بایگانی: ‘عمومی’

چرا باید میمونِ مقلدِ مهربان باشیم؟

چهارشنبه, 25 مرداد, 1396

قبل از هرچیز برای این‌که این حرف‌ها را بهتر متوجه شوید و چیزی از آن سر دربیاورید، لازم است حدود 30 دقیقه از وقت گرانبهایتان را خرج بازی و تماشای «تکامل اعتماد» و یا نسخه انگلیسی آن «The Evolution Of Trust» کنید.

در زندگی من یکی از نقاط ضعفِ رنج‌آورم اعتماد بیش‌ از‌ اندازه به این و آن بود. سعی می‌کردم در برخورد اول با همه طوری باشم که لازم نباشد نسبت به آنها گارد دفاعی بگیرم و احیانا در لحظه‌ای از خود دفاع کنم. در واقع همه را دوست خود می‌دانستم مگر آنکه خلافش ثابت می‌شد. و چه ضربه‌های روحی، روانی و مالی فراوانی که فقط و فقط از روی همین اعتماد اولیه و چشم‌بسته به زندگی من وارد شد. دروغ‌ها و ادعاهای گاه پوچ و خالی این و آنرا چشم‌بسته باور می‌کردم و در نظر دیگرانی که نظاره‌گر حالات من بودند انسانی به شدت خرفت، زودباور و نازرنگ جلوه می‌کردم. اما پیش خود می‌دانستم که عیبی ندارد. بگذار در مورد من هر چه می‌خواهند و به هر چه که می‌خواهند فکر کنند. من با کسی دشمنی می‌کنم که از او دشمنی ببینم و با کسی مهربان خواهم بود که مهربانی‌یش نصیبم شود.

همیشه و همیشه این موضوع به ظاهر پیش‌پا افتاده را جزو عادات بد و مسخره خود می‌دانستم و با اینکه عمیقا بابت ضربه‌های متعددی که بابت اعتماد نصیبم شده بود خود را سرزنش می‌کردم اما باز هم ناخودآگاه همان رویه قبلی را تکرار می‌کردم. طوری شده بود که حتا به نظر خودم هم انسانی خرفت، ابله و زودباور جلوه می‌کردم. کسی شده بودم که به همه سود می‌رساندم (و یا سعی می‌کردم که برسانم) و در مقابل کسی به فکر سود من نبود و همان حق خودم را هم از من دریغ می‌کرد. از دوستی‌های چندین و چند ساله بگیر تا رفاقت‌های یکی دوروزه و معشوق‌های تکرار شدنی و تکرارناشدنی. همه انگار فقط دنبال سواستفاده بودند و سعی می‌کردند از هر طریقی که شده بالاترین لذت/سود/فایده را از یک رابطه ببرند و در نهایت منِ بی‌سودِ بی‌فایده تنها رها شده و یا آنقدر دلگیر می‌شدم که آنها را رها می‌کردم.

اما بعد از دیدن و بازی کردن «تکامل اعتماد» توانستم به خودم بقبولانم که خودم را در دسته‌ی «مقلدها» و «مقلدهای مهربان» قرار دهم و این ضعف همیشه‌گی‌ام را این‌طور بپوشانم.

با این‌حال اگر همه مقلد بودیم ما تنها وارثان زمین می‌شدیم و می‌توانستیم که با یکدیگر مهربان باشیم و همیشه متقلب‌ها هم طبیعتا به خودشان رحم نمی‌کردند. آن‌وقت شاید حقِ متقلب‌ها و ظالم‌ها را هم کفِ دستشان می‌گذاشتیم.

گویا در درازمدت همین ما میمون‌های مقلد تنها وارثین زمین خواهیم بود.

 

زندگی کن… و بگذار که من هم زندگی کنم

از من تقلید کن و بگذار که از تو تقلید کنم

با من باش و بگذار که با تو باشم

من را دوست داشته باش و بگذار که تو را دوست داشته باشم

دستم را بگیر و بگذار که دستت را بگیرم

به قلبم گوش کن و بگذار که قلب تو را بشنوم

3 نظرات »

توضیح نیمه‌ضروری (آپدیت شد)

دوشنبه, 22 خرداد, 1396

16 داستان کوتاه که پیشتر در در سایت/بلاگ بیست و هفت (همین سایت) منتشر شده بود در حال حاضر غیرقابل دسترسی هستند و از این سایت حذف شده‌اند. این داستان‌های کوتاه به زودی در مجموعه‌ای مجزا با بیش از 270 صفحه در یکی از انتشارات معتبر چاپ و منتشر خواهد شد.

کلیه‌ی این داستان‌ها با ویرایش و بازنویسی نهایی به انتشارات تحویل داده شده است. در بعضی از داستان‌ها ویرایش اساسی صورت گرفته و در برخی موارد خط داستانی و نتیجه‌گیری مربوط به آن با چیزی که پیشتر منتشر شده بود کاملا متفاوت است.

به زودی و پس از چاپ کتاب مورد اشاره، نحوه‌ی خرید و دریافت آن در همین سایت اعلام خواهد شد.

 

اسامی داستان‌های کوتاه این مجموعه:

جن‌گیر
برادر شغال
سیاه‌گالش
یک جفت چشمِ بادامیِ خیس
پله‌ها
آپارتمان شماره 27، خیابان شفق
یک شب برفی
اتاقکِ پشت تعمیرگاه
گُل کوچیک
انجمن رنگ‌ها
هوایی‌ها
بازرس
به سوی بهشت
همه‌چیز از همین‌جا شروع شده بود
بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک
نقطه‌ی نورانی کوچک سبز رنگ

 


مجموعه داستانچه «من  و او» در حال حاضر به صورت ویرایش شده و متفاوت با قبل در سایت قرار گرفته است. ویرایش انجام شده مربوط به حذف بعضی کلمات با مفاهیم خاص و چندپهلو و جایگزینی آن با کلمات جدید و تک پهلو بوده است! باشد که گوگل و گوگل‌گردان دست از سرش بردارند.

یک نظر »

چرا نویسندگان و شاعرها عامیانه‌تر حرف می‌زنند؟

دوشنبه, 3 آذر, 1393

چند شب پیش فیلم مستندی از برنامه آپارات بی‌بی‌سی پخش شد درباره بابک بیات و کارنامه هنری‌ش و نظریاتی که دیگران درباره‌ی کارهای اون دادند. جدا از مسائل مربوط به موسیقی و بابک بیات چیز دیگه‌ای که نظرمو به خودش جلب کرد نحوه حرف زدن «احمدرضا احمدی» بود. کسی که یکی از شاعران بزرگ معاصر ایرانه و برخلاف شعرهاش با زبان عامیانه و بدون تکلف صحبت می‌کرد.
این نحوه حرف زدنو قبلا توی شعرخوانی‌های شاملو هم دیدم. وقتی شعر خودش رو می‌خوند با همون لحن و صدای جادویی این کارو انجام می‌داد اما وقتی درباره خودش، یا شعرهاش یا با دیگران صحبت می‌کرد از واژه‌های خودمانی، عامیانه و خیلی خیلی معمولی استفاده می‌کرد.
این‌ها رو بذارید کنار لحظات به ظاهر عرفانی مجریان بی‌سواد رادیو و تلویزیون‌های داخلی و خارجی. درست وقتی که قراره درباره شعری یا چیزی صحبت کنند. سعی می‌کنند با اکو دادن به صدا فضارو روحانی کنند. بینندگان یا شنوندگان را دعوت کنند که گوش جان بسپارند و حتا اگه براشون مقدور بود دست‌هاشون رو باز می‌کردند و مثل یک دختربچه‌ی مهدکودکی شعری رو دکلمه کنند. (بیشتر…)

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |