تا میدان اصلی شهر میرسانند. کاغذها را با عجله باز کرده و با چسب به دیوارهای اطراف میدان میچسباندند و بدون اینکه نگاهی به چیز دیگری بیندازند راهشان را میگرفتند، به خانه برمیگشتند و تا فردا روی کاغذ جدید دیگری کار میکردند و افکار و تفکرات خودشان را روی آن مینوشتند.
در تمام طول روز و در اطراف میدان خبری از مردم نبود و هرگز کسی کنجکاو نمیشد که روی کاغذهای بقیه مردم چه چیزی نوشته شده است. در واقع اهمیتی هم نداشت. مهم این بود که هرکس وظیفهی خودش را به بهترین شکل انجام دهد و دیگران را با عقاید و تفکرات خودش نسبت به پیرامونش آشنا کند. حالا اینکه کسی اینها را میخواند یا نه چندان مهم نبود.
پایان





اولین باشید که نظر می دهید