رفتن به نوشته‌ها

برچسب: ولنتاین

داستان کوتاه «خرس عروسکی ولنتاین»

بچه‌ها برایم دست تکان می‌دادند؛ مردها با تمسخر نگاه می‌کردند. گاهی پوزخندی گوشه‌ی لبشان می‌ماسید و به تکان دادن سر منتهی می‌شد. دخترهای جوان با چشم‌هایی حسرت‌آلود اول به صورتم و بعد به بازوهایم و بعد به خرس عروسکی بزرگی که سعی می‌کردم کشان کشان آنرا پشت وانت جا دهم خیره می‌شدند و حتما توی سرشان افکار مختلفی در گذر بود. شاید همین حالا آرزو می‌کردند جای معشوقه‌ی من باشند و بتوانند همین امشب به عنوان کادوی روز عشاق صاحب و مالک این خرس عروسکی بزرگ و مالک عشقِ مردِ کادو دهنده باشند. مدت‌ها با خودم کلنجار رفته بودم تا بتوانم راه‌حل مناسبی برای این موضوع پیدا کنم و دست آخر مثل جرقه‌ی کوچکی چیزی در ذهنم درخشید و به فکرم رسید با یک خرس عروسکی بزرگ می‌توانم کار را یکسره کنم. تمام شهر را زیر پا گذاشتم تا توانستم بزرگترین خرس را بخرم. چند روز زودتر از موعد وانتی کرایه کردم و با زحمت آنرا پشت وانت جا دادم و تا خانه آوردم. مردها فکر می‌کردند دیوانه‌ و چاپلوسم و زن‌ها احتمالا یاد جای خالی عشقِ مردِ زندگی خودشان می‌افتادند و دخترها حتماً حسرت چنین عروسک یا چنین عشقی را می‌خوردند. خرس را جلوی خانه از ماشین پیاده کردم و با مقدار پول بیشتری توانستم راننده وانت را قانع کنم که ماشینش را برای روزی که در نظر داشتم به من قرض دهد. گفتم «می‌دانی که. به هر حال زن هستند و دوست دارند به روشی شاعرانه و عاشقانه غافلگیر شوند. من هم برای غافلگیری او از کاری دریغ نمی‌کنم. بهتر است وانتت را قرض بگیرم تا خودم شخصاً خرس عروسکی به این بزرگی را به زن زندگی‌ام تقدیم کنم.» وقتی اسکناس‌ها را توی دستم دید توی چشم‌هایش برق زد و دست‌ها و زبانش شل شدند. می‌خواست پوزخند بزند. می‌خواست چنین عشقی را به باد تمسخر بگیرد، اما وقتی…