رفتن به نوشته‌ها

برچسب: قتل

داستان کوتاه «شاید تصادف جاده‌ای»

مانده بود روی دستمان. کنار جاده دراز به دراز روی زمین افتاده بود و تکان نمی‌خورد. جین آرام و قرار نداشت. می‌گفت که: «خون توی رگ‌هایش دارد یخ می‌زند.» پتویی که دور خودش پیچیده بود را باز کرده و روی زمین، روی او انداخته بود؛ و حالا خودش بدون پتو، گردن و بخش بزرگی از سرش را توی یقه لباس فرو کرده بود و ریز ریز می‌لرزید. باد سرد توی صورتمان می‌خورد و پوکه‌های خالی علف‌های خشک مثل سوزن‌های ریز از جلو چشم‌مان می‌گذشت. داشتیم این پا و آن پا می‌کردیم. پاهایمان را توی خاک می‌کوبیدیم بلکه گرم‌تر شویم. جین انگار اوضاعش بدتر بود. گاهی دست‌هایش را به هم می‌مالید و گاهی کف دست‌هایش را تا مچ توی آستین آن یکی فرو می‌کرد. داشت اعصابم را به هم می‌ریخت. آرام نمی‌گرفت و یک بند غر می‌زد. می‌گفت: «باید چی بگیم؟ اگه یکی بیاد و ببینه چی می‌شه؟» می‌خواستم بگویم که «شاید تونستیم بی سر و صدا یه جوری سر به نیستش کنیم.» اما می‌دانستم که نمی‌شود. جک پیره و آدولف مثل همیشه زودتر از همه سر و کله‌شان پیدا شده بود و بدون این‌که حرف خاصی بزنند خودشان را آرام آرام قاطی ماجرا کردند. ایستاده بودند یک گوشه و زیر لب با هم حرف می‌زدند. انگار داشتند این موقعیت را سبک و سنگین می‌کردند. انگار نظرات کارشناسی‌شان واقعا اهمیت داشت. از بقیه اهالی خبری نشده بود. این دوتا هم، وقتی دیدند توی این باد و بوران بیرون ایستاده‌ایم حتما از فضولی و کنجکاوی آمده بودند سر و گوشی آب دهند. جین گفت: «اگه پتو رو بردارن چی؟ اگه ببیننش چکار کنیم؟» گفتم: «خب به ما چه. ما که نگفتیم. ما که نخواستیم اون بیاد اینجا.» آدولف داشت چیزی می‌گفت که فقط کلمه فرارش را شنیدم. فکر کردم شاید خیال کنند یک تصادف جاده‌ای ساده است که درست جلو خانه ما اتفاق…

داستان کوتاه «خرس عروسکی ولنتاین»

بچه‌ها برایم دست تکان می‌دادند؛ مردها با تمسخر نگاه می‌کردند. گاهی پوزخندی گوشه‌ی لبشان می‌ماسید و به تکان دادن سر منتهی می‌شد. دخترهای جوان با چشم‌هایی حسرت‌آلود اول به صورتم و بعد به بازوهایم و بعد به خرس عروسکی بزرگی که سعی می‌کردم کشان کشان آنرا پشت وانت جا دهم خیره می‌شدند و حتما توی سرشان افکار مختلفی در گذر بود. شاید همین حالا آرزو می‌کردند جای معشوقه‌ی من باشند و بتوانند همین امشب به عنوان کادوی روز عشاق صاحب و مالک این خرس عروسکی بزرگ و مالک عشقِ مردِ کادو دهنده باشند. مدت‌ها با خودم کلنجار رفته بودم تا بتوانم راه‌حل مناسبی برای این موضوع پیدا کنم و دست آخر مثل جرقه‌ی کوچکی چیزی در ذهنم درخشید و به فکرم رسید با یک خرس عروسکی بزرگ می‌توانم کار را یکسره کنم. تمام شهر را زیر پا گذاشتم تا توانستم بزرگترین خرس را بخرم. چند روز زودتر از موعد وانتی کرایه کردم و با زحمت آنرا پشت وانت جا دادم و تا خانه آوردم. مردها فکر می‌کردند دیوانه‌ و چاپلوسم و زن‌ها احتمالا یاد جای خالی عشقِ مردِ زندگی خودشان می‌افتادند و دخترها حتماً حسرت چنین عروسک یا چنین عشقی را می‌خوردند. خرس را جلوی خانه از ماشین پیاده کردم و با مقدار پول بیشتری توانستم راننده وانت را قانع کنم که ماشینش را برای روزی که در نظر داشتم به من قرض دهد. گفتم «می‌دانی که. به هر حال زن هستند و دوست دارند به روشی شاعرانه و عاشقانه غافلگیر شوند. من هم برای غافلگیری او از کاری دریغ نمی‌کنم. بهتر است وانتت را قرض بگیرم تا خودم شخصاً خرس عروسکی به این بزرگی را به زن زندگی‌ام تقدیم کنم.» وقتی اسکناس‌ها را توی دستم دید توی چشم‌هایش برق زد و دست‌ها و زبانش شل شدند. می‌خواست پوزخند بزند. می‌خواست چنین عشقی را به باد تمسخر بگیرد، اما وقتی…