خانه » داستان من و او » برگه 5
توی تختخواب خوابیدهایم. البته فقط زنم خوابیده است. من با خودم کلنجار میروم اما خوابم نمیبرد. گاهی از پشت بغلش میکنم؛ گاهی بهش پشت میکنم؛ سرم را توی موهایش فرو میکنم و چشمهایم را میبندم؛ اما هیچکدام نتیجه نمیدهد. وقتی که خوابم نمیبرد، نمیبرد. هیچکاریش هم نمیشود کرد. احساس سنگینی غریبی میکنم. حالم خوش نیست. دستِ کم خودم به این باور رسیدهام که هر وقت اینطور میشوم، آنشب را میبایست بیخوابی بکشم و البته چند خطی که سرش به تنش بیارزد از من بیرون بزند. آنشب هم همینطور بودم؛ اما خبری نبود. فقط خوابم نمیبرد. تا اینکه بالاخره جمله پرت و پلایی به نظرم رسید. خواستم خودم را به خاطر آن نقد کنم و توی ذهنم همین کار را کردم. جملهها همینطور پشت هم میآمدند. بعد چند جمله موزون به نظرم رسید. دُمِ اولی را گرفتم و خوب براندازش کردم. بد نبود. کمی پس و پیشش کردم؛ بهتر شد. بعد تازه یادم افتاد که الان توی تخت کنار زنم دراز کشیدهام و باید بخوابم. با خودم گفتم بلند شوم و توی یک صفحه کاغذ آن جملهها را بنویسم بلکه دست از سرم بردارند و فردا اول وقت سروقتشان برسم و شعر قابلی ازشان دربیاورم. بعد به خودم نهیب زدم که:
– «نه اینکه دفعات قبلی از این یک خطیها چیز به درد بخوری در آمد؟!»
خب! راست میگفتم. فردا حال و هوایم عوض میشد. گفتم حداقل گوشی موبایلم را بردارم و آن را بنویسم. شاید بقیهش هم آمد. باز دیدم حسش نیست. گوشی روی میز دو-سه متر آن طرفتر بود. گفتم به درک! دوباره زنم را بغل زدم و قهر کردم. کمی بعد دیدم نه! فایدهیی ندارد. همینطور قطار کلمات است که توی سرم رژه میروند. نشستم:
– «خودتون خواستین»
آرام از روی تخت پایین آمدم. زنم چرخید:
– «داری کجا میری؟»
– «هیچجا. بگیر بخواب. میخوام یه چیزی بنویسم»
– «اوهوم»
و زیر چشمی من را پایید.
سررسید را پیدا کردم. خوشبختانه خودکار لای برگهایش بود. یک صفحهی سفید پیدا کردم و… خب! جمله یادم نبود. کمی فکر کردم. چند کلمهش یادم آمد. کمی ور رفتم کامل شد. نوشتم و نوشتم؛ اما همان چیزی نبود که در خواب و بیداری آمده بود. اینها را گفتم که بگویم زنم اینها را میفهمد. من با این که اکثرا چرند مینویسم اما نتوانستم عادت نوشتن را ترک کنم و معمولا وقت و بیوقت اگر چیزی به نظرم برسد مینویسم. حتا توی گوشی موبایل؛ روی بلیط سینما؛ روی همهچیز و هیچوقت هم کاغذ و قلم همراهم نیست؛ اما به ندرت برای ثبت نوشتهها دچار مشکل میشوم.
من گاهی روی مبل مینشینم و ترانهیی از پخش کننده صدا به گوشم میرسم. تلویزیون خاموش است. زنم کتاب به دست کنار من نشسته است.
– «خب یه کم بلندتر بخون منم گوش کنم»
زنم نگران است. میترسد که من او را فقط برای «اینجور چیزها» بخواهم. منظور او روابط جنسیست. من میگویم:
– «تقریبا همین طوره. من «تو» رو فقط برای اینجور چیزها میخوام».
منظور من این است که روی شخصیت مقابل در یک رابطه تاکید کنم. او اینطور وقتها دوست دارد که از او تعریف کنم. زیبایییش را توصیف کنم؛ و من زیبایییش را توصیف میکنم. آرامشی که در چشمهایش هست به همراه گستاخی و دریدهگی نگاهش من را مجذوب میکند. در کل دیوانه کننده است. گاهی قید نگاه کردن به چشمهایش را میزنم. قدرت این کار را ندارم. من به او میگویم:
– «این چه حرفیه که میزنی؟ یعنی من نباید ببوسمت؟ چون فکر میکنی که فقط برای این کار تورو میخوام؟»
او میگوید:
– «منظورم این نیست»
او خودش هم نمیداند منظورش چیست.
– «یعنی اگه تورو فقط برای این کار بخوام بده؟ این بده که من تو رو از روی معیارهای جنسی «هم» میپسندم و دوست دارم؟»
روی کلمهی «هم» تأکید میکنم. زنم منظورم را متوجه نشده است. او فقط نگران است که مبادا روزی تکراری شود.
– «خب علاقهی من به تو هر روز داره بیشتر میشه. هر روز یه چیز جدید بهش اضافه میشه. اگه روز اول از فرم لبهات خوشم میاومد؛ بعد از بوسیدنشون مزهی لبهات رو هم پسندیدم. بعدش از اینکه منو میبوسی و خوب میبوسی خوشم اومد. بعد از حالت لبهات موقع غذاخوردن خوشم اومد؛ و بعد وقتی سوت میزدی دوستشون داشتم. این فقط در مورد لبهات بود»
زنم همچنان متوجه نشده است. یا خودش را توی کوچهی علی چپ گم کرده است.
– «منظورم اینه حالا بعد از این همه مدت (بذار بازم مثال لبهاتو بزنم) لبهات برای من خیلی معنی میدن. نمیتونم بگم که اونارو میتونم فراموش کنم و دنبال کس دیگهیی برم. حالا که دارم حرفشو میزنم حالم بهم میخوره. دیگه از این حرفها نزن.
حالا لبهات به موهات، به غذا خوردنت، به سلیقهت تو موسیقی، به حرف زدنت، به گریههات گره خورده. تو مجموعهیی از خصوصیات و رفتارهای مختلف هستی و من عاشق این مجموعهام.»
در خیابان هستم. زنم همراهم نیست. او در خانه است و من ویترین مغازهها را سرسری نگاه میکنم و قدم میزنم. دو خط باریک، حکم بندِ لباس از چوبرخت آویزان است. بخش عظیم باقی لباس چند تورِ رنگیِ نازک است با پرهای پهن و پُر که بیشتر سطحش را پوشاندهاند. رنگِ لباس سیاه است. لکههای قرمز پرها روی آن مشخص است. من دلم میخواهد زنم را در این لباس ببینم. زنم هم حتما خوشحال خواهد شد. لباس را به خانه میبرم. زنم میخندد: – «این چه خریدی؟ برای منه؟ میخوای اینو بپوشم؟» لباس را بالا میگیرد. توی هوا میچرخاند و آنرا برانداز میکند. من سر تکان میدهم. او میخندد. توی دستش بافتنیست. او بافتن را دوست دارد. برای هرکدام از ما یک شال بافته است. شال من بوی دستهای او را دارد. ایکاش همیشه زمستان بود تا بوی دستهای او دائم دور گردنم آویزان میشد. من سرما را دوست دارم. او از پاییز خوشش میآید. من پاییز و زمستان را دوست دارم. زن من خوب بافتنی میبافد. توی بافتنیهایش زیبایی او طور دیگریست. ایکاش میشد حرکات بدنش را توصیف کنم. او جادویی راه میرود. وقتی فنجان قهوه را از روی میز برمیدارد دستهایش مشغول جادو هستند. او توی بافتنی زیباست. حالا توی لباس جدیدش زیباتر شده. دست و پایش سبکتر شدهاند. این لباس به تنش خوب نشسته است: – «چهقدر بهت مییاد.» – «اوهوم» یک دور، دورِ خودش میچرخد. پرهای لباس بالا و پایین میپرند. موهایش توی صورتش میافتند. سرش را خم میکند. یکمرتبه بالا میگیرد. موهایش مرتب میشوند. من و زنم در خیلی موارد هم عقیدهایم. ما معمولا خیلی به ندرت با هم دیگرمخالفت میکنیم. ما بعد از مخالفت، با همدیگر موافقت میکنیم. – «ضعیفه! یه استکون چایی بیار ببینم» در آشپزخانه ایستادهام. دو فنجان روی پیشخوان است. فنجانها را از قوری پر میکنم. فنجان رنگ چای میگیرد. –…
زنم رقصیدن را دوست دارد. من رقصیدنِ زنم را دوست دارم. من رقصیدن او را هم دیدهام. چند سال پیش دیدهام. حرکات نرم اما سریع بدنش جلو چشمهایم است. او برای دوستش میرقصید و من رقصیدنش را دوست داشتم. در مراسم عروسی یکی از بستگان دورم بود. احتمالا من و او نسبت فامیلی خیلی دوری با هم داریم. همانجا رقصیدنش را دیدم. باید برای صرف شام به طبقه پایین تالار میرفتیم. همین که سر چرخاندم، اورا دیدم. دلم میخواست میماندم و باز هم میدیدم. زنم یادش نیست. من خوب به یاد دارم. گوشهی سمت راست سالن بود. خیلی پرت و خیلی خلوت. خوب میرقصید. حالا زیبا میرقصد. من صندلی را گوشهی اتاق میگذارم و او وسط اتاق میچرخد. من رقصیدن اورا نگاه میکنم. من لذت میبرم. او از رقصیدن لذت میبرد. او گاهی مرا دیوانه میکند؛ اما اغلب رامِ رفتارِ او هستم. او رگ خواب مرا خوب میداند. او زنِ خوبیست. زنِ خوب خیلی خوب است؛ و زنِ من خوب است. من زنم را دوست دارم.
– «دیوونهی عوضی! خیلی دوست دارم»
– «وظیفهته»
و من باز هم دوستش دارم. او رقصیدن با هر آهنگی را بلد است. او با سونات موزارت و بتهون هم ایرانی و دلربا میرقصد. نرم، زیبا و سبک. انگار در تمام دست و پا و اندامش استخوانی وجود ندارد. او اندام زیبایی دارد و خودش خوب میداند. من اندام او را هم دوست دارم.
– «خیلی دوسِت دارم»
– «مرسی عزیزم»
اما بیشتر عاشق او هستم. ما حرفهای چشمهایمان را خوب میفهمیم. ما گاهی با نگاه حرف میزنیم. او به چشمهای من نگاه میکند. موزیک مناسبی را از دستگاه پخش میکند و میرقصد. او در چشمهای من میرقصد.
زنم نگران است که مبادا برای من تکراری شده باشد:
– «هر وقت ازم خسته شدی به خودم بگو»
و او نمیداند که تکرارِ زیبایی هم خوب است. مثل تکرار یک ترانهی خاطره انگیز که آدم حتا از زمزمه کردن صدبارهش هم لذت میبرد. زنم همیشه چیز تازهیی برای رو کردن دارد. او روی تختخوابمان شبیه جندههاست و در آشپزخانه آشپز فوقالعادهییست. او در سینما مثل جندهها نیست و یا در آشپزخانه مثل یک خیاطِ خوب. همهچیز او سرِ جای خود، به موقع و در حد کمال است. من هم با او همانطور برخورد میکنم. حتا یک شب برای کاری که میخواستم انجام دهم و او چندان مایل به آن نبود او را خریدم. برای یک شب کرایهش کردم؛ و او مثل جندهها روی تختخواب آنطور که میخواستم مالِ من بود. من به او گفتم:
– «هرزهی کثیف»
زنم مرا دوست دارد. ما معمولا چند روز در میان به پیادهروی میرویم. قدم میزنیم. او معمولا سمتِ چپِ من راه میرود؛ دست راستش همیشه از میان دست چپم و بدنم رد شده. گاهی دستش را بیرون میکشد تا موهایش را توی روسریش فرو کند. ولی تقریبا دستش همانجاست. طوری راه میرود که اگر دستم را نگیرد میافتد. من هم خوشم میآید؛ اما بعضی وقتها خجالت میکشم. آدم نباید با همه مردم ندار باشد. بعضیها پشت سر آدم حرف در میآورند. بعضی رفقایم بیشتر. من بهتر از او مردها را میشناسم. مردها حرفِ دل و زبانشان یکی نیست. از نظر آنها همهی زنها بدکارهاند. به جز عدهی معدودی که با آنها نسبت فامیلی دارند. در مورد زنهای رفقایشان هم کموبیش همین نظر را دارند. من دوست ندارم زنم موضوع اصلی صحبت جمع رفقایم باشد. زنم اما از این موضوع لذت میبرد. او از اینکه بداند مورد توجه همهی مردان است لذت میبرد؛ اما همه ستایشگر زیبایی او نیستند. بعضیها فقط باسن اورا در نظر میآورند و اندان لخت و برهنهش را تصور میکنند؛ و من از این موضوع خوشم نمیآید.
بین من و زنم بایدها و نبایدهایی وجود دارد. او نباید با صمیمیترین دوستِ من راحت و صمیمی باشد. این فقط یک غیرت یا حسادت مردانه نیست. مردان انتهای هر صمیمیت را در یک رابطهی جنسی تصور میکنند. آنها از این صمیمت سوء استفاده خواهند کرد. همهی مردها همینطورند. من هم همینطورم. اگر زنی با من گرم بگیرد؛ حتا اگر همسر صمیمیترین رفیقم باشد من تصور خواهم کرد که آن زن خودش را برای همبستری با من آماده کرده است. جسارت من بیشتر خواهد شد. نگاههای من هیزتر. آن زن احتمالا لذت میبرد؛ فکر میکند که من ستایشگر زیبایی او هستم؛ اما همسرِ او -دوستِ من- همهچیز را میداند. او هم مردان را میشناسد. من همه اینها را به زنم گفتم. او هم این چیزها را میداند. او انتهای خوبی و مهربانیست؛ و من از انتهای دوست داشتن و عشق برای او محبت هدیه میآورم. زنم این چیزها را میفهمد. اینچیزها مردانهاند و عذابآور. رابطه خرابکناند. چیز مناسبی برای انتقام نیستند. اعتماد آدم را از کسی صلب میکنند. به زنم گفتم اگر از موضوعی ناراحت است و میخواهد تلافی کند این راهِ مناسبی نیست. پایان این ماجرا مسلم است. من و باقی مردها همینطوریم. وقتی از کسی نا امید شویم و اعتمادمان را از دست بدهیم تا قیامت همینطور خواهیم ماند. زنم اینرا میفهمد. او هرگز چنین کاری نخواهد کرد.
زیاد تلویزیون نمیبیند. زنم را میگویم. فقط تلویزیون نگاه میکند. من هم نگاه میکنم. او وقتی فیلم به جای حساس و رمانتیک میرسد گریه میکند؛ هقهق نمیزند، فقط چشمهایش آنقدر تر میشود که با دست صورتش را پاک میکند. دستش توی دستم است ولی آرام جدایشان میکند و سروقت صورتش میرود.
من هیچوقت زنم را ندیدهام ولی با او خیلی فیلم تماشا کردهام. با هم سینما هم رفتهایم. وقتی فیلم تمام میشود ما نشستهایم. مردم یکییکی بلند میشوند و دنبال درِ خروجی میگردند. همیشه یک نفر که کنترلچی بلیت سینماست جلو در ایستاده و پردهی در را کنار نگاه میدارد. در تمام این مدت ما نشستهایم. چراغهای سالن هم روشن میشوند ولی هنوز ما نشستهایم و به پرده نگاه میکنیم. پرده کمرنگتر شده و ما به موزیک تیتراژ پایانی گوش میکنیم و نشستهایم. مردم فکر میکنند به سرمان زده یا آنقدر تحت تأثیر فیلم قرار گرفتهایم که میخکوب شدهایم. ولی من و او فقط نشستهایم و به موسیقی گوش میدهیم. موسیقی که تمام شد ما هم بلند میشویم. میایستم تا کمی او جلو بزند و اول او از در خارج شود. ما گاهی بعد از فیلم دیدن با هم حرف نمیزنیم. میگذاریم خوب در موردشان فکر کنیم. بعد او میگوید:
– «تو اگه جای اون مرده بودی با من چهکار میکردی؟»
و من مقدمه میچینم و چرند میبافم. او قبول میکند. او رد میکند. من چرند میبافم. او اینطور فیلمها را دوست دارد. از اینکه چیزی برای فکر کردن داشته باشد لذت میبرد. من از با او بودن لذت میبرم؛ اما چیزی که هست من او را ندیدهام. گرمای تنش را نچشیدهام اما مدتهاست دستهایش را توی دستهایم گرفتهام. تقریبا مطمئنام اگر قرار باشد زنی توی زندهگی کسی باشد باید شبیه به او باشد. مخصوصا اگر آن کس «من» باشم. زنِ من حتما همان شکلیست. همیشه گریه میکند. گاهی اشک میریزد. به ندرت بغض میکند. گاهی کمحرف میشود. آدم فکر میکند برای تمام واژههایش مدتها فکر کرده؛ اما اینطور نیست. خودش گفته که چیزی جلوِ زبانش نشسته و نمیگذارد فکرهایش دقیقا به حرفهای مشابه تبدیل شود. خب، زن من تقریبا اینطوریست. من او را دوست دارم. زنِ خوبیست. گاهی خوبتر میشود؛ اما اغلب خوب است. فقط خوب است. مهربان هم هست. با اینکه به نظر بیتفاوت میرسد اما ته دلش همیشه نگران است. قطعا از من خوشش میآید. دستهایم را دوست دارد. مخصوصا انگشتهایم را. با خودش میگوید:
اینها چیزیست که در خیالم و آن تهماندههای ذهنم از او دارم. صورتش کموبیش وحشیست. چشمهایش دریدهاند. دستهایش زنانهاند. زنانه حرف میزند؛ زنانه راه میرود؛ زنانه دستهایش را تکان میدهد و زنانه کتاب میخواند. اخموتخمهایش هم زنانه است. زنانه و آرام هم راه میرود. در کل اندام جمعوجوری دارد. تمام سینهی چپش توی کف دست راستم جا میگیرد و آنطرفی اندازهی حفرهی دست چپم است. توی کمرش قوس غریبی دارد.
گاهی موهایش آنقدر بلند میشود که تا آنجا ـهمان قوس غریبـ میرسد: – «به نظرت موهام بلند نیست؟» – «یه کم هست. ولی خب قشنگه. اذیتت میکنه؟» – «برم موهامو پسرونه کوتاه کنم؟» – «میزنم تو سرتها! بشین سرِ جات ببینم» – «آخه بدجوری شدن؛ دارن میخشکن.» – «خب! پس یه کم کوتاه کن. فقط 10ـ15 سانت. بیشتر بشه خونه رات نمیدم.»
موهایش سیاه است. همیشه سیاه بوده. از آن قدیم که فقط زیر شال و روسری نوک موهایش دیده میشد و دلم میخواست به غیر از این چند سانت چسبیده به ریشهی موهایش بقیه را هم میدیدم، موهایش سیاه بوده. احتمالا از بچهگی هم موهایش سیاه بوده. ولی وقتی نوزاد بود و تازه به دنیا آمده بود، موهایش حنایی بود. آن موقع خوشگل نبود، اما حالا زیباست. با جذبهست. خودش عکس نوزادیش را بهم نشان داد. عکس دوران مدرسهشان را هم دیدهام. یادم نیست وقتی که او به مدرسه میرفت من چه میکردم و چه زنی را دوست داشتم. شاید یک بار مادرش توی خیابان مرا به او نشان داده باشد: – «عزیزم! نگاه کن نینی.»
و من بهم برخورده باشد: – «من که نینی نیستم. پیش خودش چی فکر کرده؟»
و سعی کرده باشم جلوِ مادرش طوری راه بروم که مردانه و بزرگسالانه به نظر بیاید. آنموقع مادرش مهمتر بود. خودش که اصلا مرا ندید. یکبند ونگ میزد. مادرم گفت: – «چه دختر نقنقویی! بچهی من خوبه که گریه نمیکنه. آفرین پسرم»