این داستان موجود نیست.
داستانی که به دنبال آن هستید در کتاب «بارش اولین پاش در روزهای قهوهای نودوژیک» به نویسندگی میلاد رضایی خلیق منتشر شده و از سایت حذف شده است. میتوانید برای دریافت این کتاب یا خواندن توضیحات بیشتر به این صفحه مراجعه کنید.
داستانی که به دنبال آن هستید در کتاب «بارش اولین پاش در روزهای قهوهای نودوژیک» به نویسندگی میلاد رضایی خلیق منتشر شده و از سایت حذف شده است. میتوانید برای دریافت این کتاب یا خواندن توضیحات بیشتر به این صفحه مراجعه کنید.
تو دماغی حرف میزد. نفسش را توی سینه حبس میکرد و بیرون میداد. گاهی یک قلپ از هوا را میبلعید و توی ریهش نگه میداشت. آخرش بعد از چند ثانیه ته ماندهی دود را با خست توی هوا فوت میکرد. میلهی نازک را از توی سوراخ شمعک بخاری بر میداشت، هنوز سرخ بود و احتمالا…