داستان کوتاه «پلهها»
پشت پنجره باران ریز ریز نخستین روزهای دیماه یکبند میبارید. روی شیشه را بخار کمرنگی گرفته بود و پشت آن منظرهی کوچه و خیابان به زحمت دیده میشد. میان قاب پنجره گاهی یک برگ از درخت چنار گوشهی خیابان جدا میشد، به حالت محزونی در هوا میرقصید و سعی میکرد دست به دستِ باد از…






