تو آبیای چشمات، مُرغابیها پَر میزنن
ماهیای بیحَیا، این دَرو اون دَر میزنن
خورشیدِ طلایی هم، شَرقِ چِشاتو میشناسه
گونههات سُرخ و کَبود، داغن و پَرپَر میزنن
ابروهات، بالِ دوتا کَفتَرِ خیسِ پاپَتی
که تو این عاشقیها بالا و پایین میپَرن
موی تو، جَنگلای تاریک و نَمناکِ شُمال
که همون کَفتَرِ خیس، گاهی بِهِش سَر میزَنن
***
یه نفر کَمون به دست، تیرو تو چِلّه گُذاشت
بیهدف بود و نبود، هیچکُدوم فَرقی نداشت:
به شِکار اومده بود، که تورو اسیر کنه
تُوی خوش بال و پَرو، ساده گوشهگیر کنه
تاریکی اومد تو اون چِشمِ قَشنگ
دیگه چِشمای تو هیچچیزو ندید
خورشید از چشمِ تو پُل زد به غروب
اَشکِ سَرد و خون به رو گونه سُرید
همهی مُرغابیها رفتن و بیلونه شدن
ماهیا جون دادن و ماهیِ بیخونه شدن
کَفتَرا سوختهپَر و، جَنگلا توی حَریق
اَبری شد چِشمِ همه؛ اَبرِ نمناکِ رَقیق
ترانهسرا: میلاد رضایی خلیق
آهنگ، تنظیم و اجرا Suno
نیمهی اول ترانه چیزی جز یک ترانهی عاشقانهی ساده با توصیفها و تشبیههات کودکانهی شاعرانه نیست. به نظر خودم نیمهی دوم اما، نقطه قابل اتکای تصویرسازی ترانه است. جایی که همان تشبیهات و توصیفات نیمهی ابتدایی، رنگی زمینی و ملموس میگیرند… اینجاست که تشبیهات جان میگیرند و بلافاصله جان خویش را از دست میدهند. خلق میشوند، جان میگیرند و میمیرند و یا به عبارتی دیگر توسط خالقشان به قتل میرسند… عاشق، معشوق را به مقامی که خود درست میپندارد میرساند و هموست که میتواند معشوق را از آن مقام عزل نماید.



