تو دماغی حرف میزد. نفسش را توی سینه حبس میکرد و بیرون میداد. گاهی یک قلپ از هوا را میبلعید و توی ریهش نگه میداشت. آخرش بعد از چند ثانیه ته ماندهی دود را با خست توی هوا فوت میکرد. میلهی نازک را از توی سوراخ شمعک بخاری بر میداشت، هنوز سرخ بود و احتمالا خیلی داغ. سریع توی یک لیوان آب فرو میکرد. میله صدایش در میآمد: «چِززز» و همان وقت توی آب حباب میافتاد و تکههای ریزی از میله جدا میشد و توی آب حرکت میکرد. دستش را بالا میآورد و خوب براندازش میکرد و آنوقت روی پاگرد درِ بخاری کج و راست میکرد. چند بار محکم به آنجا میکوبید و دوباره توی سوراخ شمعک فرو میبرد:
– «اون موقع هم تعمیرگاه داشتم. یعنی اونجا کار میکردم. ولی خب حالیم بود چی به چیه. همهچیز دستِ من بود. سرِ ماه حقوق کارگرهارو من بهشون میدادم. صابکارم همهش تو ویلاشون بود. فقط گاهی سر میزد و زودم بر میگشت. نفهمیدم زندگیش چهجوری میگذشت.»
لولهی کاغذی را گذاشت درِ دهنش و گفت:
– «بیا جلو»
میلهی سرخ را از روی شعله برداشت و روی تریاک سر سنجاق کشید. از توی لولهی کاغذی آنقدر دود کشید که نفسش تمام شد. سرش را بالا گرفت و میله را سرِ جایش گذاشت. هوفتهوفت چند قلپ هوا را سر کشید و تودماغی و از تهِ حلقش گفت:
– «کاری نداریم… خلاصه زد و یه دختره ماشینش خراب شد. به ماشینش نمیاومد که خراب شدنی باشه. ولی خب به هر حال شده بود.»
ته ماندههای دود را توی هوا فوت کرد.
– «یه مانتو تنش بود که تا فیهاخالدونش معلوم بود. اصلا اگه تنش نبود بهتر بود. ماشینش هم که عروسک. قرمزِ جیگری، شاسی بلند، بدون رنگ؛ خیلی عروسک بود، خیلی آس. خودش از ماشینش بهتر. وقتی اومد تو، وقتی پاشو از ماشین پایین گذاشت کلِ تعمیرگاه حواسشون پرت شد. با خودم گفتم: «بدو که خدا روزیتو رسونده. اگه دیر بجنبی میقاپنش. سریع جستم بیرون.»»
دست برد که میله را بردارد. دلدل میکرد:
– «سرشون داد کشیدم: «هووی! حواستون به کارتون باشه.» الکی یه نفرو شستم و گذاشتم خشک شه. اون پشتش به من بود.»
میله را بیرون کشید؛ هوفت هوفت و دوباره سرجایش گذاشت.
– «شیش دونگ حواسم بهش بود. وقتی داد زدم، دستش اومد که همهکارهی اونجا منام. منم رفتم جلو. گفتم: «سلام، فرمایشی داشتین؟» خلاصه… ماشینو خوابوندم ولی خودش اصلا پا نمیداد. اومدم شوخی کنم ضایعم کرد. گفتم «من اگه تورو زمین نزنم از خودت کمترم. اشکتو در میارم.» لبخند زدم و شروع کردم پرت و پلا گفتن. زنها روی حرف خیلی حساسن. گفت: «کی بیام؟» گفتم: «نمیشه. سرم شلوغه. طول میکشه» اونم عجله داشت. انگار با کُلفَتِش حرف میزد. دستوری حرف میزد. آخرش دید که راه نداره، شمارهشو داد و گفت: «زنگ بزنین میام میبرمش؛ فقط زودتر» گفتم: «ای به چشم. روی تخم چشمام» تخم چشمام رو غلیظتر گفتم. بدش اومد. گفتم «هر کاری باشه براتون میکنیم» آخرشو پر رنگتر گفتم. باز فهمید. بدش اومد. جا خورد. اخماشو تو هم کرد و رفت.»
لولهی کاغذی را روی لبش گذاشت و میله را روی تریاک سر سنجاق کشید. دود را که بیرون داد برای خودش چای ریخت. گفت: «میخوری که؟»
«سرِ شب بالا پایین کردم دیدم نمیشه. رو اعصابم رفته بود. باید ترتیبشو میدادم. لاشی بد تیکهیی بود. چشماش آدمو میخورد. گوشی رو برداشتم؛ گفتم زنگ بزنم. گفتم نه. اساماس دادم. نوشتم «ماشینتون خیلی کار میبره، ولی یه کاریش میکنم. غصه نخور.» یه ساعت گذشت جواب نداد. بعد اساماس اومد که «خیلی ممنون. جبران میکنم.» سریع نوشتم «ایشاالله!»
گوشی رو داده بودم دستش. ماشینش کاری نمیبرد. میگفت «فردا غروب میخوامش.»»
دست زد به بدنهی لیوان و چون دید داغ نیست بلند کرد و هورت کشید. گفت:
– «سرده بخور».
چند دقیقهیی بود به میله کاری نداشت. چاییش که تمام شد سیگاری گیراند. گفت:
– «یه استراحت کنیم ببینیم چند چندیم»
لم داده بود به دیوار کنار بخاری و سیگار میکشید. اتاق را دود برداشته بود:
– ماشینو عصری درست کرده بودم. هیچیش نبود. میخواستم باهاش لاس بزنم. نباید از دستم در میرفت. خلاصه یادم نیست چطور شد. بالاخره کشوندمش خونهمون و کلکشو کندم. زنم رفته بود کلاس گلدوزی مُلدوزی. دو سه ساعت خونه خالی بود. وقتی داشت میرفت گفت: «نمیدونم واسه چی اومدم اینجا. سرم درد میکنه. هیچی حالیم نیست.» و از این چرندیات که همهی زنا میگن. تو دلم گفتم: «آره جون عمهت. میخاریدی لاشی.» خانوم شوهر هم داشت. تلفنی بهم گفت: «نباید شوهرم بفهمه وگرنه خیلی بد میشه.» منم گفتم «اِه؟ چه بهتر» تو دلم گفته بودم.
بوی فیلتر سیگار بلند شد. توی زیر سیگاری مچالهش کرد.
– «بعد بیخیالش شدم و دیگه بهش زنگ نزدم. خودش چند بار زنگ زد. دیگه حوصلهشو نداشتم. نزدیک بود کار دستم بده. انگاری همه کارگرا فهمیده بودن. زنم مشکوک شده بود.»
میگفت «بهت عادت کردم؛ یه لحظه فکرت از سرم بیرون نمیره.»
گفتم: «من زن دارم. زندگی دارم. بدبختم میکنی.»
گفت: «من که بهت نگفتم. خودت شروع کردی.»
گفتم: «غلط کردم.»
تلفنی حرف میزدیم. پخی زد زیر گریه. منم گوشیرو قطع کردم. دیگه زنگ نزد. یه هفته، دو هفته؛ گفتم خب حتما فراموش کرده. خیالم راحت شد. تو نخ یکی دیگه رفته بودم. اونم خوب چیزی بود.»
سنجاق را از روی پاکت برداشت و لولهی کاغذی را روی لبش میزان کرد: «بیا جلو» فززز میله را روی تریاک کشید و دود قبل از اینکه فرصت کند و توی هوا بالا برود از توی لوله کشیده میشد و میرفت توی سینهش.
تو دماغی گفت:
– «یه روز اومدم خونه زنم سریع پرید جلوم. گفت «سلام، مهمون داریم». تا نگاه کردم توی اتاق خشکم زد.»
دود را بیرون داد:
– «همون دختره نشسته بود رو مبل و داشت روسریشو روی سرش میزون میکرد. سلام کرد. انگار نه انگار. نمیدونستم چی بگم. گفتم:
– «سلام. بفرمائین بشینین خواهش میکنم.»
زنم گفت:
– «برو تو اتاق؛ بیرون نیا. ما یه چند دقیقه دیگه میخوایم بریم خرید.»
به قیافهی زنم نمیاومد که چیزی فهمیده باشه. تو اتاق که رفتم نمیدونستم چیکار کنم. این از کجا پیداش شده بود؟ میخواست چکار کنه؟ گفتم: «ای داد و بیداد که اومده زندگیمو بهم بریزه. الانه که به زنم بگه و زنم روزگارمو سیاه کنه.»
خب زنمو دوست داشتم. پیش خودم گفتم: «شاید گفته. شاید خیلی وقت پیش گفته و زنم به روم نمییاره.» این که خیلی خونسرد سلام گفته بود حالمو بهم میزد. لاشی انگار نه انگار که چند وقت پیش زیرِ من جیغ و ویغ راه انداخته بود. حالا خودشو زده بود به اون راه. منم انگاری یادم نبود. تن لختش یادم رفته بود. گفتم حالا چهکار کنم؟
دیدم هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر میفهمم. تو دلم گفتم: «به درک! اگه گفت خودم درستش میکنم.»
شب، زنم خودش حرفشو پیش کشید. گفت:
«تو گلدوزی باهاش آشنا شدم. خیلی دختر خوبیه. خیلی خانمه.»
تو دلم گفتم:
«پس هنوز نگفته. آره که خانومه. خبر نداری چه لکاتهییه»
تریاکِ سرِ سنجاق تمام شده بود. از لای کمربندش یک گلوله پلاستیکی درآورد. دور و برش را با دقت باز کرد و با چاقو یک تکه ازش برید. پلاستیک را با دقت بست و با میلهی سرخ بالا و پایینش را داغ کرد:
– «فرداش دوباره سر و کلهش پیدا شد. با همون ماشینش اومده بود. با خنده گفت:
– «چطوری عزیزم؟ دلم برات تنگ شده بود.»
کفرم در آمد. گفتم:
– «خیلی ممنون. شما چطورین؟ چه کمکی از دستم بر میاد؟»
گفت:
– «اذیت نکن. ببخشید تورو خدا. چند وقت نبودم؛ ولی همهش تو فکرت بودم.»
دست دراز کرد که لپمو بکشه. خودمو کشیدم کنار. گفتم:
– «یعنی چی خانم؟ این کارا چیه؟ نکن من آبرو دارم.»
گفت:
– «من که کاریت ندارم. فقط اومدم شام دعوتت کنم و شب با هم باشیم.»
شب هر طوری بود یه بهونه جور کردم و باهاش بیرون رفتم. گفتم شاید دست از سرم برداره. رفتیم تو یه هتل. یه اتاق گرفته بود. حال و روزش دستِ خودش نبود. قاطی کرده بود. من مست بودم. اون بدتر از من. گفتم اینبار آروم بهش میگم شاید بفهمه و تموم شه. گفتم: «به زنم وابستهم. بچه دارم» و هرچی به ذهنم میرسید گفتم. همهشو گوش کرد. جیک نزد. برگشتم بهش نگاه کنم. دیدم داره گریه میکنه. تو دلم گفتم گیرِ عجب آدم کلهخری افتادیم. چه گهی خوردم اون روز بهش اساماس دادم.
گفت:
– «پس بذار بازم باهم باشیم. فقط گاهی! منو از خودت دور نکن. دلمو نشکون.»
گفتم:
– «باشه. به جهنم! ولی خودم بهت میگم کِی. نشه پاشی بیای آبروریزی راه بندازی.»
فردا شب، سرِ شام زنم در اومد که:
– «مهسا خانوم میگه که «دیشب تو رو تو بیمارستان دیده و هرچی سلام کرده جوابشو ندادی.»
گفتم:
– «دیشب؟ تو بیمارستان؟»
تازه یادم افتاد که به زنم گفتم «میرم بیمارستان بالاسرِ یکی از دوستای قدیمیم که هیشکی رو نداره.» گفته بودم «عمل کرده و ما دو سه تا از دوستا و رفقاش به نوبت یه شب پیشش میمونیم» گفتم:
– «خب! خب! آره! ولی مهسا کیه؟ من نمیشناسمش. نشناختمش لابد»
گفت:
– «مهسا خانوم همونیه که دیروز اینجا بود. همون دوستم که تو کلاس گلدوزی باهاش آشنا شدم.»
یخ کردم. این ول کن نبود. عجب سلیطهیی بود. دیگه هیچچی نگفتم. سریع بحثو عوض کردم و شاممو خوردم. ولی اعصابم داغون بود.
بهش زنگ زدم. گفتم «دور و بر زنم نپلکه.» گفت «ما فقط یه دوست معمولی هستیم و تازه زنِ خودم خواسته با اون دوست بشه.»
به زنم هم نمیشد بگم باهاش حرف نزن؛ دوستی نکن. تابلو بود. میترسیدم شک کنه و بگه «مگه چه چیز تری بهت فروخته؟»
بایست یه جوری رابطهشونو قیچی میکردم. زنمو فرستادم یه کلاسِ دیگه. هماهنگ کردن اونم باهاش اومد. هر روز با هم بودن. یا زنم پیش اون بود یا اون خونهی ما. به زنم گفتم «خونهشون کجاست که هر روز میری پیشش. اصلا یعنی چی که هر روز، هر روز…؟!» گریه کرد؛ زاری کرد. گفت:
«تو دوستم نداری، نمیخوای با هیشکی حرف بزنم، میخوای تو این خونه بپوسم»
گفتم:
«آخه زن! این زنیکه هیچچیش به ما نمییاد. سر و ریختشو ببین! سر و ریخت خودتم ببین»
زنم خوشگل بود. خیلی خوب بود. یه کم که به خودش میرسید هیشکی ازش چشم بر نمیداشت. گفت:
«میخوای عیب بگیری. چیه واسه دختر مردم حرف در میاری؟»
هرچی گفتم فایده نکرد. بدتر با هم اُخت شدن. زنم هم بیشتر به خودش میرسید؛ بیشتر آرایش میکرد. تا اومدم چیزی بگم میگفت
«تو اُمُلی! وگرنه کل زندگیتو به پای زنت میریختی که خوشگلتر بشه»
پای شوهر اون هم به خونهمون باز شد. زنم گفت که شوهرشه. از اون بازاریهای تیر بود. با یه چک میخرید و آزاد میکرد. توی خونهی من چشم از زنم بر نمیداشت. راه به راه شوخی میکرد. زنم هم باهاش گرم گرفته بود. دیگه نمیدونستم چهکار کنم. زنم عوض شده بود. چند روز بعد باهاش قرار گذاشتم. گفتم:
– «تو که شوهر به این خوبی داری چرا اینکارو میکنی؟»
گفت:
– «شوهرمم یکی لنگهی خودت؛ همهش سر و گوشش میجنبه. اگه پول نداشت باهاش نمیموندم. ولی به خاطر تو حاضرم ازش جدا شدم.»
گفتم:
– «مگه دیوونهای؟»
گفت:
– «چیه مگه؟ ما که با هم همهکار کردیم. می خوام زنت بشم.»
گفتم:
– «وضع و روزمو ببین. به زحمت این یه دونه رو میچرخونم.»
گفت:
– «طلاقش بده. منم مهریهام رو میگیرم با هم زندگی میکنیم.»
گفتم:
– «نه! نمیشه.»
ولی فکرم مشغول شد. کمکم مهرش توی دلم نشسته بود. دیگه از زن خودم عُقم مینشست. این وسط بچهی دو سالهمون هم شده بود قوز بالا قوز.»
دیگر تریاک نمیکشید. وسط اتاق دراز کشیده بود و دستش خاک سیگار را توی ظرف میتکاند:
«زنمو طلاق دادم. هرچی داشتم و نداشتمو فروختم و مهرشو دادم. هرچی گفت «چرا؟» راستشو نگفتم. گفتم «همینی که هست. خسته شدم.» چیز دیگهیی به نامم نبود و الا اونم ازم میگرفتن. دادگاه گفته بود. حتا خونه هم نداشتم. شبا تو تعمیرگاه میخوابیدم یا میرفتیم تو هتل. بچهرو هم دادم به اون؛ واسه همیشه. یه شب از تعمیرگاه بهش زنگ زدم گفتم:
– «خب! طلاق دادم. حالا چهکار کنم؟»
گفت: «خوب کاری کردی. حالا باید عروسی بگیریم» میخندید. گفتم:
– «بیام پیشت؟»
اعصابم داغون بود. بعد از طلاق یک طوری شده بودم. هم سبک شده بودم، هم سنگین. زنم هم هیچی بهم نگفته بود. اگر سرم داد و بیداد راه میانداخت خیالم راحتتر بود. حتا شک نکرد که با کس دیگهیی باشم و زیر سرم بلند شده باشن. هیچی که هیچی. راحت قبول کرد. خلاصه! گفتم:
– «بیام؟»
گفت:
– «نه! شوهرم شک کرده.»
گفتم:
– «خب تو کی طلاقتو میگیری؟»
گفت:
– «الان نمیشه حرف بزنیم.»
قطع کرد. فردا زنگ زدم جواب نداد. شبش که زنگ زدم خاموش بود. یک روز، دو روز، یک هفته؛ بدبختی این بود که نشونی خونهش رو هم از زنم درست و حسابی نپرسیده بودم.»
دو تا تخممرغ توی پلاستیک بود و کمی آنطرفتر پلاستیک نان روی زمین افتاده بود. تخممرغها را برداشت. ماهیتابه را وارو کرد؛ به موکت زد؛ تهش روغن ریخت و پیچ بخاری را بالا آورد. دو تا تخممرغ را توی ماهیتابه و روی بخاری نیمرو کرد. یک برگ روزنامه گوشه اتاق پهن کرد. لیوان کنار دستش را خالی کرد و از آب شیر دوباره پر کرد. لقمههای بزرگ میگرفت با یک کف دست نان و یک تکه نیمرو. رویش نمک میپاشید و لقمه را که پایین میداد گفت:
– هیچ نشونی ازش نداشتم. گفتم یعنی چی شده؟ این که خیلی عجله داشت و میخواست با من باشه؟ حال و روزم بد بود؛ بدتر شده بود. شبها با بعضی کارگرها مینشستیم پای بساط. زنم فک و فامیل زیاد داشت. گفتم واسطه کنم شاید آشتیمون دادند. رفتم پیش باباش. تحویل نگرفت. حق داشت. گفت «نمیشه! دیگه دیر شده. کاریه که شده.»
حالیم نبود. اومدم بیرون. نه خونهیی، نه زنی، نه زندگی، نه بچهیی. اوضاعی بود. شب و روزم یکی بود؛ توی یه چاردیواری. گفتم «به جهنم» بچهام هم برام مهم نبود. به هیچ کدومشون فکر نمیکردم. ولی مگه میشد؟ ده دوازده روز بعد دمِ ظهر اومدند دنبالم که بیا یکی اومده با تو کار داره.
اومدم دیدم خودشه. تحویل نگرفتم. سرد رفتم جلو و توی صورتش زل زدم. گفت:
«چرا ناراحتی کوچولو؟ اخماتو وا کن. گوشیمو دزدیده بودن. من و شوهرم رفته بودیم سفر.»
گفتم:
– «خب؟»
منظورم این بود که ببینم تکلیفم چی میشه. گفت:
– «خب دیگه! امشب مییام دنبالت»
باز از هیچی بهتر بود. سر و وضعشو که میدیدی دلت میخواست همان جا کار را تمام کنی. شده بودم مثل روز اول. عصری نشستم پای بساط. خودمو ساختم. گفتم دلی از عزا دربیارم و بیشتر جریانو کش بدم. غروب که اومد از قبل بهتر بود. بیشتر هم عشوه میاومد. لاشی رگ خوابمو میدونست. حالم دست خودم نبود. توی ماشین چند بار اومدم ماچش کنم؛ خودشو کشید کنار. گفت «الان نه!»
داغتر شدم گفتم: «مگه هتل نمیریم؟»
گفت: «نه! میریم یه جای بهتر.»
گفتم: «کجا؟»
با نیشخند چشمکی زد و گفت: «میبینی. عجله نکن».
رفت بیرون شهر. توی جادهی فرعی پیچید و از درِ باغی داخل رفت. عروسی بود. همون دمِ در دربان بدون اینکه کارت دعوت یا عروسی بخواد راهو باز کرد. دیدم همهجا چراغونی و نور و صدای بزن و بکوب و رقص و آواز بلنده. توی دلم گفتم «حتما طلاقشو گرفته و برای خودمون عروسی راه انداخته» به شوخی گفتم:
– «کاش میگفتی عروسی خودمونه که خودمو آماده میکردم. آخه با این سر و وضع؟»
زد زیر خنده. گفت:
– «خوبیش به همینه. این طوری بیشتر بهت میاد.»
پیاده شدیم. گفت:
– «تو برو از خودت پذیرایی کن تا من لباسمو عوض کنم و بیام.»
رفتم توی مجلس. دور تا دور زن و مرد گرد کرده بودند و میرقصیدند. وارد که شدم کسی محل نگذاشت. دمق شدم. فکر میکردم عروسی خودمه. نگاه کردم دیدم خیلی از مهمونارو میشناسم. جا خوردم. بعضی از اونها هم تا منو میدیدند پچپچ میکردند. دیدم دو سه نفر دورهام کردند و مواظبند. رفتم یه گوشه نشستم. عجیب بود. ده دقیقهیی نشستم و اونا چشم از من بر نمیداشتند. همون موقع زد و عروس و داماد با صدای بوق و دست و هلهله از راه رسیدند. تا داماد و عروس را دیدم خشکم زد. داماد شوهر همان سلیطه بود و عروس زن سابق خودم. پشت سرشان هم همان سلیطه دست میزد و میرقصید و جلو میاومد. بلند شدم. دیدم دو سه نفر چسبیدند بهم. خواستم از در برم بیرون. حالم معلوم بود. دیدم نمیذارند. جلوِ در عروس و داماد بودند. داشت حالم بهم میخورد. نشستم سر جای خودم. لبخند زدم که خُرد شدنم به چشم نیاد و صدای شکستنم توی صدای رقص و آواز گم بشه. عروس و داماد رقصکنان آمدند و از جلوم گذشتند. زنم نگاهی کرد و سریع رویش را برگرداند و دست شوهرش را گرفت. خواستم بلند بشم. همان دو سه نفر دست گذاشتند روی شونهام و منو روی صندلی نشوندند. سلیطه اومد جلو. لبخند بزرگی روی لبش بود. نگاهم کرد و بدون اینکه چیزی بگه رد شد و رفت اون وسط مشغولِ رقصیدن شد.
دیدم دیگه جای موندن نیست. آبها که از آسیاب افتاد سرم را انداختم پایین و از درِ باغ اومدم بیرون.
****
همهی شهر خوابیده بودند. شب از نیمه هم گذشته بود. سیگار توی دستش میسوخت. آخرین پک را بهش زد و توی ظرف مچالهش کرد. توی اتاقک پشتی نشسته بود. همانجا که بوی گازوئیل میداد و در و دیوار را چرکی روغنسوخته گرفته بود. بلند شد چراغ را خاموش کرد. تشکچه را مچاله کرد و زیر سرش گذاشت. روزنامه با چند تکه نان و ماهیتابهی خالی هنوز گوشهی اتاق بود. دو سه مگس با سماجت روی لبهی ماهیتابه بودند. دراز کشید. توی تاریکی دست جنباند و سیگار و کبریت و ظرف را کنار دستش گذاشت. یک نخ سیگار و کبریت توی مشت دستش بود. دست دیگرش روی شکم و چشمهایش به سیاهیهای اتاق خیره بود. تمام شب را از زور تنهایی و جنون، با خودش حرف میزد.



داغون شدیم