خانه » داستان کوتاه درباره اعتیاد
داستانی که به دنبال آن هستید در کتاب «بارش اولین پاش در روزهای قهوهای نودوژیک» به نویسندگی میلاد رضایی خلیق منتشر شده و از سایت حذف شده است. میتوانید برای دریافت این کتاب یا خواندن توضیحات بیشتر به این صفحه مراجعه کنید.
تو دماغی حرف میزد. نفساش را توی سینه حبس میکرد و بیرون میداد. گاهی یک قُلپ از هوا را میبلعید و توی ریهاش نگه میداشت. آخرش بعد از چند ثانیه تهماندهی دود را با خسّت توی هوا فوت میکرد. میلهی نازکی را از توی سوراخ شمعک بخاری بر میداشت؛ هنوز سرخ بود و احتمالاً خیلی داغ. سریع توی یک لیوان آب فرو میکرد. میله صدایش در میآمد: «چِززز» و همان وقت توی آب حباب میافتاد و تکههای ریزی از میله جدا میشد و توی آب حرکت میکرد. دستاش را بالا میآورد و خوب براندازش میکرد و آنوقت روی پاگرد درِ بخاری کج و راست میکرد. چند بار محکم به آنجا میکوبید و دوباره توی سوراخ شمعک فرو میبرد: – «اون موقع تعمیرگاه داشتم. یعنی اونجا کار میکردم. ولی خب حالیم بود چی به چیه. همهچیز دستِ من بود. همه کاره من بودم. سرِ ماه حقوق کارگرهارو من بهشون میدادم. صاحبکارم همش تو ویلاشون بود. فقط گاهی سر میزد و زودم بر میگشت. نفهمیدم زندگیش چهجوری میگذشت.» لولهی کاغذی را گذاشت درِ دهنش و گفت: – «بیا جلو» میلهی سرخ را از روی شعله برداشت و روی تریاکی که سر سنجاقی چسبیده بود، کشید. از توی لولهی کاغذی آنقدر دود کشید که نفساش تمام شد. سرش را بالا گرفت و میله را سرِ جایاش برگرداند. هوفتهوفت چند قلپ هوا را سر کشید و تودماغی و از تهِ حلقش گفت: – «کاری نداریم… خلاصه زد و یه دختره ماشینش خراب شد. به ماشینش نمیاومد که خراب شدنی باشه. ولی خب به هر حال شده بود.» ته ماندههای دود را توی هوا فوت کرد. – «یه مانتوی خیلی قشنگ تنش بود. شده بود عینهو عروسکا. ماشینش هم که بدجوری قشنگ بود. قرمزِ آلبالویی، شاسی بلند، بدون رنگ؛ خیلی عروسک بود، خیلی آس. خودش از ماشینش بهتر. وقتی اومد تو، وقتی پاشو از ماشین…