داستان کوتاه «صدای گریهی بچه میآید»
بو و مزه شاش پسربچهی نابالغ زیر دماغ و زبانم بود. رفتم توی روشویی تف کردم. هر وقت که یاد حرفهای «رخساره خانم» میافتادم نمیتوانستم آب دهانم را قورت دهم. حالم بد میشد. احساس تهوع میکردم. روی زمین، همین کنج نشسته بود و هر دو دستش را توی هوا تکان میداد و بالا و پایین…






