بایگانی: ‘عمومی’

سفرنامه استامبول

چهارشنبه, 29 شهریور, 1396

این سفر از تاریخ 13 سپتامبر تا 19 سپتامبر طول کشید. (22 تا 28 شهریور 96). قیمت دلار در حدود 3950 تومان و قیمت هر لیر 1170 تومان بود.

برای کسانی که قصد سفر به استامبول را دارند چند توصیه می‌کنم:

1- سیم‌کارت بخرید. اگر از تکنولوژی سردر می‌آورید مطمئن باشید که با کمک GPS و گوگل مپ یا برنامه‌های مشابه به راحتی می‌توانید با استفاده از اتوبوس به هرگوشه از شهر که دوست داشتید سر بزنید. برای این‌کار لازم است یا مثل ما مسیرها را با استفاده از اینترنت هتل در گوشی ذخیره کنید، نام خطوط اتوبوس‌ها را یادداشت کنید و سفرشهری‌تان را شروع کنید و یا از آن بهتر با چیزی در حدود 50-60 لیر یک سیم‌کارت با چیزی در حدود 10 گیگابایت اینترنت تهیه کنید. یکی از اشتباهات بزرگ من در این سفر نخریدن سیم‌کارت بود. اگر در سطح شهر به اینترنت دسترسی داشتم می‌توانستم مسیرهای بهتری را برای گشت در استامبول برنامه‌ریزی کنم و به جاهای بهتری سر بزنم. هزینه کردن برای سیم‌کارت مطمئنا به صرفه‌تر از هزینه کردن برای تاکسی‌هاست. برای خرید سیم‌کارت عجله نکنید. معمولا در بازار و مسیرهای توریستی استامبول، تبلیغات مربوط به سیم‌کارتهایی را خواهید یافت که بنا به حجم اینترنت موجودشان قیمت‌بندی شده‌اند.

2- استامبول کارت بخرید! این کارت چیزی شبیه به کارت مترو در تهران است. برای استفاده از سیستم حمل و نقل شهری (اتوبوس و مترو) در استامبول به این کارت نیاز پیدا می‌کنید. (در حدود 10 لیر). اتوبوس‌ها معمولا پول نقد قبول نمی‌کنند و برای مترو حتما به این کارت نیاز خواهید داشت. (می‌توانید از یک کارت برای چند نفر استفاده کنید.)

با استفاده از این کارت و استفاده از گوگل‌مپ کلیه مسیرهای اتوبوس‌رانی و متروی شهر استامبول زیر دستان شماست. به راحتی می‌توانید به خطوط پیش‌نهادی گوگل اعتماد کنید، سرِ ساعت به ایستگاه مراجعه کنید و سوار اتوبوس شوید و در ایستگاه معین شده پیاده شوید. اغلب اتوبوس‌ها به موقع می‌آیند. زمان‌بندی اعلامی گوگل‌مپ و آنچه در واقعیت اتفاق می‌افتد تفاوت خاصی با هم ندارد. در استامبول همه‌چیز به موقع و بدون تاخیر انجام می‌شود.

3- در استامبول آب لوله‌کشی قابل شرب وجود ندارد. این دردِ مشترک در بسیاری از شهرهای ایران وجود دارد. قیمت هر بطری آب‌معدنی کوچک 1 لیر و بطری آب معدنی بزرگ 2 لیر (شاید هم 2/5 لیر) است.

4- از تور استفاده نکنید! (روز چهارم را بخوانید)

5- آدرس نپرسید، خودتان پیدا کنید! مردم محلی استامبول هم اغلب مسیر اتوبوس‌ها و متروها را نمی‌دانند. گوگل‌مپ چیزهایی می‌داند که حتا مردم محلی نیز از آن خبر ندارند. برای فهمیدن مسیر اتوبوس‌ها و متروها و ایستگاه‌های مربوط به آن گوگل‌مپ قابل اطمینان‌ترین چیز است. آدرس‌های اعلامی مردم با فرض داشتن زبان مشترک (انگلیسی یا ترکی) اغلب غلط، گمراه کننده و نادرست است. در چند مورد برای رسیدن به یک مقصد حتا رانندگان اتوبوس‌ها، تاکسی‌ها و مردم عادی با اطمینان اعلام می‌کردند که هیچ اتوبوسی به مقصد مورد بحث وجود ندارد. در حالیکه کمی بعد با جستجو در گوگل‌مپ خط اتوبوس مورد نظر را پیدا کرده و در مقصد پیاده شدیم!

روز اول – چهارشنبه – در هواپیما

پرواز ساعت 8:30 شب بود. دو ساعت زودتر در فرودگاه حاضر بودیم تا شاید صندلی مناسب‌تری از هواپیما را بتوانیم بگیریم که فایده‌ای نداشت. قرار بود پرواز رفت دو ساعت و سی‌ دقیقه طول بکشد و به وقت تهران ساعت 11 و به وقت استامبول 9:30 در استامبول باشیم.

نشد! پرواز 2 ساعت تأخیر داشت. همه خسته و کلافه بودیم. هیچ‌کس هیچ‌چیزی نمی‌دانست. از Gate پروازمان 2 پرواز دیگر انجام شد و پرواز ما بی هیچ‌توضیحی تاخیر داشت. نه کسی دلیلش را می‌دانست و نه کسی می‌دانست که بالاخره کی تاخیر به پایان می‌رسد… روی پلکان هواپیما بودیم که ماشین ون VIP یک خانواده از مابهتران را -از همان‌ها که می‌دانید- تا پای پله‌ی هواپیما رساند و آنها بدون کوچترین عجله و نگرانی سوار هواپیما شدند. همه معتقد بودیم که دست کم دلیل تاخیر پرواز را فهمیده‌ایم.

پرواز تهران-استامبول ساعت 1 شب به مقصد رسید. فکر می‌کردیم زمان کافی برای یک گشت کوتاه در حوالی میدان تقسیم باقی مانده باشد که با این تاخیر دو ساعته همان هم از دست رفت. بعد از حدود نیم ساعت بالاخره لیدر مورد نظر را پیدا کردیم و با مینی‌بوس کوچکی دورتادور شهر را گشتیم و به عنوان آخرین مسافر در هتل کارتون پیاده شدیم.

قرار بود لیدر محترم تور استامبول (مسیح) تورهای ویژه گشت شهری را در همان لابی هتل توضیح دهد. دوست داشتیم بدانیم که بازدید از اماکن دیدنی چقدر زمان می‌برد و چقدر خرج برمی‌دارد. لیدر اصرار داشت که کار سفارش تورها را در همان لابی هتل تمام کنیم و فرصت فکر کردن دوباره‌ای به کسی نمی‌داد. دلیلش واضح بود. اگر کمی در شهر قدم بزنید می‌توانید راه و رسم گشت و گذار از شهر را یاد بگیرید و بی‌نیاز به هیچ لیدری شهر را به شیوه‌ی توریست‌های اروپایی نقشه‌ به دست، به تنهایی بگردید. لیدر این‌را می‌دانست و مایل بود که کار را همان‌جا تمام کند. ما چنین قصدی نداشتیم. تصمیم گرفته‌بودیم که شهر را با استفاده از گوگل‌مپ و بدون استفاده از لیدر بگردیم.

مانده بود یک گشت شهری + ناهار که بدهی لیدر به ما بود. برای گشت‌شهری روز شنبه را انتخاب کردیم و قرار بر این شد که صبح در لابی هتل به انتظار لیدر بمانیم که به عنوان گشت شهری از چند بازار خرید استامبول دیدن کنیم. (روز چهارم – شنبه را بخوانید تا بدانید که چه شد!)


روز دوم – پنجشنبه – شهر گردی

تصمیم گرفته بودیم که شهر استامبول را بدون راهنما و لیدر بگردیم. مکان‌های دیدنی که اکثرا در قسمت جنوب شرقی استامبول بود را در گوگل‌مپ به

کلیسای سن آنتوان

عنوان Saved Places علامت‌گذاری کرده بودم و مسیر فرضی برای گشت همه‌ی آنها ترسیم کرده بودم. قرار بود از میدان تقسیم (هتل کارتون) به صورت پیاده خیابان استقلال را تا پل گالاتای پایین برویم، از پل بگذریم از حاشیه سمت راست بگذریم و در نهایت همین مسیر را تا هتل برگردیم.

برچ گالاتای

این پیاده‌روی طولانی در حدود 12 ساعت طول کشید. از میدان تقسیم به خیابان استقلال رسیدیم. کلیسای سنت آنتوان را دیدیم. از مسجد شیخ کلیب گذشتیم. با برج گالاتای عکس یادگاری گرفتیم. از آن بالا رفتیم (با آسانسور و بلیتی که به یاد ندارم چقدر بود.) از بالای برج تمام شهر را با چشم‌مان زیر و رو کردیم. تنگه بسفر را دیدیم. در مسجد یانی‌کامی چشم چرخاندیم. و مسیر کناره‌ی خیابان تا سمت پارک گلهانه را پیاده گز کردیم. از ستون‌های گونکار سوتونو گذشتیم و با کاخ توپکاپی، ستون‌های هرمی و مسجد ایاصوفیه عکس یادگاری انداختیم.

نمای 360 درجه شهر استامبول از بالای برج گالاتای

 

برای ناهار یک ذرت برشته‌شده به قیمت 3 لیر و یک نان سیمیت به قیمت 4 لیر خوردیم.

پاهایمان گزگز می‌کرد. ساعت حدود 3-4 بعد از ظهر بود و وقت نماز عصر. تازه به مسجد آبی رسیده بودیم و مسجد در وقت نماز برای بازدید توریست‌ها جایی نداشت. مثل دیگر توریست‌ها در ایوان مسجد نشستیم و سعی کردیم خستگی را که میل نداشت ازمان دل بکند، بیرون کنیم. خوابم گرفته بود. هیاهوی چندزبانه مردم توی گوشم می‌پیچید و همین صداهای به نظر گوشخراش و نامفهوم حکم لالایی را داشت. چشم‌هایم سنگین شد و در همان حالت بی‌رمق، نشسته بر ایوان نیم‌ساعتی چرت زدم.

بعد از چرت کوتاه از آب انبار باسیلکا دیدن کردیم. مکانی نسبتا مخوف و نمور با صدای موسیقی وهم‌انگیزی که در هر گوشه و کنار به وضوح شنیده می‌شد. پس از آن از مسجدی کوچک به نام بنزیت مسجد، بازار بزرگ استامبول و مسجد سلیمانیه گذشتیم. غروب شده بود. جداً نایی نمانده بود. پاها بی‌رمق، چهره‌هایمان خسته و درب و داغان بود. در حیاط مسجد کمی وقت گذرانیدم و پس از کمی استراحت به زحمت خودمان را به ایستگاه‌های اتوبوس زیر پل گالاتای رساندیم. مسیر برگشت تا میدان تقسیم برای هر نفر در حدود 3 لیر بود که پس از گذشت از چند ایستگاه خسته و نالان به زیر میدان تقسیم رسیدیم و چند دقیقه بعد روی تخت هتل (که در کناره‌ی میدان بود) ولو شدیم.


روز سوم – جمعه –  انتظار برای کنسرت ابی

کنسرت ابی که برای اولین بار قرار بود او را از نزدیک ببینم و بشنوم در ساعت 9 شب در سالن کنگره مرکزی استامبول (10 دقیقه پیاده تا هتل) برگزار می‌شد. تا غروب راه زیادی مانده بود و تصمیم گرفتیم سمت شرقی استامبول را با همان شیوه گوگل‌مپی بگردیم. مسیر چند دقیقه‌ای میدان تقسیم تا حوالی دولما باغچه را طی کردیم و زیر آفتاب تند آن روز به ورودی کاخ رسیدیم. هدفمان بازدید از نمای بیرونی کاخ‌ها و گشت و گذار در باغچه‌ها و دالان‌های سرسبز آن بود. به همین خاطر ارزان‌ترین بلیت ورودی (20 لیر) را گرفته و در محوطه دولما باغچه وارد شدیم.

چند ساعتی گشت و گذار در دولما باغچه و در نهایت به سمت پارک جنگلی Yildiz Palace حرکت کردیم. پارک محوطه بزرگ و پر سراشیبی بود که برای پاهای بی‌رمق و خسته‌ی ما محل مناسبی نبود. در نزدیک‌ترین چمن قابل نشستن و استراحت‌کردن اتراق کوتاه یک ساعته‌ای کردیم و در خیابان بیرون پارک با خط اتوبوس و گذر از چند ایستگاه به راحتی به میدان تقسیم برگشتیم.

درهای ورودی کنسرت 8 شب باز می‌شد. کمی قبل از 8 راه افتادیم. حضور ایرانی‌های پر هیجان، پر رنگ‌تر از هر گوشه‌ی شهر به چشم می‌آمد. همه در حال گرفتن عکس یادگاری با تابلوهای راهنمای مربوط به کنسرت ابی بودند و ما هم از این غافله جا نماندیم. کنسرت ده دقیقه با تاخیر و در ساعت 9:10 شروع شد و آنقدر هیجان کنسرت برایم بالا بود که نمی‌دانم کی تمام شد. حدود 1 یا 2 شب بود که مسیر کوتاه سالن کنگره تا هتل در میدان تقسیم را در خیابان‌های خلوت و ناآشنای استامبول زیر نگاه سنگین چراغ‌های راهنمایی برگشتیم.

فایل‌های ویدئویی کنسرت ابی در استامبول ترکیه به ترتیب در این لیست پخش قابل دسترسی هستند.


روز چهارم- شنبه – بازار فورم استامبول

طبق برنامه امروز روز گشت‌شهری بود که از گشت راه ابریشم، تخت جمشید طلب داشتیم. لیدر مربوطه و مسئول برنامه‌ریزی این سفر فردی به نام «مسیح» بود. قرار بود ساعت 9:10 در لابی هتل منتظر بمانیم و پس از سوار شدن در ماشین مورد نظر لیدر گشت چند ساعته‌ای در بازارهای استامبول داشته باشیم.

حوالی 9:50 پس از خستگی انتظار کشیدن در لابی، با لیدر تماس گرفتیم. پس از چند دقیقه اعلام شد که کماکان منتظر بمانیم، ماشین در راه است و به موقع سوار خواهیم شد. ده دقیقه بعد اما پیام رسید که ماشین گشت به هتل مراجعه کرده و به دلیل آنکه شما حضور نداشتید، بدون حضور شما محل هتل را ترک کرده است.

لازم به توضیح اضافه‌ای نیست. خوشحال بودم که گشت‌های شهری بیشتری با لیدر مربوطه هماهنگ نشده و تمام و کمال می‌توانیم برای سفرمان، خودمان به تنهایی برنامه‌ریزی کنیم. انتخاب لیدر برای سفر به نظر شخصی من نه تنها چیز جالب و موجهی به نظر نمی‌رسد که بیشتر مساله‌ای دست و پا گیر است.

در نهایت در حدود ساعت 11 صبح بعد از کلنجار رفتن با لیدر تور گشت شهری مسیح به این نتیجه رسیدیم که: نرود میخ آهنی در…؟به هیچ طریقی حاضر به قبول کردن اشتباهشان نبودند و وقت به ضرر ما در حال هدر رفتن بود.

به دلیل اینکه سفر به بازار جزو برنامه‌ریزی قبلی ما نبود، نتوانسته بودم از شب قبل مسیرهای مورد نظر را در نقشه علامت‌گذاری کنم. به ناچار و با کمی پرس و جو از مردم محلی مسیر رسیدن به بازار فورم استامبول را پیدا کردیم و خودمان را به آنجا رساندیم. تا حوالی غروب مشغول خرید و گشت و گذار از بوتیک‌های لوکس این پاساژ/بازار چند طبقه و بزرگ بودیم.


روز پنجم- یکشنبه – سفر به جزیره بیوک آدا

صبح روز یکشنبه مسیر میدان تقسیم تا اسکله ارتاکوی را به صورت پیاده گز کردیم. مغازه‌ها و کافه‌های بسته در روز یکشنبه (تعطیل پایان هفته ترکیه) جلوه‌ی عجیبی داشت. بعد از حدود 15 دقیقه پیاده‌روی و گذر از خیابان‌ها و کوچه‌های خلوت در نهایت به ارتاکوی رسیدیم.

قرار بود هر کشتی یک ربع به هر ساعت از آنجا حرکت کند و در مسیر برگشت رأس هر ساعت از جزیره بیوک‌آدا برگردد. زمان سفر چیزی در حدود دو ساعت و سی‌دقیقه می‌شد. هنوز نزدیک 9 صبح بود و تا غروب و ساعت هشت شب که آخرین زمان برای برگشت کشتی از جزیره بود زمان زیادی باقی مانده بود.

بر کشتی که سوار شدیم (7.5 لیر)، کشتی مملو از جمعیت و پر از توریست‌های مختلف بود. روسی، ژاپنی، کره‌ای، ایرانی، ترک و… از هر نوع قوم و نژادی در کشتی پیدا می‌شد… در قسمت عقب کشتی روی نیم‌کت‌های کشتی نشستیم و کشتی آرام آرام مسیر استامبول تا جزیره را پیمود (با سرعت 20 کیلومتر بر ساعت). کشتی پیش از رسیدن به جزیره بزرگ و اصلی به دلیل مسافرگیری مجدد در دو جزیره کوچکتر نیز لنگر انداخت.

در جزیره بیوک‌آدا یکی از جزایر بزرگ و چندگانه شهر استامبول هستیم. به محض ورود و پیاده‌شدن از کشتی صندلی‌های ردیف‌شده‌ی رستوران‌های کوچک و بزرگ به چشم می‌خورد. رستوران‌های کنار اسکله و کناره‌ی آب اغلب غذاهای دریایی سرو می‌کنند. قدم زنان در کنار دیگر توریست‌ها به سمت یکی از خیابان/کوچه‌های پیش‌رو پخش می‌شویم. بعد از کمی پیاده‌روی نظرمان به کالسکه دو اسبه‌ای جلب می‌شود که همان حوالی در حال گشت‌زنی است. دستی تکان می‌دهیم و قیمت می‌پرسیم. راننده با ایما و اشاره و از زور بی‌زبانی با نشان دادن برگه تراکت تبلیغاتی و خط کشیدن زیر عدد 75 بهمان می‌فهماند که قیمت جزیره‌گردی 75 لیر (در حدود نود هزار تومان) است. سر که می‌چرخانیم دو توریست دیگر (یک مرد میان‌سال با تسبیح و یک زن میانسال با مانتو و روسری) به سراغمان می‌آیند. زبان مشترک این‌بار انگلیسی است. قرار می‌گذاریم که کالسکه را چهارنفره کرایه کنیم و کرایه را بین خودمان تقسیم کنیم. خوشبختانه کالسکه تنها به اندازه‌ی چهار سرنشین جا دارد و بدبختانه پاهایم در این جای تنگ بی‌قراری می‌کنند.

گردش در میان جزیره و سوار بر کالسکه حدود 20-30 دقیقه طول کشید. در میانه‌ی مسیر بودیم که آن دو توریست ازمان پرسیدند اهل کجاییم!؟ ما ایرانی بودیم و آنها عراقی. نمی‌دانم چرا ولی وقتی چنین چیزی از زبانمان بیرون پرید انگار روی سر هر دو طایفه یک سطل آب یخ خالی کرده باشند. در خودمان فرو رفتیم. نگاهمان را دزدیدم. شاید خجالت کشیدیم. من سریع یاد جنگ هشت ساله افتادم. نمی‌دانم مرد عراقی یاد چه افتاد که با همسرش پچ‌پچ کرد. شاید به سرمان زده باشد که ادامه‌ی جنگ را همین‌جا پی‌بگیریم. سعی کردم برخورد فوتبالیست‌های عراقی را به خاطر بیاورم. دیدم فایده‌ای ندارد. نه مرد عراقی روبرویی به دنبال گل زدن و احیانا وقت‌کشی بود، نه من در هیئات یک دروازه‌بان بودم. انگار هر دو به همین چیزها فکر می‌کردیم و سرمان را به بیرون کالسکه چرخاندیم و غرق مناظر جزیره و خانه‌ها و ویلاهای دنج آن شدیم.

ایستگاه پایانی کالسکه بود که راننده دبه کرد. اصرار داشت که دو گروه متفاوت را سوار کرده و به جای 75 لیر، 100 لیر می‌خواهد. مرد عراقی سریع تلفنش را از جیب بیرون کشید و شماره پلیس را گرفت و زبان انگلیسی یا عربی سعی داشت منظورش را به افسر پشت خط برساند. کمی شلوغ شد. مسئول خط کالسکه‌رانی مداخله کرد و چندین بار به مرد عراقی گوشزد کرد که شما عرب هستید و این‌ها ایرانی! احتمالا منظورش این بود که نمی‌توانیم در یک گروه جا بگیریم. انگار نمی‌توانستیم هم تیم باشیم… به هرحال بعد از کمی چانه‌زنی با چیزی در حدود 90 لیر قائله ختم به خیر شد. مرد عراقی شدیدا معتقد بود آنجا جزیره و کشور دزدان است!

ناهار را نزدیک به ساعت 2 بعد از ظهر در یکی از رستوران‌های مرکزی جزیره خوردیم. کمی برنج کته و نیم‌پخت، مقداری سالاد و دو سیخ کباب چوبی به همراه یک نوشابه رژیمی غذای سفارشی من بود که برایم 27 لیر تمام شد. قیمت سوغاتی‌ها، اجناس خوراکی و چیزهای زینتی مانند پیکسل‌ها و آویزها با وجود عدم تفاوت کیفیت با شهر استامبول از قیمت بالاتری برخوردار بود.

استفاده از سرویس بهداشتی در این جزیره برایم 1/5 لیر آب خورد!


روز ششم – دوشنبه – بازار جواهر استامبول


روز هفتم – سه‌شنبه – پرواز به سمت تهران

بدون نظر »

چرا باید میمونِ مقلدِ مهربان باشیم؟

چهارشنبه, 25 مرداد, 1396

قبل از هرچیز برای این‌که این حرف‌ها را بهتر متوجه شوید و چیزی از آن سر دربیاورید، لازم است حدود 30 دقیقه از وقت گرانبهایتان را خرج بازی و تماشای «تکامل اعتماد» و یا نسخه انگلیسی آن «The Evolution Of Trust» کنید.

در زندگی من یکی از نقاط ضعفِ رنج‌آورم اعتماد بیش‌ از‌ اندازه به این و آن بود. سعی می‌کردم در برخورد اول با همه طوری باشم که لازم نباشد نسبت به آنها گارد دفاعی بگیرم و احیانا در لحظه‌ای از خود دفاع کنم. در واقع همه را دوست خود می‌دانستم مگر آنکه خلافش ثابت می‌شد. و چه ضربه‌های روحی، روانی و مالی فراوانی که فقط و فقط از روی همین اعتماد اولیه و چشم‌بسته به زندگی من وارد شد. دروغ‌ها و ادعاهای گاه پوچ و خالی این و آنرا چشم‌بسته باور می‌کردم و در نظر دیگرانی که نظاره‌گر حالات من بودند انسانی به شدت خرفت، زودباور و نازرنگ جلوه می‌کردم. اما پیش خود می‌دانستم که عیبی ندارد. بگذار در مورد من هر چه می‌خواهند و به هر چه که می‌خواهند فکر کنند. من با کسی دشمنی می‌کنم که از او دشمنی ببینم و با کسی مهربان خواهم بود که مهربانی‌یش نصیبم شود.

همیشه و همیشه این موضوع به ظاهر پیش‌پا افتاده را جزو عادات بد و مسخره خود می‌دانستم و با اینکه عمیقا بابت ضربه‌های متعددی که بابت اعتماد نصیبم شده بود خود را سرزنش می‌کردم اما باز هم ناخودآگاه همان رویه قبلی را تکرار می‌کردم. طوری شده بود که حتا به نظر خودم هم انسانی خرفت، ابله و زودباور جلوه می‌کردم. کسی شده بودم که به همه سود می‌رساندم (و یا سعی می‌کردم که برسانم) و در مقابل کسی به فکر سود من نبود و همان حق خودم را هم از من دریغ می‌کرد. از دوستی‌های چندین و چند ساله بگیر تا رفاقت‌های یکی دوروزه و معشوق‌های تکرار شدنی و تکرارناشدنی. همه انگار فقط دنبال سواستفاده بودند و سعی می‌کردند از هر طریقی که شده بالاترین لذت/سود/فایده را از یک رابطه ببرند و در نهایت منِ بی‌سودِ بی‌فایده تنها رها شده و یا آنقدر دلگیر می‌شدم که آنها را رها می‌کردم.

اما بعد از دیدن و بازی کردن «تکامل اعتماد» توانستم به خودم بقبولانم که خودم را در دسته‌ی «مقلدها» و «مقلدهای مهربان» قرار دهم و این ضعف همیشه‌گی‌ام را این‌طور بپوشانم.

با این‌حال اگر همه مقلد بودیم ما تنها وارثان زمین می‌شدیم و می‌توانستیم که با یکدیگر مهربان باشیم و همیشه متقلب‌ها هم طبیعتا به خودشان رحم نمی‌کردند. آن‌وقت شاید حقِ متقلب‌ها و ظالم‌ها را هم کفِ دستشان می‌گذاشتیم.

گویا در درازمدت همین ما میمون‌های مقلد تنها وارثین زمین خواهیم بود.

 

زندگی کن… و بگذار که من هم زندگی کنم

از من تقلید کن و بگذار که از تو تقلید کنم

با من باش و بگذار که با تو باشم

من را دوست داشته باش و بگذار که تو را دوست داشته باشم

دستم را بگیر و بگذار که دستت را بگیرم

به قلبم گوش کن و بگذار که قلب تو را بشنوم

3 نظرات »

توضیح نیمه‌ضروری (آپدیت شد)

دوشنبه, 22 خرداد, 1396

16 داستان کوتاه که پیشتر در در سایت/بلاگ بیست و هفت (همین سایت) منتشر شده بود در حال حاضر غیرقابل دسترسی هستند و از این سایت حذف شده‌اند. این داستان‌های کوتاه به زودی در مجموعه‌ای مجزا با بیش از 270 صفحه در یکی از انتشارات معتبر چاپ و منتشر خواهد شد.

کلیه‌ی این داستان‌ها با ویرایش و بازنویسی نهایی به انتشارات تحویل داده شده است. در بعضی از داستان‌ها ویرایش اساسی صورت گرفته و در برخی موارد خط داستانی و نتیجه‌گیری مربوط به آن با چیزی که پیشتر منتشر شده بود کاملا متفاوت است.

به زودی و پس از چاپ کتاب مورد اشاره، نحوه‌ی خرید و دریافت آن در همین سایت اعلام خواهد شد.

 

اسامی داستان‌های کوتاه این مجموعه:

جن‌گیر
برادر شغال
سیاه‌گالش
یک جفت چشمِ بادامیِ خیس
پله‌ها
آپارتمان شماره 27، خیابان شفق
یک شب برفی
اتاقکِ پشت تعمیرگاه
گُل کوچیک
انجمن رنگ‌ها
هوایی‌ها
بازرس
به سوی بهشت
همه‌چیز از همین‌جا شروع شده بود
بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک
نقطه‌ی نورانی کوچک سبز رنگ

 


مجموعه داستانچه «من  و او» در حال حاضر به صورت ویرایش شده و متفاوت با قبل در سایت قرار گرفته است. ویرایش انجام شده مربوط به حذف بعضی کلمات با مفاهیم خاص و چندپهلو و جایگزینی آن با کلمات جدید و تک پهلو بوده است! باشد که گوگل و گوگل‌گردان دست از سرش بردارند.

یک نظر »

چرا نویسندگان و شاعرها عامیانه‌تر حرف می‌زنند؟

دوشنبه, 3 آذر, 1393

چند شب پیش فیلم مستندی از برنامه آپارات بی‌بی‌سی پخش شد درباره بابک بیات و کارنامه هنری‌ش و نظریاتی که دیگران درباره‌ی کارهای اون دادند. جدا از مسائل مربوط به موسیقی و بابک بیات چیز دیگه‌ای که نظرمو به خودش جلب کرد نحوه حرف زدن «احمدرضا احمدی» بود. کسی که یکی از شاعران بزرگ معاصر ایرانه و برخلاف شعرهاش با زبان عامیانه و بدون تکلف صحبت می‌کرد.
این نحوه حرف زدنو قبلا توی شعرخوانی‌های شاملو هم دیدم. وقتی شعر خودش رو می‌خوند با همون لحن و صدای جادویی این کارو انجام می‌داد اما وقتی درباره خودش، یا شعرهاش یا با دیگران صحبت می‌کرد از واژه‌های خودمانی، عامیانه و خیلی خیلی معمولی استفاده می‌کرد.
این‌ها رو بذارید کنار لحظات به ظاهر عرفانی مجریان بی‌سواد رادیو و تلویزیون‌های داخلی و خارجی. درست وقتی که قراره درباره شعری یا چیزی صحبت کنند. سعی می‌کنند با اکو دادن به صدا فضارو روحانی کنند. بینندگان یا شنوندگان را دعوت کنند که گوش جان بسپارند و حتا اگه براشون مقدور بود دست‌هاشون رو باز می‌کردند و مثل یک دختربچه‌ی مهدکودکی شعری رو دکلمه کنند. (بیشتر…)

بدون نظر »

این داستان موجود نیست.

سه شنبه, 6 آبان, 1393

داستانی که به دنبال آن هستید به زودی در کتاب «بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک» به نویسندگی میلاد رضایی خلیق منتشر خواهد شد. این داستان در این مجموعه قرار گرفته و از سایت حذف شده است.

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |