داستان کوتاه «همهچیز از همینجا شروع شده بود»
جورج دستش را از جیبش بیرون کشید و آنرا در هوا تکان داد و گفت: – «بسه دیگه. بیا همینجا بشینیم. کلیسا فقط یه خیابون پایینتره. دیر نمیشه.» بعد سریع روی نیمکت پارک نشست. پایش را روی پایش انداخت و ادامهی حرفهایش را دنبال کرد: – «اصلا هیچ میدونی چرا آدمها بهش نیاز دارن؟ چون…






