این از آن دستترانههاست که اگر معنا و مفهوم بعضی عبارتها را از دهان شاعر نشنوید، کل ترانه به چیزی پرت و پلا مانند میشود. اما وقتی نشانهها را با توضیحی شاعرانه دنبال کنید، درک دیگری از ترانه به دست میآورید. صد البته معتقدم که «مُشک آن است که خود ببوید… نه آن که عطار بگوید» بنابراین قبول میکنم این شعر علاوه بر ایرادهای مهم وزنی، از رساندن پیام نیز عاجز بوده است و اینچنین نیاز به توضیحات اضافه دارد. اما با اینهمه اعتقاد دیگری دارم که شعر را هیچوقت «بعدا» دستکاری نکنم. معتقدم شعر همانچیزی باید باشد که به صورت آنی در حالتی وحی و الهامی بر شاعر فرود میآید و نوشتن و نگه داشتن همان پیام آنی از دستکاری بعدی ترانه و واژهچینی و مرمتش بیشتر میارزد.
ترانه در واقع گفتگویی بین انسان و خداست… این دو چیزهایی که خودساختهاند را در دیالوگی دو طرفه به رخ یکدیگر میکشند و در اواسط ترانه این گفتگو به مونولوگ تبدیل میشود. گویی مخاطب و گوینده به یک وحدت دستکم ظاهری میرسند.
- انسان حوض و فوارهی دستساز خویش را به رخ خدایش میکشاند و از او میپرسد که آیا تو قادر به تولید فواره و حوض بودهای؟ و خدایش در پاسخ یخبستن رودهای خروشان را جزو قدرتهای خویش بر میشمرد و از انسان میپرسد که رودِ یخبستهی تو کجاست؟ (حوض و فواره اما معنای بیادبانهای نیز دارند که در چند ترانهی دیگر نیز استفاده کردهام. حوض آلت جنسی زنانه است و فواره آلت جنسی مردانه!)
- انسان بار دیگر میگوید که من قصهساز داستانهای افسانهای ققنوس بودهام و تو با همهی خداییات در هیچ قلهای مرغی چنین عاشق -حتا در داستانی- نساختهای.
- یکی میگوید صدای حزنانگیز ناقوسهای کلیساها و معابد که دستساز من است و رسم یکشنبهها و کلیساها و عبادتها از آن من است و تو چنین چیزی نداری.
- دیگری میگوید اما من داستان عاشقانهتری از کلیساها ساختهام با مریم و دیواری و مسح دیوارهای توسط عیسی و دزدانه نگاهی به عشقی زمینی ساختهام. گویی در افسانهای جایی برای تردیدی در دل عیسی میکارد، میان «نگهداشت شریعت قدیم و لمس دیوار معبد» و نیمنگاهی به مریمِ خویش انداختن و راه عشق زمینی را پیمودن… (با الهام از فیلم آخرین وسوسهی مسیح) (البته در زمان عیسی، معبد دوم هنوز پابرجا بود و امروزه از آن معبد، تنها دیوار ندبه باقی مانده است.)
- دیگری حالا که صحبت عشق به میان آمده است، خرده میگیرد که پروانهها دیوانهوار نور را میپرستند و تو در قصهی تکراری آن و با وجود خورشیدی اینچنینی، بدل به پروانهای نشدهای. (البته پروانهها و حشرات عاشق نور نیستند! آنها از نور ستارگان و کورسوی نور کهکشان راه شیری برای مسیریابی در شب استفاده میکنند… اما در نگاه شاعران و نویسندگان دیروزی، این مسیریابی به جنون عشقی دیوانهوار تعبیر میشده است.)
- دیگری اکنون که صحبت از نور و عشق به نور آمده است، تاریکی شب را به تمسخر میگیرد و فانوس دستسازی برای رهایی ازین تاریکی را بهانه میکند. (انسانی فانوس به دست، بر خلاف پروانه که خود را در میان شعله میافکند، تنها دنبالکنندهی نور فانوس خویش است و عجب اینکه خود فانوس خویشتن را به پیش میبرد!)
- دیگری هنوز درگیر افسانهها و داستانهاست و شاید میخواهد بگوید با اینهمه از عشق سخن گفتنهایت، چرا بر گربهی حجلهی عشقت ترحمی نداشتهای؟
- دو بند آخر مربوط به افسانهی نوح است. گویی اینجا کسی کشتی موعود را ساخته است و در انتظار سیل وعده داده شده است و صد البته از نمنم باران هم خبری نیست… و آنقدر به فکر طوفان و سیل بودهایم که کشتی ساختهشدهمان فرسوده و شکسته شده است. (صدای رعد اول ترانه با این بندها مرتبط است)
در بند آخر بین دو واژهی «خدا» و «ناخدا» ارتباطی بیربط وجود دارد… گویی که اینبار گوینده میگوید حالا که صحبت از کشتی و طوفان و فکر نجات شد، نوحی که دریادار این طوفان باشد کجاست؟ و جرقهای رعدگونه شکل میگیرد که نکند نوح داستان خویش، خودم باشم.
ترانهسرا: میلاد رضایی خلیق
آهنگ، تنظیم و اجرا Suno
بر بساط حوض تو فواره کو؟
زمهریر رود یخبندانه کو؟
بر چکاد قلهی محزون عشق
مرغ خاکسترنشین تازه کو؟
زنگ ناقوس کلیسایی که نیست
صبح آن یکشنبهی صدباره کو؟
دیدن دزدانهی مریمترین
در سکوت مسح آن دیواره کو؟
قصهی تکراری خورشید دور
هجمهی پرواز این پروانه کو؟
شب چه بیرحمانه تاریک است و کور
سوی فانوسان مهتابانه کو؟
حجلههای خالی و متروک و پرت
چشمهای (عاشقان) گربهدلسوزانه کو؟
فکر طوفان کشتی مارا شکست
قطرههای نمنم بارانه کو؟
ای خدا! ای ناخدای پیر من!
نوح! دریادار این دریاچه کو؟



