مادر؟ میخواهی آسمان را به گریه بیندازی؟ تو را با سر بریدهی یحیا چه کار؟ من هنوز نمیدانم در عقد که درخواهم آمد؟ میخواهید کمی برایتان برقصم؟ بر طبقی از شهوت، سر بریدهی یحیی را میخواهم. من تنها قدیسهی افکار خویشام. بیا مادر! بیا کمی از آن خود باشیم. مگر نمیدیدی که تمام جهان در تمام تاریخ روی سرانگشتان ما میچرخید؟ ما از همیشه تا همین هنوزها میتوانیم. ما خود بازیچهی افکار خویشایم و دیگران بازیچهی افکار ما.

در ضیافت شبانهی ما، سالومه، از جنسی دیگر در برابر منِ هیرودیس میرقصد. خواستهات را روی هوا سر بکش. ما جاودانهیی خواهیم ساخت از ترسیم حقیقتی این چنین مشکوک. سالومه! من در برابر زنان نخواهم ایستاد. حتا اگر زیباترین جامهی عریانیات را بر تن داشته باشی. حتا اگر دستهای مرا با اشتیاق من درگیر کنی. من در زنان مردهام، رویشی دوباره هرگز نمیزنم.
اما آسمان سرخ بود. آسمان گریه میکرد. سه بار، سه بار، سومین بار. تو مادر! تو آسمان را به گریه انداختی. من چه شدم؟ چه کسی مرا پرستید؟ چه کسی آسمان را به گریه انداخت؟
بگذارید! بگذارید! من آسمان را از گریه میاندازم. من آسمان را به گریه میاندازم.


