تو در تو
میان چشمهایم میخارید. با اینحال احساس خوشایندی بود و دلم نمیخواست دستم را از زیر لحاف بیرون بکشم و به آنها دست بکشم. میترسیدم خوابم بپرد. طاق باز دراز کشیده بودم و کرکهای پشمی لحاف زیر گردنم را قلقلک میداد. یک جور کرختی خاص یک حالت بخصوصی مابین بیداری و خواب با من بود. این…






