رفتن به نوشته‌ها

دسته: داستان کوتاه

در این صفحه تمام داستان کوتاه‌های منتشر شده در سایت‌بلاگ بیست و هفت را مشاهده می‌کنید.
کلیه داستان کوتاه های این صفحه نوشته «میلاد رضایی خلیق» هستند.

این داستان‌ها پیش و پس از این‌جا در هیچ‌کجای دیگر منتشر نشده‌ و پس از چاپ کاغذی از این سایت حذف می‌شوند.

تم کلی داستان‌ها معمولا حالت‌هایی معمایی، وهم‌انگیز و بعض اوقات حالتی سورئالیستی دارند.
ممکن است درک کلی آثار از عهده خوانندگان عام برنیاید و یا حتا برای مخاطبین خاص هم جذابیتی نداشته باشد!

تعریف

داستان کوتاه گونه‌ای از ادبیات داستانی است که نسبت به رمان یا داستان بلند حجم بسیار کم‌تری دارد.

نویسنده در آن برشی از زندگی یا حوادث را می‌نویسد درحالی که در داستان بلند یا رمان، نویسنده به جنبه‌های مختلف زندگی یک یا چند شخصیت می‌پردازد و دستش برای استفاده از کلمات باز است. به همین دلیل ایجاز در آن مهم است و نویسنده نباید به موارد حاشیه‌ای بپردازد.

تو در تو

میان چشم‌هایم می‌خارید. با این‌حال احساس خوشایندی بود و دلم‌ نمی‌خواست دستم را از زیر لحاف بیرون بکشم و به آنها دست بکشم. می‌ترسیدم خوابم بپرد. طاق باز دراز کشیده بودم و کرک‌های پشمی لحاف زیر گردنم را قلقلک می‌داد. یک جور کرختی خاص یک حالت بخصوصی مابین بیداری و خواب با من بود. این ‌را بیشتر به خاطر وزوزِ سکوتِ آشنایی که در گوشم می‌شنیدم احساس می‌کردم. حدس زدم که دوباره پهلو به پهلو شده‌ام و روی گوش‌هایم خوابیده‌ام و حالا قسمت بیرونی گوشم مثل درپوش دیگ مسی روی آن چسبیده است. این عادت از نوزادی با من بود. به خاطر همین هم بود که گوش‌هایم کمی بزرگتر از معمول به نظر می‌رسید. از بچگی عادت داشتم که روی گوش‌هایم می‌خوابیدم و توی خواب اینقدر سرم را روی بالش می‌مالیدم که بالاخره قسمتی از گوشم تا می‌خورد و درست مثل بالشتک‌هایی که با آن تابلوی «باز است – بسته است» مغازه‌ها را به شیشه می‌چسباندند، گوش‌هایم بهم می‌چسبید. داشتم فکر و خیال می‌کردم. گذشته‌ها به خاطرم می‌آمد و همین می‌توانست بهانه‌ای باشد که دوباره به خواب بروم. اما خبری نبود. بدتر فکر و خیال به سرم می‌زد و خواب کمرنگ‌تر می‌شد. تقریبا نا امید شده بودم. به سرم زد که بفهم چه ساعتی است؛ اما دلم نمی‌خواست خودم را از خواب خوش زمستانی دور کنم. با اینحال بدون اینکه به خودم تکان اضافه‌ای بدهم فقط چشم‌هایم را باز کردم و سعی کردم عقربه‌های شبرنگ ساعت دیواری روبروی تختم را در کوتاه‌ترین زمان ممکن پیدا کنم، بفهمم ساعت چند است و دوباره چشم‌هایم را ببندم. اما ساعت پیدا نبود. نه عقربه ساعت قابل تشخیص بود، نه خودِ ساعت و نه سفیدی دیوار. همه‌چیز بیش از اندازه سیاه و تاریک بود و روی پلک چشم‌هایم خستگی بیش از اندازه‌ای را احساس می‌کردم. فایده‌ای نداشت. با خودم گفتم: فرض کن ساعت سه…

داستان کوتاه استاد

استاد! همان‌طور که سرپا ایستاده بود یک مداد نوِ تازه تراش‌خورده، یک خودکار، یک روان‌نویس و یک دفترچه یادداشت را از توی جیب جلیقه‌ی رنگ و رو رفته‌ی قدیمی بیرون می‌کشید و طوری که تمام اطرافیانش ملتفت شوند به دقت روی میز می‌چید. بعد پاکت سیگار بهمنِ کوتاه را همان‌طور که زیر لب شعار «ایرانی، سیگارِ ایرانی بکش» را مزمزه می‌کرد روی میز می‌گذاشت، با سر و صدا صندلی کافه را میزان می‌کرد و با غرولند پشت میز می‌نشست. پایش را روی پایش می‌انداخت، سیگاری می‌گیراند و سعی می‌کرد نگاهش را دورتر از دیوارهای کافه نگه دارد. انگار که دیوارهای محدود کافه برای نگاه عمیق او کافی نبودند. بعد دود سیگار را توی هوا فوت می‌کرد و انتظار می‌کشید. کمی که می‌گذشت موهای وز‌ کرده‌ و بلندش را که با بی‌دقتی پشت سرش گره کرده بود باز می‌کرد، دوباره می‌بست و یکباره طوری که انگار چیزی به خاطرش آمده باشد مداد را برمی‌داشت و وقتی همه را متوجه خود می‌کرد، توی اولین برگِ در دسترسِ دفترچه چیزی می‌نوشت. به بهانه‌ی اینکه دانسته‌هایش را به دیگران انتقال دهد و یا بر حسب اتفاق بر دانسته‌هایش اضافه کند در تمام جلسات «شب شعر» و «شعرخوانی» معتبر و غیرمعتبر -بدون از قلم‌افتادگی- شرکت می‌کرد. میان جلسات گاهی با عصبانیت جلسه را ترک می‌کرد و در حیاط پشتی انجمن سیگار می‌کشید و زیر لب درباره شعر بدی که خوانده شده بود غرولند می‌کرد. به نظرش شاعری چیزی مانند پیامبری بود که در نهاد آدمی قرار می‌گرفت و دست و پا زدن بیشتر برای یادگیری فن و فنون اینکار چیز اضافه و مضحکی بود که دیگر شاعران انجام می‌دادند. برای خودش گروه کوچک دوستانه‌ای تشکیل داده بود و سعی می‌کرد با همراهی آنها و با برگزاری جلسات پی‌درپی مشکلات ریز و درشت زبان فارسی و کم و کاستی شعری و شاعری را با دقت و…

داستانک «تانگو در تاکسی»

سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت: «خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.» زن گفت: «خودمم می‌تونم. وقتی بهت می‌گم می‌خوام پاکش کنم، می‌کنم. ولی به خاطر این‌که بهت ثابت کنم می‌دم یکی دیگه پاک کنه. می‌خوام بهت ثابت کنم چه فکر و خیال‌های بی‌خودی می‌کنی.» مرد گفت: «یکی دیگه نه. یعنی نه اینکه تو بگی.» بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت: «آقا برین یه موبایل‌فروشی. دربست برین.» گفتم: «کجا برم؟ فرق نداره؟» گفت: «نه. فقط برو یه جای پرت.» بعد زیر لب ادامه داد: «هی می‌دیدم روز و شب سرش تو موبایل‌شه. پس بگو. هی گوشی بگیر گوشی بگیر معلوم بود تو سرش چی می‌گذره؟» زن پوزخند زد. از آن پوزخندها که مرد را عصبی می‌کرد. انگار به حماقت کسی می‌خندید. انگار می‌خواست بچه‌ی رنجیده‌یی را با چیز کوچکی سرگرم کند. می‌خواست آرام‌ش کند. فقط ساکت‌ش کند: «بی‌خود داری شلوغ‌ش می‌کنیا. هیچی نیست بخدا. فقط داستان‌های بامزه و جالبه. فقط همین. اونم فقط با دوستام.» «با دوستات؟ هه! اون پسره هم حالا جزء دوستات حساب می‌شه؟ خجالت بکش.» «آبرو ریزی نکن. گفتم بهت ثابت می‌کنم. این‌چیزا برام مهم نیست پاکش می‌کنم.» از توی آینه که نگاه می‌کردم هنوز پوزخند معنی‌دار زن روی صورت‌ش بود. مرد ابروهایش توی هم رفته بود، چشم‌هایش می‌چرخید. انگار دنبال چیزی بود که بتواند خیال‌ش را راحت کند. صورت‌ش طوری بود که انگار همین حالا با سر و صورت ملتهب و عرق‌کرده از یک کابوس پریده باشد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. به ویترین مغازه‌ها، به تابلوهای براق، به فروشنده‌های همیشه خندان پشت دخل مغازه‌ها. گفت: «آقا همین‌جا نگه‌دارین. همین‌جا خوبه. چه‌قدر می‌شه؟» و بدون این‌که منتظر جواب باشد  چند اسکناس کمی بیشتر از کرایه معمول از کیف‌ش بیرون کشید و گفت: «بفرما. بقیه‌ش هم بمونه.» سریع پیاده شد و با…

داستان کوتاه «میثم»

تا جایی که یادم می‌آید همین‌طور بود. وقتی دبستانی بودم یا در مقطع راهنمایی و دبیرستان درس می‌خواندم همیشه کلاس‌بالایی‌ها یاغی و گردن‌کلفت بودند. طوری که نمی‌شد به‌شان گفت بالای چشم‌تان ابروست. اگر هم می‌گفتی تکلیف مشخص بود: زنگِ آخر؛ دمِ در ایستاده بودند. وقتی هم که وارد دانشگاه شدم اوضاع همین‌طور بود. بُرشی که ترم بالایی‌ها بر اساس روابط خودشان داشتند، هیچ کس دیگری نداشت. راحت سر به سرِ استاد می‌گذاشتند و استاد هم با آنها راحت بود. نه می‌شد با آنها رفاقت کرد و نه سر به سرشان گذاشت. چون استاد با چند توپ و تشر و نمره‌ی پایین جبران می‌کرد. دوران خدمت سربازی هم همین‌طور بود. پایه‌بالایی‌ها قلدر بودند و منِ تازه‌وارد همیشه مظلوم و معصوم. حالا هم که توی مدرسه به حکم دبیر کلاس ریاضی نشسته‌ام اوضاع‌م همین‌طورست. اما نمی‌دانم دلیل‌ش چه بود از همان دوران ابتدایی تا همین حالا هر وقت که در مدرسه و در آن اجتماعات کوچک آن‌قدر می‌گذشت که می‌توانستم وارث رفتار، عادات و قدرت قدیمی‌ها باشم همه‌چیز بهم می‌ریخت. تمام هم‌دوره‌یی‌های من تو سری‌خورده، مظلوم و بی‌دست و پا بودند. در مقابل تمام دانش‌آموزان کلاس اولی و تازه‌واردی که می‌آمدند قُلدری می‌کردند. شما که غریبه نیستید؛ من و دوستان‌م هم حسابی ازشان حساب می‌بردیم. دوران دانشگاه و خدمت هم همین‌طور بود. حالا هم که کارمند دولت شده‌ام و در دبیرستان دولتی تدریس می‌کنم وضع و اوضاع‌م نسبت به دبیرهای سابقه‌دار آموزش و پرورش همین‌طور است. بدبختانه با این 7-8 سال سابقه‌ی کاری نسبت به خانم رحیمی که هنوز مهر مدرک‌ش خشک هم نشده آدم بی‌تجربه‌یی به حساب می‌آیم. نمی‌توانم این اوضاع را گردن خودم بیندازم و خودم را مقصر بدانم. چون حالا توی این چند سال به راز این موضوع پی برده‌ام. شرایط کاری من و درسی که تدریس می‌کنم طوری‌ست که با تمام دانش‌آموزان دبیرستان سر و کله می‌زنم و…

داستان کوتاه «یک شب برفی»

کمی از نیم‌شب گذشته بود. بادِ وحشی توی هوا می‌پیچید و دانه‌های ریز و درشت برف را این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کرد. هوا سرد بود. از دو سه شبِ پیش هم سردتر شده بود. چند روزی بود که برف می‌بارید و فعلا خیالِ بند آمدن نداشت. آن‌طور می‌بارید که هنوز رد پای عابران توی کوچه و پیاده‌روها از کفش‌شان جدا نشده دوباره با برف آسمان پر می‌شد. توی اتاقک نگهبانی ساختمان بزرگی، آبِ توی سماور قل‌قل می‌کرد. وقتِ خواب نگهبان‌ِ شب بود اما او جلو بخاری ایستاده بود و دست‌هایش را گرم می‌کرد. گفت: –      «چای می‌خوری؟ هان؟ من خیال دارم برای خودم یکی بریزم. تو این هوا می‌چسبه. هان؟ نظرت چیه؟» مرد شانه‌یی بالا انداخت: –      «ام‌م‌م…. بدک نیست. آره.» از توی روزنامه‌های باطله یک جدول حل نشده پیدا کرده بود و حواسش گرم جدول بود و مداد را لای انگشت‌هایش تکان می‌داد. نگهبان دو استکان چرک از توی جاظرفی برداشت؛ سر و ته‌شان کرد که چند قطره آب داخل‌شان سرازیر شود. بالای بخاری گرم‌شان کرد و با تفنن داخل‌شان چای ریخت: –      «چه‌قدر دلم ‌می‌خواست الان می‌زدم بیرون و تو خیابونا پرسه می‌زدم. این‌قدر که پاهام یخ‌ کنند و لباسم رنگِ برف بشه.» استکان‌ها را روی میز گذاشت. مرد یک لحظه سرش را بلند کرد و دوباره توی جدول غرق شد. نگهبان ادامه داد: –      «اما حیف که نمی‌شه. دیشب که شیفت نبودم عین خیالمم نبود. اما امشب بد هوایی شدم. کاش می‌شد قید همه‌چیزو بزنم و برم تو خیابون.» استکان خودش را نیم‌دور روی میز چرخاند. خودش هم می‌دانست که هرگز این‌کار را نمی‌کند. فقط آرزوی این لحظه‌ش این بود. استکانش را برداشت؛ روی طاقچه‌ی کنار بخاری جا داد و دوباره دست‌هایش را بالای بخاری گرفت و به هم مالید: –      «بدجوری سرد شده. ولی می‌چسبه. آره. من که از زمستون بیش‌تر از تابستون و بقیه فصل‌ها…

داستان کوتاه «اتاقکِ پشت تعمیرگاه»

تو دماغی حرف می‌زد. نفس‌اش را توی سینه حبس می‌کرد و بیرون می‌داد. گاهی یک قُلپ از هوا را می‌بلعید و توی ریه‌اش نگه می‌داشت. آخرش بعد از چند ثانیه ته‌مانده‌ی دود را با خسّت توی هوا فوت می‌کرد. میله‌ی نازکی را از توی سوراخ شمعک بخاری بر می‌داشت؛ هنوز سرخ بود و احتمالاً خیلی داغ. سریع توی یک لیوان آب فرو می‌کرد. میله صدایش در می‌آمد: «چِززز» و همان وقت توی آب حباب می‌افتاد و تکه‌های ریزی از میله جدا می‌شد و توی آب حرکت می‌کرد. دست‌اش را بالا می‌آورد و خوب براندازش می‌کرد و آن‌وقت روی پاگرد درِ بخاری کج و راست می‌کرد. چند بار محکم به آن‌جا می‌کوبید و دوباره توی سوراخ شمعک فرو می‌برد: –     «اون موقع تعمیرگاه داشتم. یعنی اون‌جا کار می‌کردم. ولی خب حالیم بود چی به چیه. همه‌چیز دستِ من بود. همه کاره من بودم. سرِ ماه حقوق کارگرهارو من به‌شون می‌دادم. صاحبکارم همش تو ویلاشون بود. فقط گاهی سر می‌زد و زودم بر می‌گشت. نفهمیدم زندگیش چه‌جوری می‌گذشت.» لوله‌ی کاغذی را گذاشت درِ دهنش و گفت: –     «بیا جلو» میله‌ی سرخ را از روی شعله برداشت و روی تریاکی که سر سنجاقی چسبیده بود، کشید. از توی لوله‌ی کاغذی آن‌قدر دود کشید که نفس‌اش تمام شد. سرش را بالا گرفت و میله را سرِ جای‌اش برگرداند. هوفت‌هوفت چند قلپ هوا را سر کشید و تودماغی و از تهِ حلقش گفت: –     «کاری نداریم… خلاصه زد و یه دختره ماشینش خراب شد. به ماشینش نمی‌اومد که خراب شدنی باشه. ولی خب به هر حال شده بود.» ته مانده‌های دود را توی هوا فوت کرد. –     «یه مانتوی خیلی قشنگ تنش بود. شده بود عینهو عروسکا. ماشینش هم که بدجوری قشنگ بود. قرمزِ آلبالویی، شاسی بلند، بدون رنگ؛ خیلی عروسک بود، خیلی آس. خودش از ماشینش بهتر. وقتی اومد تو، وقتی پاشو از ماشین…