داستان کوتاه «آپارتمان شماره 27، خیابان شفق»
داریوش جوان بلند بالای بیست و هفت-هشت سالهیی بود با موهای جوگندمی که به ضرب ژلمو یا هزار جور زهرماری دیگر همیشه شق و رق نگاهشان میداشت. چند بار او را با همسرش مرجان در راهپلهی آپارتمانمان دیده بودم. مرجان زن خوشچهرهیی بود با لبهای برآمده، دماغ باریک مثلثی شکل و موهای مشکی لخت. از…






