داستان کوتاه «شاید تصادف جادهای»
مانده بود روی دستمان. کنار جاده دراز به دراز روی زمین افتاده بود و تکان نمیخورد. جین آرام و قرار نداشت. میگفت که: «خون توی رگهایش دارد یخ میزند.» پتویی که دور خودش پیچیده بود را باز کرده و روی زمین، روی او انداخته بود؛ و حالا خودش بدون پتو، گردن و بخش بزرگی از…

