کمی از نیمشب گذشته بود. بادِ وحشی توی هوا میپیچید و دانههای ریز و درشت برف را اینطرف و آنطرف پرت میکرد. هوا سرد بود. از دو سه شبِ پیش هم سردتر شده بود. چند روزی بود که برف میبارید و فعلا خیالِ بند آمدن نداشت. آنطور میبارید که هنوز رد پای عابران توی کوچه و پیادهروها از کفششان جدا نشده دوباره با برف آسمان پر میشد. توی اتاقک نگهبانی ساختمان بزرگی، آبِ توی سماور قلقل میکرد. وقتِ خواب نگهبانِ شب بود اما او جلو بخاری ایستاده بود و دستهایش را گرم میکرد. گفت:
– «چای میخوری؟ هان؟ من خیال دارم برای خودم یکی بریزم. تو این هوا میچسبه. هان؟ نظرت چیه؟»
مرد شانهیی بالا انداخت:
– «اممم…. بدک نیست. آره.»
از توی روزنامههای باطله یک جدول حل نشده پیدا کرده بود و حواسش گرم جدول بود و مداد را لای انگشتهایش تکان میداد. نگهبان دو استکان چرک از توی جاظرفی برداشت؛ سر و تهشان کرد که چند قطره آب داخلشان سرازیر شود. بالای بخاری گرمشان کرد و با تفنن داخلشان چای ریخت:
– «چهقدر دلم میخواست الان میزدم بیرون و تو خیابونا پرسه میزدم. اینقدر که پاهام یخ کنند و لباسم رنگِ برف بشه.»
استکانها را روی میز گذاشت.
مرد یک لحظه سرش را بلند کرد و دوباره توی جدول غرق شد. نگهبان ادامه داد:
– «اما حیف که نمیشه. دیشب که شیفت نبودم عین خیالمم نبود. اما امشب بد هوایی شدم. کاش میشد قید همهچیزو بزنم و برم تو خیابون.»
استکان خودش را نیمدور روی میز چرخاند. خودش هم میدانست که هرگز اینکار را نمیکند. فقط آرزوی این لحظهش این بود. استکانش را برداشت؛ روی طاقچهی کنار بخاری جا داد و دوباره دستهایش را بالای بخاری گرفت و به هم مالید:
– «بدجوری سرد شده. ولی میچسبه. آره. من که از زمستون بیشتر از تابستون و بقیه فصلها خوشم مییاد. چارهی سرما یه دست لباسِ گرمه. اما گرما چاره نداره. تو چی؟»
– «هان؟ با منی؟ من چی؟»
«میگم از سرما خوشت مییاد یا گرما؟»
یک قلپ از چایش را با سر و صدا هورت کشید. یادش آمد قند ندارد. چند حبه قند از توی کمد پیدا کرد.
مرد گفت:
– «تابستون بهتره. آره! گمونم گرما بهتر باشه.»
نگهبان گفت:
– «متولد بهار یا تابستونی؛ نه؟»
مرد گفت:
– «خرداد. 27 خرداد.»
نگهبان با غرور گفت:
– «همون! بیخود نیست. شماها یه چیزی تون میشه.»
مرد میخواست به حل کردن جدولش برسد. بیحوصله گفت:
– «چرا نمیری بخوابی؟ من جات بیدار نمیمونما.»
نگهبان خیلی سرخوش گفت:
– «مگه دیوونهام تو این هوا بخوابم؟ حیفِ این برف نیست که وقتی خوابیدم بباره؟»
مرد با سماجت گفت:
– «خودت بهتر میدونی. چند ساعت دیگه بهت میگم.»
نگهبان بیخیال گفت:
– «گورِ بابای خواب اونم وقتی که هوا بدجوری دونفرهست. فقط نفرِ دوم مارو باش که نشسته و داره جدول حل میکنه.»
مرد کمی صدایش را بالا برد:
– «پس انتظار داری چهکار کنم؟»
نگهبان میخواست هرطور شده سرصحبت را باز کند:
– «هیچی بابا! ولش … تو زن و بچه هم داری؟»
مرد هنوز سرش توی جدول بود. زیرلب گفت:
– «زن آره. ولی بچه نه.»
نگهبان با سماجت گفت:
– «چرا بچه نداری؟ حوصله نداری؟»
مرد پیش خودش خیال کرد جواب کاملی بدهد و بحث را همینجا تمام کند:
– «نه! هنوز وقتش نشده. خیال داریم سالِ دیگه یکی بیاریم.»
نگهبان یک حبه قند را توی دهانش گذاشت و ته استکانش را بالا آورد. قند هنوز نرم نشده بود. قرچقرچ خُردش کرد؛ استکان را آب کشید و روی جا ظرفی گذاشت:
– «چاییت سرد نشه… راستی من خانومت رو هم دیدم. داشتین خرید میکردین. زیاد با هم جفت و جور نبودیم والا اون موقع میاومدم جلو و خودمو معرفی میکردم. خانومِ خوبی داری. آره! زنِ خوبیه. زنِ خوب خیلی خوبه.»
مرد چاییش را میخورد؛ جدول را تا نیمه رسانده بود و چیز دیگری بلد نبود. با حرفهای نگهبان یاد زنش افتاده بود و لبهای نیمهباز و صورت خندان زنش جلو چشمش خودنمایی میکرد. دلش هوای خانهشان را کرده بود. میخواست حالا کنار زنش روی تخت دراز کشیده باشد و قبل از اینکه چشمهایش به خواب رود با او درد و دل کند و تنش را چنگ بیندازند:
– «ممنون! تو چی؟ تو چند تا بچه داری؟»
نگهبان کنار پنجره ایستاده بود. از توی انعکاس شیشهی پنجره که به خیابان چشمانداز داشت مرد را دید و خندهی پیروزمندانهیی زد:
– «نمیدونم! احتمالا باید شیش ـ هفتتایی داشته باشم.»
و بلند خندید. مرد متعجب گفت:
– «یعنی تو خودت هم نمیدونی چند تا بچه داری؟ نکنه طلاق گرفتی؟»
– «یه جورایی آره!»
دوباره به برفهای درشت خیره شد و لبخند گوشهی لبش نشست.
مرد با سماجت گفت:
– «درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ یعنی چی؟»
مرد چاییش را تمام کرده بود. اما جدول همانطور نیمهکار روی میز بود و مداد وسط جدول خوابش برده بود.
نگهبان نمیدانست که میتواند با همکارش صادقانه گفتگو کند یا نه. از اعترافی که کرده بود پشیمان بود. شاید بهتر بود آنطور جوابش را نمیداد:
– «حالا به بچههای من چهکار داری؟»
مرد با بیتفاوتی گفت:
– «هیچی! تو پرسیدی؛ من هم پرسیدم.»
نگهبان با پوزخند گفت:
– «خب راستش هنوز ازدواج نکردم.»
مرد تعجب کرد. روی صندلی نیمخیز شد:
– «پس ۶-۷ تا بچهیی که گفتی کجان؟»
– «نمیدونم. فکر کردم که باید ۶-۷ تا شده باشن. راستش خیلیهاشون بعد از رابطه با من حامله شدن.
حالا دیگر برایش مهم نبود. یعنی اهمیتش را از دست داده بود؛ میخواست حقیقت را بیپرده با او درمیان بگذارد. مرد داشت نگهبان را بازخواست میکرد:
– «یعنی تو باهاشون رابطه داشتی؟ و اونا هم حامله شدن. الان چهکار میکنن؟ پدر و مادرشون چی؟ چهطوری جریانو راست و ریست کردین؟»
کمی غرور توی صدای نگهبان پیچیده بود:
– «خب راستش حواسم به اونایی که مجردن، بود؛ میدونی که! با متأهلها راحتتر میشه کنار اومد.»
مرد طاقتش طاق شد:
– «یعنی با زنهای شوهردار؟ با زنِ مردم؟ چهطور تونستی؟ خیلی کار کثیفیه.»
نگهبان بیتفاوت انگار که درباره چیز بیاهمیتی حرف میزند گفت:
– «من کسیرو مجبور نکردم. اونا هم مثل من به همچین رابطهیی نیاز داشتن. این فقط یه معاملهی ساده بینِ ما بود. خب البته چندتایی هم بیوه بینشون بود. ولی خب…»
از کنار پنجره دور شد. کنترل تلویزیون را برداشت و چند کانال عوض کرد. کانالی که فوتبال نشان میداد بهتر از بقیه بود:
– «خب راستش میدونی؟ خیلی از شوهرها نمیتونن انتظارات زناشونو برآورده کنند.»
مرد با لحن عصبی گفت:
– «و تو جورِ شوهرشونو میکشیدی؟! واقعا که!»
نگهبان به شوخی گفت:
– «من نه … یکی دیگه! به هر حال اونا این کارو میکردن؛ و برای خیلیهاشون بهترین گزینه من بودم. یعنی بدونِ اینکه واسه دو طرفمون وابستگی عاطفی پیش بیاد خیلی راحت با هم کنار میاومدیم.»
به تلویزیون نگاه میکرد و حرف میزد. قضاوت همکارش اهمیت چندانی نداشت. از نظرِ خودش کارِ اشتباهی نکرده بود.
– «یه چیز دیگه هم هست. بعضی از اون مردا ـ مثل من و تو ـ شبکار بودند. خیلی قبلتر یه جایی خونده بودم که قماربازها با زنها شانس نمییارن. اونا تو خودشونند و شب تا صبح توی کافهها پشتِ میزِ قمار نشستند. این ساعتیه که زناشون تو خونه منتظرشون هستن. اونجا نوشته بود که هیچ مرد قماربازی نمیتونه یه زنِ خوشگل و درست و حسابیرو برای همیشه واسه خودش نگه داره. فکر می کنم راست میگفت.»
مرد به حالت قوز کرده روی صندلی نشسته بود و کف کفشش را به حالت عصبی به زمین میکوبید و با افکار پریشان به پشتِ سرِ نگهبان نگاه میکرد. دلش میخواست سرِ او داد میکشید و با او گلاویز میشد و احتمالا چند مشت حوالهی صورتش میکرد. طرزِ فکرِ او بهنظر خودش بسیار احمقانه و دور از انسانیت بود.
– «هیچوقت نترسیدی اگه شوهراشون بفهمن عاقبت تو چی میشه؟ اون شوهرایی که گفتی، هیچوقت به اون بچهها شک نکردند؟ یا به حاملهگی زناشون؟ میدونی که ممکن بود بکُشَنِت. تو خودت میگی که سرد بودند. نگفتن این بچهها از کجا اومده؟»
نگهبان خندهش گرفت:
– «خب معلومه که زنارو خوب نمیشناسی. زنا تو حیلهگری و فریب رو دست ندارن. توی حقهزدن سیستمشون با مردا فرق میکنه. واسه همین هیچ مردی نمیتونه مچ هیچ زنی رو بگیره.»
مرد شمرده شمرده و با عصبانیت گفت:
– «با چه حقهیی میتونستن وجودِ یه بچه رو موجه جلوه بدن؟ چرند نگو! با چه حقهیی میشه میشه وجود یه بچه رو عادی و موجه نشون داد؟»
– «با یه کم عشوه و ناز. خب البته اونا، شوهراشون اونقدرها هم سرد نبودن. به هر حال ماهی، چند ماهی یه بار رفع تکلیف میکردند.»
مرد کفرش درآمده بود:
– «اصلا تو چرا کاری میکردی که یه بچه با اون شرایط به وجود بیاد؟»
نگهبان میخواست خودش را تبرئه کند:
– «خب همهش تقصیر من نبود. اونا هم میخواستن. گاهی هم اتفاقی بود. به هر حال بعضی اوقات نمیشه کاریش کرد.»
مرد دوباره گفت:
– «به فکر شوهراشون نبودی؟ نگفتی خودت هم یه زمانی ازدواج میکنی؟»
نگهبان با لحن جدی ادامه داد:
– «این یه مسالهی دیگهست. من تصمیم ازدواج ندارم. نمیخوام خودمو درگیر این مساله کنم. راستش زیاد به زنها اعتماد ندارم. نه فقط تو این مساله؛ نه! تو مسائل دیگه هم نمیتونم باهاشون کنار بیام.»
هر دو ساکت شده بودند و تنها صدای گزارشگر فوتبال به گوش میرسید که در مورد زندگی شخصی دروازهبان یکی از دو تیم حرف میزد. توپ وسط میدان اینطرف و آنطرف میرفت. نگهبان لحظهیی چشم از توپ برداشت و گفت:
– «یه بار نزدیک بود گیر بیفتم. تازه رسیده بودم خونهی طرف که یهو شوهرش از راه رسید. اومده بود دسته چکش رو برداره. جدا شانس آوردم. اینقدر ترسیده بودم که حد نداشت. اسم زنه سوسن بود. نمیدونی تو اون چند دقیقه چه فیلمی جلو شوهرش بازی کرد. من صداشونو میشنیدم. جوری حرف میزد که نزدیک بود شوهره قید کارشو بزنه و بمونه خونه. اگر میموند تا صبح باید توی کمد میموندم. جدا شانس آوردم.»
و بعد بلند خندید. مرد حرف نمیزد. شاید هم چیزی نمیشنید. فقط به شیشهی تلویزیون خیره شده بود و توی سرش فکرهای عجیب و غریبی میچرخید. چند هفته پیش که زنش نیمشب با او تماس گرفته بود و به او نیاز داشت به خاطرش آمد. کمی با او حرف زده بود و زنش آرام گرفته بود. حالا دلش نمیخواست جور دیگری فکر کند. سعی کرد فردای آن روز را که بعد از شیفت کاری به خانه رفته بود به خاطر بیاورد. سعی کرد توی صورت زنش چیز غریبی مثل یک راز مگو را بیابد. یعنی ممکن بود زن او هم…؟ نه! حتا فکرش هم غیر ممکن بود. این زن با او چنین کاری نمیکرد. مطمئن بود رابطهی آنها همیشه مقدس بوده و همینطور خواهد ماند.
نگهبان بیخیال فوتبال تماشا میکرد. توپ که به اوت رفت گفت:
– «به چی فکر میکنی؟ نکنه تو هم هوایی شدی؟ هان؟ میخوای چند نفرو بهت معرفی کنم؟»
مرد جواب نداد. به ساعتش نگاه کرد. نزدیک ۴ صبح بود. برف ریزتر میبارید. تمام افکارش بهم ریخته بود. شاید خستهگی و شب بیداری باعث آن بود. ولی نه! لحظهیی فکر و خیال از سرش بیرون نمیرفت. آیا تمام لبخندها و دلتنگیهای زنش مصنوعی بودند؟ آیا در این چند وقت فریب خورده بود و زنش به دور از چشم او با فاسقش به ریش او میخندیدند؟ او که در ماه حداقل ۱۰ شبانهروز کامل را بهخاطر موقعیت شغلی که داشت در خانه نبود، همسرش دور از او در خانه چه میکرد؟ گاهی که او را به خانهی پدر و مادر یکی از خودشان نمیفرستاد و زنش اصرار داشت که تنها در خانه بماند به خاطر چه چیزی بود؟ آیا سر و رازی در میان بود؟ آیا میتوانست از این به بعد همانطور که پیش از این با همسرش مهربانی میکرد باشد؟ نه! ممکن نبود. باید این خیالات را از سرش بیرون میکرد. زن او مطمئناً با زنان این چنینی تفاوت داشت. ممکن نبود در انتخابش اشتباه کرده باشد. اما آیا توانسته بود خواستهها و نیازهای همسرش را آنگونه که او میخواست برآورده کند؟ به گذشته فکر میکرد؛ سعی کرد دلخوریهای همسرش را به خاطر بیاورد. آخرین بحثی که داشتند بر سر چه موضوعی بود؟ آیا ممکن بود زنش با او رو راست نبوده باشد و چیزی را مخفی کرده باشد؟ حالا باید چه میکرد؟
از روی صندلی بلند شد؛ کنار پنجره رفت. نگهبان روی صندلی گوشه اتاق سرش را به دیوار تکیه داده بود و چرت میزد. فوتبال به نیمه رسیده بود. بیرون هنوز برف میبارید. چند ساعت دیگر میتوانست به خانهش برگردد. اما چطور میتوانست به حقیقت پی ببرد؟ گوشی تلفن همراهش را از جیبش بیرون کشید؛ دنبال شماره خانهشان گشت. خواست به زنش زنگ بزند. پشیمان شد. چه فایدهیی داشت؟ اگر کسی میتوانست رو در رو به او دروغ بگوید از پشت تلفن هم میتوانست. اصلا شاید اشتباه میکرد. شاید زنش در خانه خوابیده بود و تمام این افکار فقط به خاطر حرفهای نگهبان به سرش هجوم آورده بودند. برگشت به صورت نگهبان نگاه کرد. بدون دغدغه و دلواپسی خوابیده بود. اصلا چرا این حرفها را به او زده بود؟ نه! ممکن نبود. ایکاش زودتر خورشید در میآمد. دوباره از پنجره به بیرون نگاه کرد. خیابان یکسره سفید پوش بود. چند دقیقه یکبار اتومبیلی با سرعت پایین از خیابان میگذشت. دانههای ریز و درشت برف زیر نور چراغ تیربرق این طرف و آنطرف میپریدند و روی زمین مینشستند. توی دلش گفت کاش زودتر صبح میشد.
***
نمیدانست چهقدر به برفها خیره مانده است. به خودش که آمد نزدیک صبح بود و سر و صدای گنجشکها درآمده بود. چند عابر با چکمه و لباس زمستانی ضخیم از توی خیابان میگذشتند. برفهای کف خیابان کمتر از پیادهرو بودند. طاقتش طاق شده بود. چشمهایش از بیخوابی میسوختند. میخواست چای بخورد اما میل نداشت. چرا نگهبان در این شرایط اینقدر بیخیال خوابیده بود؟ آیا همین او نبود که فکر و خیالاتش را بهم ریخته بود؟ به سمت سماور رفت. استکانها را آنقدر به هم کوبید که نگهبان از خواب پرید. بعد بدون اینکه به او نگاه کند برای خودش چای ریخت. با بیتفاوتی گفت:
– «صبح شده! الانه که هوا روشن بشه»
نگهبان گفت:
– «پس صبح بخیر.»
به خودش کمی کش و قوس داد. گردنش را چندبار به چپ و راست خم کرد و بلند شد.
– «چیزی پیدا میشه بخوریم یا نه؟»
مرد استکان و نعلبکی را توی دستش تکان میداد و کنار پنجره ایستاده بود. بیرون را نگاه میکرد. دیگر برف نمیبارید و قطع شده بود. با خودش فکر کرد حالا که به خانه برود اگر جلو در خانهشان رد کفش مردانهیی را ببیند که توی برف باقی مانده چه کند؟ آیا برف حیاط خانهشان درست آن راهروی باریکی که به در اصلی میرسید هنوز دست نخورده باقی مانده؟ شاید اینطور بتواند به حقیقت پی ببرد. اما چه فایده! ممکن بود فقط دیشب اتفاق خاصی در خانه نیفتاده باشد. چهقدر خسته بود.
نگهبانهای جدید شیفت را تحویل گرفته بودند. درهای شرکت باز بود و دیگر نیازی به حضور او نبود. لباسش را عوض کرد و سرسری با نگهبان خداحافظی کرد و از آنجا بیرون زد. هوا سردتر از آن بود که فکرش را میکرد. اما چه اهمیتی داشت. آتشی که در جانش افتاده بود نمیگذاشت به چیزی فکر کند. لباسش برای پیادهروی در این هوای برفی مناسب نبود. اما خیال داشت تا خانهشان پیاده برود.
چند روز بعد برگهی استعفای شغلی مرد، روی میز مدیر امضاء شده بود.



خب اخرش چی همونی که اون نگهبان گفته بوددرموردزن اونم راست بودیانه؟
در حقیقت نه. ولی چنان شکی به دلش افتاده بود که ترجیح داد جلوی چنین اتفاقی رو پیشاپیش بگیره.