داستان کوتاه «یک شب برفی»

داستان کوتاه

کمی از نیم‌شب گذشته بود. بادِ وحشی توی هوا می‌پیچید و دانه‌های ریز و درشت برف را این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کرد. هوا سرد بود. از دو سه شبِ پیش هم سردتر شده بود. چند روزی بود که برف می‌بارید و فعلا خیالِ بند آمدن نداشت. آن‌طور می‌بارید که هنوز رد پای عابران توی کوچه و پیاده‌روها از کفش‌شان جدا نشده دوباره با برف آسمان پر می‌شد. وقتِ خواب رفیعی بود اما او جلو بخاری ایستاده بود و دست‌هایش را گرم می‌کرد. گفت:
«چای می‌خوری؟ هان؟ من خیال دارم برای خودم یکی بریزم. تو این هوا می‌چسبه. هان؟ نظرت چیه؟»
محمدپور شانه‌یی بالا انداخت:

  • «بَدُم نیست»

از توی روزنامه‌های باطله یک جدول حل نشده پیدا کرده بود و حواس‌ش گرم جدول بود و مداد را لای انگشت‌هایش تکان می‌داد. رفیعی دو استکان چرک از توی جاظرفی برداشت؛ سر و ته‌شان کرد که چند قطره آب داخل‌شان سرازیر شود. بالای بخاری گرم‌شان کرد و با تفنن داخل‌شان چای ریخت:
«چه‌قدر دل‌م می‌خواست الان می‌زدم بیرون و تو خیابونا پرسه می‌زدم. این‌قدر که پاهام یخ‌ کنند و لباس‌م رنگِ برف بشه»
استکان‌ها را روی میز گذاشت.537988_xRbbBN2E
محمدپور یک لحظه سرش را بلند کرد و دوباره توی جدول غرق شد. رفیعی ادامه داد:
«اما حیف که نمی‌شه. دیشب که شیفت نبودم عین خیال‌م هم نبود. اما امشب بد هوایی شدم. کاش می‌شد قید همه‌چیزو بزنم و برم تو خیابون»
استکان خودش را نیم‌دور روی میز چرخاند. خودش هم می‌دانست که هرگز این‌کار را نمی‌کند. فقط آرزوی این لحظه‌ش این بود. استکان‌ش را برداشت؛ روی طاقچه‌ی کنار بخاری جا داد و دوباره با دست‌هایش را بالای بخاری گرفت و به هم مالید:
«بدجوری سرد شده. ولی می‌چسبه. آره. من که از زمستون بیش‌تر از تابستون و بقیه فصل‌ها خوش‌م می‌یاد. چاره‌ی سرما یه دست لباسِ گرمه. اما گرما چاره نداره. تو چی؟»
«هان؟ با منی؟ من چی؟»
«می‌گم از سرما خوش‌ت می‌یاد یا گرما؟»
یک قلپ از چای‌ش را با سر و صدا هورت کشید. یادش آمد قند ندارد. چند حبه قند از توی کمد پیدا کرد.
رفیعی گفت: «تابستون بهتره. آره! گمونم گرما بهتر باشه»
«متولد بهار یا تابستونی؛ نه؟»
«خرداد. ۱۷ خرداد»
«همون! بی‌خود نیست. شماها یه چیزی تون می‌شه»
«چرا نمی‌ری بخوابی؟ من جات بیدار نمی‌مونم‌ها»
«مگه دیوونه‌م تو این هوا بخوابم؟ حیفِ این برق که بخواد توی خواب‌م بباره»
«خودت بهتر می‌دونی. چند ساعت دیگه بهت می‌گم»
«گورِ بابای خواب. فقط هوا بدجوری دونفره‌ست. نفرِ دوم مارو باش که نشسته و داره جدول حل می‌کنه»
«پس انتظار داری چه‌کار کنم؟»
«هیچی بابا! ولش… تو زن و بچه هم داری؟»
«زن آره. ولی بچه نه»
«چرا بچه نداری؟ حوصله‌ نداری؟»
«نه! هنوز وقت‌ش نشده. خیال داریم سالِ دیگه یکی بیاریم»
«یک حبه قند را توی دهان‌ش گذاشت و ته استکان‌ش را بالا آورد. قند هنوز نرم نشده بود. قرچ‌قرچ خُردش کرد؛ استکان را آب کشید و روی جا ظرفی گذاشت:
«چایی‌ت سرد نشه… راستی من خانوم‌ت رو هم دیدم. داشتین خرید می‌کردین. زیاد با هم جفت و جور نبودیم والا اون موقع می‌اومدم جلو و خودمو معرفی می‌کردم. خانومِ خوبی داری. آره! زنِ خوبیه. زنِ خوب خیلی خوبه»
محمدپور چایی‌ش را می‌خورد؛ جدول را تا نیمه رسانده بود و چیز دیگری بلد نبود. با حرف‌های رفیعی یاد زن‌ش افتاده بود و لب‌های نیمه‌باز و صورت خندان زن‌ش جلو چشم‌ش آمده بودند. دل‌ش هوای خانه‌شان را کرده بود. می‌خواست حالا کنار زن‌ش روی تخت دراز کشیده بشد و قبل از این‌که چشم‌هایش به خواب رود با او درد و دل کند و تن‌ش را چنگ بیندازند:
«ممنون! تو چی؟ چند تا بچه داری؟»
رفیعی کنار پنجره ایستاده بود. از توی انعکاس شیشه‌ی پنجره که به خیابان چشم‌انداز داشت محمدپور را دید و خنده‌ی پیروزمندانه‌یی کرد:
«نمی‌دونم! احتمالا باید شیش ـ هفت‌تایی داشته باشم» و دوباره خنده‌ش گرفت.
«یعنی تو خودت هم نمی‌دونی چند تا بچه داری؟ نکنه طلاق گرفتی؟»
«یه جورایی آره!»
دوباره به برف‌های درشت خیره شد و لب‌خند گوشه‌ی لب‌ش نشست.
«درست حرف بزن ببینم چی می‌گی؟ یعنی چی؟»
چایی‌ش را تمام کرده بود. اما جدول همان‌طور نیمه‌کار روی میز بود و مداد وسط جدول خواب‌ش برده بود.
رفیعی نمی‌دانست که می‌تواند با هم‌کارش صادقانه گفتگو کند یا نه. از اعترافی که کرده بود پشیمان بود. شاید بهتر بود آن‌طور جواب‌ش را نمی‌داد:
«حالا به بچه‌های من چه‌کار داری؟»
«هیچی! تو پرسیدی؛ من‌ هم پرسیدم»
«خب راست‌ش هنوز ازدواج نکردم»
«پس ۶-۷ تا بچه‌یی که گفتی کجان؟»
«نمی‌دونم. فکر کردم که باید ۶-۷ تا شده باشند. خیلی‌هاشون بعد از رابطه با من حامله شدن.
حالا دیگر برایش مهم نبود. یعنی اهمیت‌ش را از دست داده بود؛ می‌خواست حقیقت را بی‌پرده با او درمیان بگذارد.
«یعنی تو باهاشون رابطه داشتی؟ و اونا هم هم حامله شدن. الان چه‌کار می‌کنن؟ پدر و مادرشون چی؟ چه‌طوری جریانو راست و ریست کردین؟»
«خب راست‌ش حواس‌م به اونایی که مجرد بودن، بود؛ می‌دونی که! با متأهل‌ها راحت‌تر می‌شه کنار اومد»
«یعنی با زن‌های شوهردار؟ با زنِ مردم؟ چه‌طور تونستی؟ خیلی کار کثیفیه»
«من کسی‌رو مجبور نکردم. اونا هم مثل من به همچین رابطه‌یی نیاز داشتن. این فقط یه معامله‌ی ساده بینِ ما بود. خب البته چندتایی هم بیوه بین‌شون بود.»
از کنار پنجره کنار آمد. کنترل تلویزیون را برداشت و چند کانال عوض کرد. کانالی که فوتبال ننشان می‌داد بهتر از بقیه بود:
«خب راست‌ش می‌دونی؟ خیلی از شوهرها نمی‌تونن انتظارات زناشونو برآورده کنند.»
«و تو جورِ شوهرشونو می‌کشیدی؟ واقعا که!»
«من نه! یکی دیگه! به هر حال اونا این کارو می‌کردن؛ و من برای خیلی‌هاشون بهترین گزینه بودم. بدون این‌که واسه دو طرف‌مون وابستگی عاطفی پیش بیاد. با هم کنار می‌اومدیم.»
به تلویزیون نگاه می‌کرد و حرف می‌زد. قضاوت هم‌کارش اهمیت چندانی نداشت. از نظرِ خودش کارِ اشتباهی نکرده بود.
«چیز دیگه‌یی هم هست. بعضی از اون مردا ـ ‌مثل من و تو ـ شب‌کار بودند. یه جایی خوندم، خیلی قبل‌تر که قماربازها با زن‌ها شانس نمی‌یارن. اونا تو خودشون‌اند و شب تا صبح توی کافه‌ها پشتِ میزِ قمار نشستند. این ساعتیه که زناشون تو خونه منتظرشون هستن. اون‌جا نوشته بود که هیچ مرد قماربازی نمی‌تونه یه زنِ خوشگل و درست و حسابی‌رو برای همیشه واسه خودش نگه داره. فکر می کنم راست می‌گفت»
محمدپور به حالت قوز کرده روی صندلی نشسته بود و کف کفش‌ش را به حالت عصبی به زمین می‌کوبید و با افکار پریشان به پشتِ سرِ رفیعی نگاه می‌کرد. دل‌ش می‌خواست سرِ او داد می‌کشید و با او گلاویز می‌شد و احتمالا چند مشت حواله‌ی صورت‌ش می‌کرد. طرزِ فکرِ او به‌نظر خودش بسیار احمقانه و دور از انسانیت بود.
«هیچ‌وقت نترسیدی اگه شوهراشون بفهمن عاقبت تو چی می‌شه؟ اون شوهرایی که گفتی، هیچ‌وقت به اون بچه‌ها شک نکردند؟ یا به حامله‌گی زناشون؟ می‌دونی که ممکن بود بکُشَنِت. تو خودت می‌گی که سرد بودند. نگفتن این بچه‌ها از کجا اومده؟»
«خب معلومه که زنارو خوب نمی‌شناسی. زنا تو حیله‌گری و فریب رو دست ندارن. توی حقه‌زدن سیستم‌شون با مردا فرق می‌کنه. واسه همین هیچ مردی نمی‌تونه مچ هیچ زنی رو بگیره»
«با چه حقه‌یی می‌تونستن وجودِ یه بچه رو موجه جلوه بدن؟ چرند نگو! با چه حقه‌یی می‌شه می‌شه وجود یه بچه رو عادی و موجه نشون داد؟»
«با یه کم عشوه و ناز. خب البته اونا، شوهراشون اون‌قدرها هم سرد نبودن. به هر حال ماهی، چند ماهی یه بار رفع تکلیف می‌کردند.»
«اصلا تو چرا کاری می‌کردی که یه بچه با اون شرایط به وجود بیاد؟»
«خب همه‌ش تقصیر من نبود. اونا هم می‌خواستن. گاهی هم اتفاقی بود. به هر حال بعضی اوقات نمی‌شه کاریش کرد»
«به فکر شوهراشون نبودی؟ نگفتی خودت هم یه زمانی ازدواج می‌کنی؟»
«این یه مساله دیگه‌ست. من تصمیم ازدواج ندارم. نمی‌خوام خودمو درگیر این مساله کنم. راست‌ش زیاد به زن‌ها اعتماد ندارم. نه فقط تو این مساله؛ نه! تو مسائل دیگه هم نمی‌تونم باهاشون کنار بیام»
هر دو ساکت شده بودند و تنها صدای گزارش‌گر فوتبال به گوش می‌رسید که در مورد زنده‌گی شخصی دروازه‌بان یکی از دو تیم حرف می‌زد. توپ وسط میدان این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت.
«یه بار نزدیک بود گیر بیفتم. تازه رسیده بودم خونه‌ی طرف که یهو شوهرش از راه رسید. اومده بود دسته چک‌ش رو برداره. جدا شانس آوردم. این‌قدر ترسیده بودم که حد نداشت. اسم زنه سوسن بود. نمی‌دونی تو اون چند دقیقه چه فیلمی جلو شوهرش بازی کرد. من صداشونو می‌شنیدم. جوری حرف می‌زد که نزدیک بود شوهره قید کارشو بزنه و بمونه خونه. اگر می‌موند تا صبح باید توی کمد می‌موندم. جدا شانس آوردم»
محمدپور حرف نمی‌زد. شاید هم چیزی نمی‌شنید. فقط به شیشه‌ی تلویزیون خیره شده بود و توی سرش فکرهای عجیب و غریبی می‌چرخید. چند هفته پیش که زن‌ش نیم‌شب با او تماس گرفته بود و به او نیاز داشت به خاطرش آمد. کمی با او حرف زده بود و زن‌ش آرام گرفته بود. حالا دل‌ش نمی‌خواست جور دیگری فکر کند. سعی کرد فردای آن روز را که بعد از شیفت کاری به خانه رفته بود به خاطر بیاورد. سعی کرد توی صورت زن‌ش چیز غریبی مثل یک راز مگو را بیابد. یعنی ممکن بود زن او هم…؟ نه! حتا فکرش هم غیر ممکن بود. این زن با او چنین کاری نمی‌کرد. مطمئن بود رابطه‌ی آن‌ها همیشه مقدس بوده و همین‌طور خواهد ماند.
«به چی فکر می‌کنی؟ نکنه تو هم هوایی شدی؟ می‌خوای چند نفرو بهت معرفی کنم؟»
محمد پور جواب نداد. به ساعت‌‌ش نگاه کرد. نزدیک ۴ صبح بود. برف ریزتر می‌بارید. تمام افکارش بهم ریخته بود. شاید خسته‌گی و شب بیداری باعث آن بود. ولی نه! لحظه‌یی فکر و خیال از سرش بیرون نمی‌رفت. آیا تمام لب‌خندها و دل‌تنگی‌های زن‌ش مصنوعی بودند؟ آیا در این چند وقت فریب خورده بود و زن‌ش به دور از چشم او با فاسق‌ش به ریش او می‌خندیدند؟ او که در ماه حداقل ۱۰ شبانه‌روز کامل را به به‌خاطر موقعیت شغلی که داشت در خانه نبود، هم‌سرش دور از او در خانه چه می‌کرد؟ گاهی که او را به خانه‌ی پدر و مادر خودش یا او نمی‌فرستاد و زن‌ش اصرار داشت که تنها در خانه بماند به خاطر چه چیزی بود؟ آیا سر و رازی در میان بود؟ آیا می‌توانست از این به بعد همان‌طور که پیش از این به هم‌سرش مهربان بود باشد؟ نه! ممکن نبود. باید این خیالات را از سرش بیرون می‌کرد. زن او مطمئنا با زنان این چنینی تفاوت داشت. ممکن نبود در انتخاب‌ش اشتباه کرده بود. اما آیا توانسته بود خواسته‌ها و نیازهای هم‌سرش را آن‌گونه که او می‌خواست برآورده کند؟ به گذشته فکر می‌کرد؛ یعی کرد دل‌خوری‌های هم‌سرش را به خاطر بیاورد. آخرین بحثی که داشتند بر سر چه موضوعی بود؟ آیا ممکن بود زن‌ش با او رو راست نبوده باشد و چیزی را مخفی کرده باشد؟ حالا باید چه می‌کرد؟ از روی صندلی بلند شد؛ کنار پنجره رفت. رفیعی روی صندلی گوشه اتاق سرش را به دیوار تکیه داده بود و چرت می‌زد. بیرون هنوز برف می‌بارید. چند ساعت دیگر می‌توانست به خانه‌ش برگردد. اما چطور می‌توانست به حقیقت پی ببرد؟ گوشی تلفن همراه‌ش را از جیب‌ش بیرون کشید؛ دنبال شماره خانه‌شان گشت. پشیمان شد. چه فایده‌یی داشت؟ اگر کسی می‌توانست رو در رو به او دروغ بگوید از پشت تلفن هم می‌توانست. اصلا شاید اشتباه می‌کرد. شاید زن‌ش در خانه خوابیده بود و تمام این افکار فقط به خاطر حرف‌های محمدپور به سرش هجوم آورده بودند. برگشت به صورت محمدپور نگاه کرد. بدون دغدغه و دل‌واپسی خوابیده بود. او چرا این حرف‌ها را به او زده بود؟ نه! ممکن نبود. ای‌کاش زودتر خورشید در می‌آمد. دوباره از پنجره به بیرون نگاه کرد. خیابان یکسره سفید پوش بود. چند دقیقه یک‌بار اتومبیلی با سرعت پایین از خیابان می‌گذشت. دانه‌های ریز و درشا برف زیر نور چراغ تیربرق این طرف و آن‌طرف می‌پریدند و روی زمین می‌نشستند. ای‌کاش صبح می‌شد.
*  *  *
چه‌قدر به برف‌ها خیره شده بود نمی‌دانست. حالا که به خودش آمده بود نزدیک صبح بود و چند عابر با چکمه و لباس زمستانی ضخیم از توی خیابان می‌گذشتند. برف‌های کف خیابان کم‌تر از پیاده‌رو بودند. طاقت‌ش طاق شده بود. چشمهایش از بی‌خوابی می‌سوختند. می‌خواست چای بخورد اما میل نداشت. چرا در این شرایط رفیعی این‌قدر بی‌خیال خوابیده بود؟ آیا او نبود که فکر و خیالات‌ش را بهم ریخته بود؟ به سمت سماور رفت. استکان‌ها را آن‌قدر به هم کوبید که رفیعی از خواب پرید. بعد بدون این‌که به او نگاه کند برای خودش چای ریخت.
«صبح شده! الانه که هوا روشن بشه»
«پس صبح بخیر» به خودش کمی کش و قوس داد. گردن‌ش را چندبار به چپ و راست خم کرد و بلند شد.
«چیزی پیدا می‌شه بخوریم یا نه؟»
محمدپور استکان و نعلبکی به دست کنار پنجره ایستاده بود. بیرون را نگاه می‌کرد. برف نمی‌بارید. با خودش فکر می‌کرد حالا که به خانه برود اگر جلو در خانه‌شان چند رد کفش مردانه ببیند که توی برف مانده‌اند چه کند؟ آیا برف حیاط خانه‌شان درست آن راهروی باریکی که به در اصلی می‌رسید هنوز دست نخورده مانده‌اند؟ شاید این‌طور بتواند به حقیقت پی ببرد. اما چه فایده! ممکن بود دیشب اتفاق خاصی در خانه نیفتاده باشد. چه‌قدر خسته بود. ساعت نزدیک ۸ رسیده بود. حالا تمام کارکنان اداره آمده بودند. درهای شرکت همه باز و دیگر نیازی به حضور او نبود. لباس‌ش را عوض کرد و سرسری با رفیعی خداحافظی کرد و از آن‌جا بیرون زد. هوا سردتر از آن بود که فکرش را می‌کرد. اما چه اهمیتی داشت. آتشی که در جان‌ش افتاده بود نمی‌گذاشت به چیزی فکر کند. لباس‌ش برای پیاده‌روی در این هوای برفی مناسب نبود. اما خیال داشت تا خانه‌شان پیاده برود.
چند روز بعد استعفای شغلی رفیعی امضا شده بود.

پایان

234688_cLqb9gXT

دانلود نسخه PDF داستان کوتاه «یک شب برفی»

نویسنده: میلاد رضایی خلیق

لینک کوتاه: http://bisto7.ir/?p=139

یادداشت‌های مشابه

بازرس آقای محمدی معلم هندسه تازه مدرسه بود که گویا سابقه درخشانی در جابجایی بین مدارس داشت. خودش که می‌گفت به تازگی از اهواز انتقالی گرفته و قبل از اهواز در...
داستان کوتاه «جنگل گیج و منگ» یا «آقا و خانم شیر ب... در گوشه‌ای از جنگلی بزرگ خانم و آقای شیر زیر نور مهتاب، پشت میز بلوطی نشسته و مشغول خوردن آخرین تکه‌های کباب بره بودند. ادموندِ شیر آخرین تکه‌ی ران را...
داستانک «تانگو در تاکسی» سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت: «خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.» زن گفت: «خودمم می‌...
داستان کوتاه «جن‌گیر» بوی کُنْدُرِ نیم سوخته، اسپند، عرق و چرک کشاله‌ی ران همراه دودِ عود، شمع و پیاز شکم پاره شده، گوشه‌گوشه‌ی اتاق جولان می‌داد. نور، گُله به گُله روی گُل...

نظر خود را ثبت کنيد


شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را دنبال کنید : خوراک دیدگاه‌ها

| ترجمه به فارسی |