آخرین بروزرسانی: 1 مارس 2019
مانده بود روی دستمان. کنار جاده دراز به دراز روی زمین افتاده بود و تکان نمیخورد. جین آرام و قرار نداشت. میگفت که: «خون توی رگهایش دارد یخ میزند.» پتویی که دور خودش پیچیده بود را باز کرده و روی زمین، روی او انداخته بود؛ و حالا خودش بدون پتو، گردن و بخش بزرگی از سرش را توی یقه لباس فرو کرده بود و ریز ریز میلرزید. باد سرد توی صورتمان میخورد و پوکههای خالی علفهای خشک مثل سوزنهای ریز از جلو چشممان میگذشت. داشتیم این پا و آن پا میکردیم. پاهایمان را توی خاک میکوبیدیم بلکه گرمتر شویم. جین انگار اوضاعش بدتر بود. گاهی دستهایش را به هم میمالید و گاهی کف دستهایش را تا مچ توی آستین آن یکی فرو میکرد. داشت اعصابم را به هم میریخت. آرام نمیگرفت و یک بند غر میزد. میگفت: «باید چی بگیم؟ اگه یکی بیاد و ببینه چی میشه؟»
میخواستم بگویم که «شاید تونستیم بی سر و صدا یه جوری سر به نیستش کنیم.» اما میدانستم که نمیشود. جک پیره و آدولف مثل همیشه زودتر از همه سر و کلهشان پیدا شده بود و بدون اینکه حرف خاصی بزنند خودشان را آرام آرام قاطی ماجرا کردند. ایستاده بودند یک گوشه و زیر لب با هم حرف میزدند. انگار داشتند این موقعیت را سبک و سنگین میکردند. انگار نظرات کارشناسیشان واقعا اهمیت داشت. از بقیه اهالی خبری نشده بود. این دوتا هم، وقتی دیدند توی این باد و بوران بیرون ایستادهایم حتما از فضولی و کنجکاوی آمده بودند سر و گوشی آب دهند.
جین گفت: «اگه پتو رو بردارن چی؟ اگه ببیننش چکار کنیم؟»
گفتم: «خب به ما چه. ما که نگفتیم. ما که نخواستیم اون بیاد اینجا.»
آدولف داشت چیزی میگفت که فقط کلمه فرارش را شنیدم. فکر کردم شاید خیال کنند یک تصادف جادهای ساده است که درست جلو خانه ما اتفاق افتاده و راننده پس از برخورد با یک عابر ساده پا به فرار گذاشته است. جین خیره مانده بود به زمین. خیره شده بود به پتویی که سریع رویش انداخته بودیم و چشمهایش عین چشمهای مرده بیحالت و رک زده بود. نمیدانستم قبل از اینکه سر و کله جک پیره و آدولف پیدا شود چه کردهاند و اصلا آنها به پلیس خبر دادهاند یا نه. اصلا نمیدانستم چه میدانند. خدا خدا میکردم که چیزی ازم نپرسند. خدا خدا میکردم که کاری نکرده باشند. جک پیره یکی دو قدم برداشت و داشت با احتیاط با نوک کفشش گوشهی پتو را بالا میزد. آدولف پیش دستی کرد و با کفشش لگد کوچکی حواله پتو کرد. پرسید: «مرده؟» همینطوری پرسیده بود. بدون اینکه اهمیتی بدهد طرف صحبتش چه کسی باشد. جین زیر لب گفت «وااای.» سعی کردم با حرکت دست آرامش کنم و از آن طرف جک پیره نگاهی به ما کرد و زود رویش را برگرداند و گفت: «مردنشو که مرده. حالا چهجوریشو باید دونست.» اینرا با پوزخند گفته بود. انگار داشت دست مجرمی را رو میکرد.
سر و صدای زوزه یک ماشین از ته جاده آمد و جین زودتر از بقیه ملتفت شد. همهمان زل زده بودیم به ماشین. رانندهی ماشین تا متوجهی ما شد سرعتش را کم کرد و نگاهی گذرا به همهچیز انداخت. نمیدانم پیش خودش چه فکری کرد. اما سریع رویش را برگرداند و پایش را روی پدال گاز فشار داد و صدای زوزه ماشینش همانطور که آمده بود، دور شد. جین نفس راحتی کشید. گفت: «زودتر یه کاری کن. تو مردی یه فکری کن زودتر.»
واقعا اعصابم به هم ریخته بود. این مشکل از یک طرف و غرولند های جین از طرف دیگر خونم را به جوش آورده بود. به دور و برم نگاه کردم. یک میله آهنی نظرم را جلب کرد. باقیمانده میلههای حصار فلزی بود که چندسال پیش از دور حیاط جمع کرده بودیم. بدون اینکه جک پیره و آدولف ملتفت شوند رفتم پشت آنها و با دو ضربه محکم به سرشان هردو نقش زمین شدند. حتا فرصت نکردند به پشت سرشان نگاه کنند و ببینند چه به سرشان میآید. هر دویشان مثل عروسکهای خیمهشب بازی بدون هیچ حرکت اضافهای روی زمین ولو شدند و از حرکت افتادند. انگار که اصلا از قبل حرکت کردن را بلد نبودند. خون روی علفها و روی سنگ و کلوخ راه افتاده بود. جین که انگار تازه موتورش روشن شده باشد از جا کنده شد و کلاه جک پیره را که باد چند متر آنطرفتر پرت کرده بود، زد زیر بغلش و سعی کرد تن جک پیره را کشان کشان به سمت خانه ببرد.
من هنوز گیج و منگ بودم. هنوز میله توی دستم بود و باز بودن بیش از اندازه چشمهایم را خودم هم متوجه میشدم. گر گرفته بودم. جین گفت:
«چکار میکنی؟ زود باش تا کس دیگه نیومده. د زود باش. اول این دوتا رو میندازیم تو انبار تا بعدا چالشون کنیم، بعد میرسیم سر وقت این یکی.»
جین مدام به بالا و پایین جاده نگاه میکرد. به مزرعهها و خانههایی که آن دورترها دیده میشدند. حتما میترسید که شاید کس دیگری هم چیزی دیده باشد. اما خوشبختانه خبری نبود. هیچ جنبندهای دیده نمیشد و فقط آن اطراف پوکههای علف و باد جولان میدادند… بالای کت آدولف را گرفتم. سرش بالا آمد و بعد روی سینهاش خم شد. جداً شبیه عروسک بیحالت شده بود. کشان کشان تا خود انبار بردمش. رد خون روی زمین کشیده میشد و لای زردی علفها و قهوهای خاک و خل رنگ عجیبی شده بود. نزدیک انبار رسیده بودم و هنوز جین نتوانسته بود بیشتر از یکی دو متر جک پیره را جابهجا کند. به خیال خودش سبکتره را انتخاب کرده بود اما همان هم برایش سنگین بود. کارم که تمام شد بین راه به دادش رسیدم و دو نفری جک پیره را هم توی انبار انداختیم. هر دو نفس نفس میزدیم. هر دو عرق کرده بودیم. تازه کمر راست کرده بودم که جین دوباره غرولندش شروع شد:
«داری چکار میکنی؟ الان وقت استراحت نیست! بدو برو سراغ اون اصل کاریه.»
خیز برداشتم سمت درِ انبار. جین داشت یک سری خرت و پرت روی جک پیره و آدولف میانداخت. میخواست قایمشان کند.
توی راه رد خونها را با پا لای علفها و خاک هم زدم. چیز زیادی معلوم نمیشد. باید خیلی دقیق میشدی تا رد خون را متوجه شوی. جین بدو بدو خودش را رساند تقریبا داد زد «داری چکار میکنی؟ این که مهم نیست.» و هر دو دویدیم سر وقت اولی. جین خم شد روی زمین پتو را با یک حرکت بلند کرد و زد زیر بغل. بعد جیغ بلندی کشید، از ترس یکی دو قدم عقب عقب رفت؛ سنگی به پایش گیر کرد و به پشت روی زمین افتاد. خشکم زده بود. جین با لکنت گفت: «چچچچی شد؟»
خودم هم نمیدانستم. فقط یک مشت لباس باقی مانده بود و از لابهلای آنها صدتا، نه! هزارتا حشرهی عجیب، مثل سوسک سیاه بزرگ بیرون زدند، توی همدیگر لولیدند و انگار که خانهشان را ویران کرده باشیم، درمانده و آواره به اطراف پرواز کردند. هیچچیز دیگری باقی نماده بود. فقط یک مشت لباس عجیب و غریب. شبیه لباس فضانوردها. نه! شبیه لباس آدمفضاییها. از همانها که همیشه توی کتابها و فیلمها خوانده و دیده بودیم باقی مانده بود. همانهایی که قبلا به تن داشت. همانها باقی مانده بود و از خودش هیچ خبری نبود. انگار که آب شده و توی زمین رفته باشد؛ انگار که دود شده و به هوا رفته باشد؛ نه! انگار که به یک مشت حشره تبدیل شده و پرواز کرده باشد. انگار جداً یک چیزیش میشد…
چندتایی از سوسکها روی خاک مانده بودند و داشتند با عجله و سرگردان سمت جین میرفتند. او زودتر بلند شد و با کف کفشش یکی دو تا را له کرد. زیر لب گفت «بهتر. دیگه لازم نیست به کسی چیزی بگیم.» پتو هنوز توی دستش بود. پهنش کرد وسط زمین و همه لباسها را تویش گلوله کرد و تشر زد: «به چی نگاه میکنی؟! دِ زود باش!»
پا نوشت:
- جمعه 26 بهمن 1397
- پ ن: عکس مربوط به یک تصادف جادهای در سال 1956 و به این نشانی است: U.S. 66, between Winslow and Flagstaff, Arizona
- در عکس به نظر میرسد که سه مرد و یک زن و یک فرد مرده در کادر وجود دارند؛ اما با توجه به عکسهای دیگری از این حادثه که از زاویههای متفاوتتری گرفته شدهاند دو مرد با لباس سفید در امتداد هم قرار گرفتهاند و موی بلند یکی از آنها باعث خطای دید و درک اشتباه وجود یک زن در عکس شده است. این عکس و این عکس را ببینید.
- عکاس: Robert Frank


اولین باشید که نظر می دهید