خانه » داستان کوتاه » برگه 5
پشت پنجره باران ریز ریز نخستین روزهای دیماه یکبند میبارید. روی شیشه را بخار کمرنگی گرفته بود و پشت آن منظرهی کوچه و خیابان به زحمت دیده میشد. میان قاب پنجره گاهی یک برگ از درخت چنار گوشهی خیابان جدا میشد، به حالت محزونی در هوا میرقصید و سعی میکرد دست به دستِ باد از جاذبهی زمین بگریزد و خود را کمی دیرتر به زمین برساند. سوز و سرمای غریبی که لحظه به لحظه بیشتر میشد مدام از میان کوچهها و خیابانها زوزه میکشید و رهگذران، آگاه از احتمالِ شروع بارش برف با گردنهایی که میان یقهی لباسشان مخفی شده بود با عجله به سمت مقصد نامعلومی در گذر بودند. این سمتِ پنجره، شاهرخ دستهایش را پشت کمرش گره زده، سرش را پایین انداخته بود و مدام از این سوی اتاق به آنسوی اتاق میرفت. منیژه اما کنار پنجره از جلو به دیوار یله داده، گوشهی پرده را کنار کشیده بود و به حالت مرموزی به پیادهروِ آنسوی خیابان نگاه میکرد. فضای اتاق میان تاریکی و روشنی دست و پا میزد. صدای باران روی سقف حلبی میریخت و از آنجا سردرگم به سمت ناودان سر میخورد و به صدای شرشر آب گلآلود جوی خیابان اضافه میشد. تنها صدایی که شنیده میشد همین صدای باران بود و یا گهگاه صدای عبور اتومبیل که از توی خیابان بلند میشد و ریتم و آهنگ غریب باران را در هم میریخت. وسط اتاق شاهرخ همانطور که دستش را پشت کمرش گره زده بود رو به منیژه کرد و گفت: – «بالاخره راهش را گرفت و رفت؟ یا هنوز همانطور آنجا ایستاده؟» منیژه بدون اینکه سرش را به طرف شاهرخ برگرداند گفت: – «از سر جایش تکان نخورده. همینطور به پنجره زل زده و چشم از پنجره برنمیدارد.» شاهرخ گفت: – «خوب به صورتش نگاه کردی؟ مطمئنی که قبلاً هیچوقت او را ندیدهای یا با…
خورشید لحافِ آسمان را از روی خودش کنار زده بود که صدای «کاکُلی»، خروسِ «نجیبهخاتون» از باغ خانهی او که به دامنهی شیطانکوه مشرف میشد، آمد؛ جادههای گل و گشاد و سر به زیر اطراف کوه را سُر خورد و بعد از دو سه دور پیچ و تاب خوردن در کوچه به حیاط خانهی «حاجرحیم» رسید. آنوقت در حیاط چرخی زد و با هر زحمتی بود خودش را از پنجرهی اتاق پذیرایی رد کرد و به گوش حاج رحیم رساند. هر روز صبح چشمهای حاج رحیم با شنیدن صدای آشنای این خروس باز میشد و به گوشهی ترک خوردهی سقف اتاق خیره میشد. درست زیر سقف عکس جوانی او قرار داشت که عکاسِ باغ، جلو باغ ملی از او انداخته بود. توی عکس به نظر میآمد که پیراهن سیاهش از کش و قوس زیاد گَل و گشاد شده و آنرا به زور توی شلوارش جا کرده باشد. شلوار خاکستری به پا داشت و کفش پاشنه بخواب. دستهایش از هم سوا و بدون تکیه به جایی از بازوهایش آویزان بودند. کف دستش را مشت کرده بود و با سبیل کت و کلفتی که به امتداد میانهی چشمهایش میرسید و حسابی صورتش را پر میکرد، توی لنز دوربین زل زده بود. پایین عکس درست جایی که او یکی از پاهایش را کج گذاشته بود، یک کلاغ دیده میشد که مثل او گنگ و گیج به دوربین نگاه میکرد. حاج رحیم این عکس را دوست داشت و آنرا به عنوان یکی از یادگارهای دوران جوانیاش هنوز نگهداشته بود. هر روز صبح بعد از اینکه چشمهایش را باز میکرد نگاهش به این عکس گره میخورد، لحاف را از روی خودش کنار میزد و از روی مبل اتاق پذیرایی بلند میشد. کمی به خودش کش و قوس میداد و ناگهان مثل اینکه چیزی به یادش افتاده باشد، لحظهیی بیحرکت میشد. درد ناجوری از زیر کمرش،…
نخستین باری که داستان سیاهگالش[1] را شنیده بود هرگز از یاد نمیبرد. از همان ساعت در درون خودش نوعی جوشش و میل مخصوص را احساس میکرد. دوست داشت بیشتر دربارهی او بداند و بپرسد؛ اما چیزی که بود هیچکس میل نداشت دربارهی او چیزی به زبان بیاورد. هربار که با ریشسفیدها مینشست و سر صحبت را دربارهی او باز میکرد یا سعی میکرد به شیوهی کنایه و غیرمستقیم صحبت و داستان او را پیش بکشد متوجه میشد که آنها تمایلی به صحبت کردن دربارهی او ندارند و به هر شکلی شده بحث را عوض کرده و به موضوعات پیش پا افتاده میکشانند. آیا رازی وجود داشت؟ همیشه وقتی که درباره او از بقیه سؤال میپرسید و توی چشمهایشان زل میزد ترس و وحشت بخصوصی را میدید که انگار از دیدن از ما بهتران یا اجنه بوجود آمده بود. حالت چشمهایشان طوری بود که انگار به خاطرهی دور و ترسناکی خیره شدهاند. خودش هم نمیدانست. شاید همین سؤال کردن از نظر آنها ترسناک به نظر میرسید. اصلا چه دلیلی داشت که کسی بخواهد درباره چنین موجودی از کسی سؤال بپرسد. همهی اینچیزها به جای اینکه ذرهیی از میل و اشتیاق او کم بکند برعکس بر شور و کنجکاوی او اضافه میکرد. شبها همینطور که توی تخت غلت میزد هیکل سیاه و ردای بلند آن مرد به چشمش میآمد و صدای ماغ گوزنها و گاوها از توی گوشهایش میگذشت. گاهی خودش را توی جنگل مرطوب و سیاهی احساس میکرد و همینطور که پایش را بر چوبهای خشک و علفها میگذاشت سر تفنگش را به دنبال گوزن مادهیی توی سیاهیها میچرخاند. بعد از ترس چشمهایش را باز میکرد و سعی میکرد تمام خیالات مربوط به او را از خودش دور بکند و به زور خودش را به خواب بزند. *** تابستان آخرین نفسهایش را میکشید. خنکی مخصوص و بوی خیس پاییز را میشد…
دلش از رحمان پر بود. فکر میکرد که تمام دردسرهای زندگییش زیر سر رحمان است. چون رحمان پای او را به این خانه باز کرده بود. اینقدر برایش شیرین زبانی کرده و غذاهای خوب به او خورانده بود که نسبت به او یک جور مسئولیت یا علاقهی خاص احساس میکرد. نمک او را خورده بود و بهخاطر همهی آنها باید در خانهی او میماند و تاوان تنهایی رحمان را پس میداد. اما از وقتی که آنشب صدای زوزهی شغال را از نزدیک سیاهکوه شنید دلش بیتاب شد. رحمان خیلی دیر کرده بود. تهِ دلش ضعف میرفت و هرچهقدر این طرف و آنطرف غذا را بو کشیده بود چیزی نصیبش نشده بود. از سر صبح که رحمان به بیجار رفته بود هنوز برنگشته و این برایش خیلی غریب بود. چون در این چندماهی که در خانهی رحمان مانده بود تابهحال پیش نیامده بود که رحمان اینقدر دیر کند، برای همین دلش بدجوری شور رحمان را زد. چندبار تا سر چپرها رفت و برگشت. گوشهایش را تیز کرد. اطراف را پایید. حتا باد را هم بو کشید تا شاید خبری از رحمان برایش آورده باشد. اما نه؛ خبری نبود. برگشت جلو پلهی ایوان نشست. سرش را روی دستهایش گذاشت و به دروازهی مابین چپرها خیره شد. همین موقع بود که صدای شغال از سیاهکوه آمد. بلند شد به سیاهکوه خیره شد و گوشهایش را تیز کرد تا درست بفهمد که صدا چهقدر از او فاصله دارد. دلش طاقت نیاورد، احساس خطر کرد، بی اختیار گفت: – «عوعو، عو عووو» ترس شغالها را رحمان توی دلش انداخته بود. آخر او هنوز نه شغالها را دیده بود و نه بدی آنها به او رسیده بود. این رحمان بود که از شغالها خیلی میترسید و اصلا دوست نداشت که شغال به خانهاش بیاید و مرغها و اردکهایش را ببرد، برای همین مرغها و اردکها را…
بوی کُنْدُرِ نیمسوخته، اسپند، عرق و چرک کشالهی ران همراه دودِ عود، شمع و پیاز شکمپاره شده، گوشهگوشهی اتاق جولان میداد. نور، گُله به گُله روی گُلهای قالی سایه انداخته بود.کُنجِ اتاق تُشک چرکی قرار گرفته و روی آن تنِ بیحال دخترک چهارده-پانزدهسالهیی قرار داشت که با شکم جلوآمده، دست و پای آماسیده و بزک از رنگ و رو رفته به سقف اتاق زل میزد، لحظه به لحظه اطفار مختلف به خودش میگرفت و با صدایی نامفهوم به دور و برش اشاره میکرد و میخندید. اطراف او همهکس از مادرش «خانمباجی» گرفته تا کلفت خانهزادشان «معصومه خانوم» در تنگ و تا بودند و از هرکاری که از دستشان بر میآمد برای بهبودی دختر مضایقه نمیکردند. اما مصممتر از همه خانمباجی بود که از این اتاق به آن اتاق جَست میزد و مدام به احوال مخصوصی یک مشت اسپند را دور تشک ناخوش میچرخاند؛ سرش را به چپ و راست میگردانید؛ به در و دیوار فوت میکرد و اسپند را روی زغال بور شدهی منقل میپاشید: – «سودا به رضا، خویشی به خوشی. شنبهزا، یکشنبهزا، دوشنبهزا، سهشنبهزا، چهارشنبهزا، پنجشنبهزا، جمعهزا… از جن و انس و بیگونه… زیرِ زمین، روی زمین… سیاهچشم، ازرقچشم، زاغچشم، میشچشم؛ هرکه دیده، هرکه ندیده؛ همسایهی دست چپ، همسایهی دست راست؛ پیشِرو، پشتِسر، بترکد چشم حسود و حسد… اللهم صل علی…» گاهی هم که از نفس میافتاد گوشهی دیوار روی مُخدهیی که روبروی تشک ناخوش قرار داشت لم میداد و به بدن بیحال او که هر لحظه بیشتر رنگ میباخت خیره میشد. بعد کمکم روی چشمهایش را لایهی نازکی از نم برمیداشت و حالات چهرهاش در هم میرفت. آنوقت به صدای بلند زنجموره میکرد و به زمین و زمان لعن و نفرین میفرستاد: – «این دیگه چه بلایی بود که به سرمون اومد. این دیگه چه آبرو ریزی بود. دیدی معصومه خانوم؟ تورو خدا دیدی؟ دارن دختر مثل…
در گوشهای از جنگلی بزرگ خانم و آقای شیر زیر نور مهتاب، پشت میز بلوطی نشسته و مشغول خوردن آخرین تکههای کباب بره بودند. ادموندِ شیر آخرین تکهی ران را به نیش کشید و با ملچ و مولوچ کردن به خانم شیر گفت: «خیلی وقته که خبری از پسرمون نشده. بهتر نیست اینبار ما سراغی از اون بگیریم و سرزده به جنگل اون بریم؟» و همین شد که فردا هردوی آنها چمدانهایشان را بستند و به سمت جنگل تحت سلطنت پسرشان به راه افتادند. پشت دروازهی جنگل تمام حیوانات به صف ایستاده بودند و از ترس و احترام سرشان را تا کمر خم کرده بودند و زیرچشمی به پاهای خانم و آقای شیر که از دروازه خارج میشد نگاه میکردند. وقتی که حسابی دور شدند و خیال همهی حیوانات راحت شد یکی یکی سرشان را بلند کردند و دور هم حلقه زدند. این اولین باری بود که جنگل آنها این طور سوت و کور به نظر میرسید. انگار جای چیز عجیب و مهمی در جنگل خالی مانده بود. هیچ کدام از حیوانات تابحال به خاطر نداشت که جنگل را بدون حضور شیر و بدون سلطان جنگل دیده باشد. حتا لاکپشت که از همه بیشتر عمر کرده بود هم چنین حالتی به خاطرش نمیآمد. تا جاییکه به خاطر داشتند از صبح تا شب در خدمت شیر بودند و برای او بهترین غذاها را آماده میکردند. اگر شیر میپسندید و میلش میکشید حتا حاضر بودند تولهی خودشان را هم دو دستی تقدیم او کنند و از اینکه میفهمیدند دندانهای تیز شیر توی گوشت تن تولهی خودشان رفته احساس غرور میکردند. چراکه به هرحال سیر شدن شکم شیر برای یک شب هم که شده باشد حاصل دسترنج آنها میشد. حالا اما با نبودن شیر انگار خبری از این چیزها نبود. تمام حیوانات برای او دلتنگ شده بودند. غمِ نبودن او و حفرهی خالی…
جورج دستش را از جیبش بیرون کشید و آنرا در هوا تکان داد و گفت: – «بسه دیگه. بیا همینجا بشینیم. کلیسا فقط یه خیابون پایینتره. دیر نمیشه.» بعد سریع روی نیمکت پارک نشست. پایش را روی پایش انداخت و ادامهی حرفهایش را دنبال کرد: – «اصلا هیچ میدونی چرا آدمها بهش نیاز دارن؟ چون تنها چیزیه که میشه باهاش خلاء تو وجود آدمها رو پر کرد.» لوسی نگاه متعجبانهیی به جورج کرد با بیمیلی روی نیمکت نشست و گفت: – «نفهمیدم!؟ چی شد؟ حالا رسیدی به اینکه بگی تو آدمها خلاء وجود داره؟ دیگه چی وجود داره؟ قشنگ معلومه داری آسمون و ریسمون بهم میبافی.» جورج گفت: – «حالا خلاءِ خلاء هم که نه. منظورم اینه که همیشه جای یه چیزی توی آدمها خالیه. بعضیا فکر میکنن عشقه، بعضیها هم فکر کنن انسانیته، بعضیها هم اونو با خدا پر میکنند. حالا اسمش میخواد هرچی باشه. مهم از نظر من جای خالیه چیزیه که باید باشه و نیست.» لوسی با عصبانیت گفت: – «بس کن! اگه فکر کردی من از تصمیمم برمیگردم و نظرمو عوض میکنم کور خوندی. سعی نکن پشیمونم کنی چون پشیمون نمیشم.» جورج گفت: – «من نخواستم پشیمونت کنم. میبینی که به خاطر تو حاضر شدم اینهمه راهو باهات بیام.» لوسی گفت: – «پس سرم منت نذار. باید بیای. خودت هم میدونی که باید بیای.» جورج گفت: – «خیلی خب! حالا اجازه میدی حرفمو بزنم؟» بعد بیاینکه منتظر پاسخ تائید لوسی باشد ادامه داد: – «هیچ دیدی وقتی دو تیکه آهنربا رو بهم نزدیک میکنی، وقتی از دو قطب مختلف باشن چطور یهویی بهم میچسبن؟ تا یه فاصلهیی انگار نه انگار که هیچکدومشون آهنربان. اما وقتی به یه حدی میرسن، انگار که برق گرفته باشن به جنب و جوش میافتن و سعی میکنن به اونیکی بچسبن.» لوسی گفت: – «دیگه داری پرت و پلا میگی. یه لحظه…