جورج دستش را از جیبش بیرون کشید و آنرا در هوا تکان داد و گفت:
– «بسه دیگه. بیا همینجا بشینیم. کلیسا فقط یه خیابون پایینتره. دیر نمیشه.»
بعد سریع روی نیمکت پارک نشست. پایش را روی پایش انداخت و ادامهی حرفهایش را دنبال کرد:
– «اصلا هیچ میدونی چرا آدمها بهش نیاز دارن؟ چون تنها چیزیه که میشه باهاش خلاء تو وجود آدمها رو پر کرد.»
لوسی نگاه متعجبانهیی به جورج کرد با بیمیلی روی نیمکت نشست و گفت:
– «نفهمیدم!؟ چی شد؟ حالا رسیدی به اینکه بگی تو آدمها خلاء وجود داره؟ دیگه چی وجود داره؟ قشنگ معلومه داری آسمون و ریسمون بهم میبافی.»
جورج گفت:
– «حالا خلاءِ خلاء هم که نه. منظورم اینه که همیشه جای یه چیزی توی آدمها خالیه. بعضیا فکر میکنن عشقه، بعضیها هم فکر کنن انسانیته، بعضیها هم اونو با خدا پر میکنند. حالا اسمش میخواد هرچی باشه. مهم از نظر من جای خالیه چیزیه که باید باشه و نیست.»
لوسی با عصبانیت گفت:
– «بس کن! اگه فکر کردی من از تصمیمم برمیگردم و نظرمو عوض میکنم کور خوندی. سعی نکن پشیمونم کنی چون پشیمون نمیشم.»
جورج گفت:
– «من نخواستم پشیمونت کنم. میبینی که به خاطر تو حاضر شدم اینهمه راهو باهات بیام.»
لوسی گفت:
– «پس سرم منت نذار. باید بیای. خودت هم میدونی که باید بیای.»
جورج گفت:
– «خیلی خب! حالا اجازه میدی حرفمو بزنم؟»
بعد بیاینکه منتظر پاسخ تائید لوسی باشد ادامه داد:
– «هیچ دیدی وقتی دو تیکه آهنربا رو بهم نزدیک میکنی، وقتی از دو قطب مختلف باشن چطور یهویی بهم میچسبن؟ تا یه فاصلهیی انگار نه انگار که هیچکدومشون آهنربان. اما وقتی به یه حدی میرسن، انگار که برق گرفته باشن به جنب و جوش میافتن و سعی میکنن به اونیکی بچسبن.»
لوسی گفت:
– «دیگه داری پرت و پلا میگی. یه لحظه وجدان و خدارو میاری وسط، یه لحظه…»
جورج با عصبانیت و دلخوری پرید وسط حرفش:
– «حالا اگه گذاشتی حرفمو بزنم. ببین! خودتو رها کن. همهی چیزایی که جلوتو میگیره ول کن و با تمام وجودت به حرفام گوش کن. عکس سه بعدی دیدی تاحالا؟»
لوسی با گیجی گفت:
– «عکس سه بعدی؟»
جورج آرام آرام و شمرده طوری که انگار میخواست بچهیی را رام کند گفت:
«آره! از اون کاغذها که پشت مجلهها چاپ میکنند و باید بگیری جلو صورتت تا بتونی چیزی رو توشون ببینی؟ باید چشماتو ریز و درشت کنی، کاغذو جلو و عقب ببری تا متوجه بشی که چیه.»
لوسی با لجبازی گفت:
– «آره! دیدهم! اتفاقا خیلی هم مسخره است!»
جورج گفت:
«نه! به اینکه مسخره است یا نه کاری ندارم. منظورم لحظهی مواجه شدن با حقیقته. تو باید حقیقت رو همون تصویر سهبعدی فرض کنی و بقیه چیزایی که جلوتو میگیرن رو فاصله صورتت با کاغذ. وقتی تعصبتو بذاری کنار و خوب به حرفم گوش کنی میبینی که آروم آروم یه حقیقت –مثل یه تصویر سه بعدی- میاد جلو چشمت و اونقدر غرق زیبایی اون میشی که همه چیزو فراموش میکنی.»
لوسی گفت:
«اتفاقا هیچ زیبایی هم نداره. مثلا یکیش عکس دایناسور بود که خیلی مسخره و عروسکی به نظر میاومد. تازه همه چیزش یه رنگه. کوههاش یه رنگ بودن، سبزهها یه رنگ بودن، دایناسوره هم یه رنگ بود، آسمونش هم همون رنگی بود… فقط یکمی عقب و جلوتر بودن. همون به قول تو سه بعدی بودن. تنها جذابیت نداشتهش همین مثلا سه بعدی بودنش بود.»
جورج گفت:
«خب! میبینی به هرحال یه چیزی اونجا بود و تو در حالت عادی نمیتونستی ببینیش. خیلی ها هم نمیتونستن ببیننش. از دور وقتی مجله رو روی دکه ببینی فکر میکنی یه نقاشی عجق وجق و درهم برهمه. ولی وقتی از نزدیک حالت سه بعدیش ظاهر بشه تازه میفهمی که چه چیز مهمی از دیدت پنهان بوده.»
لوسی سریع و با لجبازی گفت:
– «همچین هم مهم نیست! گفتم که! همهشون یه عکس بیخود و غیرطبیعین.»
جورج گفت:
– «حالا هرچی! ببین! بذار از اول برات بگم. حتما شنیدی که میگن کل جهان هستی اونقدر متراکم، داغ و کوچیک بوده که حد نداشته. همهچیز و همهچیز و همهچیز همون نقطهی کوچیکِ متراکم و فشردهی خیلی داغ بوده.»
لوسی پرید وسط حرفش:
– «اینا همهش نظریه است. کی اصلا اونموقع بوده که بخواد ببینه اون مثلا نقطه چه اندازهیی بوده و دماشو اندازه بگیره؟! خودتم متوجه نیستی! ولی حرفات خیلی مسخره است.»
جورج با آرامش گفت:
– «نظریه بودن چیزی دلیل بر بیارزش بودن و نادرست بودنش نیست. بعد از اون، علم خیلی چیزهارو مشخص کرده!»
لوسی دوباره پرید وسط حرفش:
– «علم!؟ علم که هر روز اشتباهاتش رو میشه و یه حرف جدید به خورد مردم میده. یه روز میگه یه چیزی درسته، فرداش ثابت میکنن که نه درست نبوده و یه چیز دیگه درست تره.»
جورج گذاشت تمام حرفهایش را بزند. وقتی که ساکت شد گفت:
– «اصلا خوبی علم همین موضوعه که کاملا باهات صادقه. دروغ نمیگه. ممکنه اشتباه کنه ولی دروغ تو کارش نیست. حالا اصلا به این نظریه کاری نداریم. دیگه همینقدرو قبول داری که کره زمین از متلاشی شدن یه چیز دیگه درست شده؟ هان؟»
لوسی با تاکید گفت:
– «توی شیش روز ساخته شده. توی بیبل هست. بهت که نشون دادم. تازه روز هفتم هم خدا استراحت کرد. واسه همین باید روز هفتم بعد از یک هفته کار، تفریح کنیم.»
جورج گفت:
– «همین قدر هم کار منو راه میندازه. اصلا به بقیه کائنات و سیارهها و ستارهها کاری نداریم. فقط و فقط درباره زمین حرف میزنیم. یه لحظه تصور کن: کرهی زمین بین تمام سیارات و ستارههای دیگه داره دور خودش و دور خیلی چیزهای دیگه میچرخه. دیدیش؟»
لوسی با دستپاچگی گفت:
– «چیو؟ چی شده؟»
جورج با التماس گفت:
– «لوسی خواهش میکنم! التماست میکنم به حرفم گوش کن. شاید دیگه فرصت نشه بهت بگم. همهی چیزهایی که جلوتو میگیرن و نمیذارن حرف من تو مخت بره رو بذار کنار.»
لوسی خیلی جدی گفت:
– «داری باهام بد حرف میزنی! تهدیدم نکن. اصلا خوشم نمیاد.»
جورج با درماندگی گفت:
– «التماس کردم! خواهش کردم به حرفم گوش کنی! کجاش حرف بد زدم؟»
لوسی با دلخوری گفت:
– «نمیدونم! یه چیزی گفتی که حرف زشتی بود. الان یادم نیست. اینقدر حرف زدی که یادم رفت.»
– «خیلی خب! ببخشید! بهت گفتم حواستو جمع کن. داشتم درباره زمین حرف میزدم. یادت هست چی میگفتم؟»
لوسی دستپاچه گفت:
– «اینکه وقتی داشته میچرخیده متلاشی شده؟! آره آره یادمه!»
جورج نومیدانه گفت:
– «جزئیاتش مهم نیست. کلیت موضوع رو هم درک کنی خودش خیلی خوبه.»
– «خوشم نیومد. بازم انگار میخواستی توهین کنی.»
جورج گفت:
– «باشه! حالا گوش کن: منظورم اینه که زمین تک و تنها داره واسه خودش میچرخه. هیچ چیز خارجی هم دخالتی توی زمین نداشته. یه چیزی داشته به اسم لایه اوزون که از زمین محافظت میکرده و میکنه.»
لوسی سریع گفت:
– «البته به غیر از مسیح مقدس. اون از خارج از زمین اومده.»
جورج لحظهیی ساکت شد. بعد گفت:
– «توی بیبل همچین حرفی زده نشده. فقط گفته شده روح خدا در مریم دمیده شده. یا مریم از خرما خورده. و از این حرفها.»
لوسی با سماجت گفت:
– «دیدی خودت هم بیبل رو قبول داری؟»
جورج گفت:
– «من با جزئیات کاری ندارم. به هرحال یه زمینی بوده که تمام موجودات روی اون از خود همین زمین ساخته شدن.»
لوسی گفت:
– «پس قبول داری که ساخته شده؟»
جورج گفت:
«نه! تکامل هم نوعی ساخته شدنه. برای ساخته شدن حتما نیازی به سازنده نیست. گاهی چیزها برای خودشون ساخته میشن.»
لوسی گفت:
«ای خدا! کاش میدیدی که چقدر مسخره حرف میزنی. مگه میشه چیزی برای خودش ساخته بشه؟»
جورج دوباره برای لحظاتی ساکت شد. بعد گفت:
«البته که میشه. بارون رو در نظر بگیر. خورشید به دریاها و اقیانوسها میتابه، آبهارو بخار میکنه، بخارها ابرهارو تشکیل میدن و از ابرها بارون میباره. میبینی که بارون بدون نیاز به چیز دیگهیی خودش ساخته میشه و این چرخهی ساخته شدنش میتونه تا بینهایت ادامه داشته باشه.»
لوسی گفت:
«ربطی نداره! پس باید نتیجه گرفت خورشید بارون رو میسازه.»
جورج گفت:
«خورشید هم خودش جزئی از این چرخه است. منظورم اینه که مثلا کسی خورشیدو قلقلک نمیده که زودباش برو آبهارو بخار کن.»
لوسی گفت:
«مسخره! واقعا مسخرهای.»
جورج گفت:
– «عیب نداره! داشتم میگفتم که زمین، مادر طبیعی و حقیقی همهی چیزهاست. تو خود بیبل هم هست که آدم از خاک و گل آفریده شده.»
لوسی گفت:
– «خوبه بیبل رو از منم بیشتر حفظی و بلدی.»
جورج بیتوجه به حرف لوسی گفت:
– «همه چیز و همه چیز از خود زمین ساخته شدن. البته وقتی میگم زمین منظورم کل سیارهی زمین با تمام آبها، سنگهای آهن و مس و خاکهای مختلف و کلا همه چیزشه. منظورم خودِ خودِ سیارهی زمینه. درختها از توی زمین بیرون میان، روی سطح زمین یه مدت زندگی میکنند و بعد دوباره به خودِ زمینِ مادر برمیگردن.»
لوسی به شوخی و به حالت مسخره گفت: «هه! عجب مادری!»
جورج ادامه داد:
– «حیوونات هم همینطورن. به دنیا میان زندگی میکنند و میمیرن و روی سطح زمین دوباره با خودِ زمین یکی میشن. به قول بیبل: از خاک به خاک.»
لوسی گفت:
– «اینقدر از بیبل مایه نذار. از خودت حرف بزن آقای نظریه پرداز.»
جورج گفت:
– «حالا خوب گوش کن. یادته بهت گفتم آهنربا چجوری کار میکنه و وقتی بهم نزدیک بشن چی میشه؟»
بعد ساکت شد و به چشمهای لوسی نگاه کرد. لوسی گفت:
– «آره! واقعا اینقدر مهم بود؟ خب معلومه آهنربا رو هم از همین زمین خودمون ساختند. البته طبق نظر تو. شاید هم کس دیگهیی آهنربارو ساخته باشه.»
جورج گفت:
– «نه! به ساخته شدنش کاری ندارم. منظورم اینه که تمام موجودات وقتی به دنیا میان و فرصت زندگی پیدا میکنند. در واقع کمی از هستهی اصلی زمین، از زمینِ مادر دور میمونن. انگار دیگه جزئی از زمین نیستند و فقط روی سطح زمین حرکت میکنند. اینجاست که زمینِ مادر دلتنگ اونا میشه.»
لوسی صدایش را نازک کرد و گفت:
– «آخی! طفلکی! زمینِ مادرِ بیچاره! حتما زمین هم مثل ما زنها احساس مادرانه داره.»
جورج گفت:
– «تقریبا! در واقع شما زنها مثل زمین احساس مادرانه دارید و ما مردها هم درست مثل زمین احساس پدرانه. تمام احساساتمون هم از خودِ هستهی زمین ناشی میشه.
لوسی گفت:
– «من داشتم مسخره میکردم. تو جدی گرفتی؟»
جورج گفت:
– «مسخره یا جدی حرفت درست بود. زمین مادر همهی موجودات روی سطح خودشه و وقتی اونها به دنیا میان و فرصت زندگی پیدا میکنند دائما بیتابی میکنه تا اینکه اون موجود بمیره و برگرده توی خاک و با زمین یکی بشه.»
لوسی که کمی جدی شده بود پرسید:
– «پس اینایی که مردهها رو میسوزنن چی؟ اونا که خاکسترو تو کوزه نگه میدارن و به زمین پس نمیدن.»
جورج گفت:
– «بالاخره به زمین پس میدن. زمین با این سن و سالش 50 یا شصت سال دیر و زود فرقی به حالش نداره. فکرشو بکن! میخوای از دست زمین کجا فرار کنی؟ هرجا بری بالاخره روی همین زمینی و خِرِت رو چسبیده. بالاخره طوفان میشه، زلزله میشه، سیل میاد، جنگ میشه و یه روزی اون کوزه میشکنه و محتویاتش یعنی همون خاکستر مرده پاشیده میشه روی خاک و دوباره با زمین یکی میشه.»
لوسی گفت:
– «چه مادر صبوری! واقعا که آفرین داره.»
جورج گفت:
– «حالا آهنربارو به خاطرت بیار. وقتی که مثلا یه انسان به دنیا میاد و توی هفتاد-هشتاد سالی که زندگی میکنه درست مثل آهنربا یه چیزی توی وجودش اونو به یه چیزی جذب میکنه. دلش میخواد بپره و به یه چیزی بچسبه. ولی این آدمِ آهنربا نمیدونه اونیکی تیکه آهنربا کجاست. واسه اینکه هیچوقت به زیر پاش نگاه نمیکنه. مدام دور و برشو نگاه میکنه یا به آسمون خیره میشه و نیمهی مثلا گمشدهاش رو توی ستارهها دنبال میکنه. غافل از اینکه تمام چیزی که دنبالش بوده درست زیر پاش وجود داشته و ازون بیخبر بوده.»
لوسی گفت:
– «حتما اون حس کمبودی هم که میگفتی به خاطر همین آهنرباههست؟»
جورج گفت:
– «آره! دقیقا مال همونه! میدونی یه چیزی باید باشه و نیست. ولی نمیدونی چیه و باید کجا دنبالش بگردی. درست زیرپاته. ولی خبر نداری. حالا همینجاست که بعضیها تو آسمون دنبالش میگردن و بعضیها چیزهای الکی توی ذهنشون میسازن تا جای خالی اونو پر کنند.»
لوسی که به نظر میرسید کمی تسلیم شده است گفت:
– «خب حالا فرض کنیم تو درست میگی. اینجوری که خیلی الکی و بیخودیه. نه هدفی نه چیزی. به دنیا بیای و بدونی که زمینِ زیرپات منتظره تا بمیری و مثلا بپری تو آغوشش. اینکه خیلی غمگین کننده است.»
جورج گفت:
– «هرکسی یه فرصتی برای زندگی داره. هر موجودی! درختها! مورچهها! سگها! آدمها! سبزهها! همه و همه مثل زنبورهای کارگر در خدمت ملکهی زنبورها هستیم. ملکهی زنبورهای ما خودِ سیاره زمینه! به ما یه فرصت زندگی میده تا بیایم روی سطح زمین و وضعیت اونو بهتر کنیم. به بهتر شدن زمین، به سالمتر بودنش کمک کنیم. یا نه! اصلا فقط زندگی کنیم و ما آدمها توی این عمر هشتاد سالهمون باید بهترین استفاده رو ببریم. باید سعی کنیم جاودانه بشیم. چون یه چیزی به اسم زمان همراه ما روی سطح سیاره زمین در چرخشه. درست مثل یه هاله نامرئی. ما تو عمرمون فرصت داریم به این هاله بچسبیم و تا سالها سال بعد دور زمین بچرخیم. اگه تونستیم که هیچ. اگه نتونیم برمیگردیم به زمین و زمینِ مادر یه موجود دیگه رو میفرسته که از این فرصت استفاده کنه. تنها چیزی که زمین نمیتونه اونو خراب کنه و پس بگیره جاودانهگی در زمانه. مثل هنرمندها که چسبیدن به هالهی زمان و تا دنیا دنیاست و زمین میچرخه اسمشون روی سطح زمین در چرخش میمونه. حتا اگه جسمشون هم با خاک زمین یکی بشه.»
لوسی گفت:
– «حالا که اینطوره! اصلا شاید زمین و زمان با هم در جنگ باشن. مثلا زمین هی نیرو میسازه تا زمان رو تسلیم کنه و زمان در عوض تمام زحمات موجودات زمینی رو نادیده میگیره و اونا رو به فراموشی میسپره.»
جورج گفت:
– «فکر کنم داری تصویر سهبعدی رو که میگفتم میبینی! نه؟!»
لوسی گفت:
– «یه چیزایی میبینم. ولی هنوز مشخص نیست چیه.»
جورج گفت:
– «چیزی نیست! فقط یه تصویره. باید ببینی و ازش بگذری. اینکه واقعا چه خبره احتمالا به ما مربوط نیست. ما فقط باید از عمرمون در راه خدمت به زمینِ مادر استفاده کنیم.»
لوسی گفت:
– «آخی! زمین مادر! حالا دلم واسهش میسوزه.»
جورج چندبار کف پایش را به زمین کوبید و به زمین اشاره کرد:
– «زمین! همین زمینِ تنها.»
لوسی که تازه متوجه شده بود موضوع مورد بحثشان درست زیر پایش است با دستپاچهگی به کاشیهای کف پارک نگاه کرد. بعد کمی دورتر را دید. چمنها را، درختهای کنار جاده را و صدای ماشینها توی گوشش پیچید. بعد نفس عمیق پر سر و صدایی کشید و لحظهیی بعد گفت:
– «یعنی میگی اعتراف نکنم؟ آخه فکر میکردم اگه برم کلیسا و به گناهام اعتراف کنم سبک میشم.»
جورج به شوخی گفت: بستگی داره سبکی رو تو چه چیزی ببینی. یادت باشه هرچقدر هم که سبک بشی نمیتونی از زمینِ مادر دور بشی. مثل بادکنک ممکنه سبک بشی و بری لای ابرها، اما دوباره بالاخره یه روزی برمیگردی به زمین.
لوسی گفت:
– «آخی! الانم حسابی سبکم. الانم روی ابرهام. حالا باید چکار کنیم؟»
جورج گفت:
– «باید زندگی کنیم. فقط چند سال دیگه فرصت داریم.»


