طرح داستان کوتاه «نورسان» یا «نور، نور، ضد نور»

شب بود. شهر سوت و کور، ساکت و بی‌حرکت به چشم می‌آمد. جز سیاهی چیزی دیده نمی‌شد. هیچ نوری از هیچ منبع نورانی تابیده نمی‌شد. هوا ابری و گرفته بود و تنها مِهِ نورانی مهتاب از پشت ابرهای ضخیم حالات پرت و درهم خانه‌ها و ساختمان‌ها را از باقی سیاهی‌ها مجزا می‌کرد. تابلوهای مغازه‌ها، لامپ‌های…

داستان کوتاه «برف در سکوت می‌بارد»

قرار بود جمعه آن هفته ساعت پنج بعد از ظهر باریدن باران شروع شود و ساعت شش صبحِ شنبه برفاب (مخلوط آب‌دار باران و برف) ببارد و آخر از همه از ساعت دهِ صبحِ شنبه بارش برف شروع شود. قرار بود دو روزِ کامل ببارد؛ دوشنبه نیمه‌ابری شود و از سه‌شنبه کم‌کم هوا آفتابی شود.…

داستان کوتاه «بعد از عمه رزیتا»

به خانه که رسید دست‌هایش کرخت شده بودند. به پرزهای پالتوی پشمی‌ش هنوز سرما  و نمناکی مه بیرون چسبیده بود. کلاه را از روی سرش برداشت و لای انگشت‌هایش فشار داد. زیر لب گفت: «این هم از این.» بعد از عمه رزیتا و آن مردک قصاب این سومین باری بود که این‌طور به خانه بر…

داستان کوتاه «روزی، روزگاری در خیابان اسکندری»

خانه‌ی خواهرم مثل گاراژ شده بود. یکی می‌آمد، یکی می‌رفت. یکی می‌پرسید: «ساعت چنده؟» یکی دنبال جوراب می‌گشت و یکی ساک مسافرتی را از این‌طرف به آن‌طرف می‌برد. این شلوغی و این‌که می‌دیدم نمی‌توانم هیچ کار و کمکی برای سرعت گرفتن ماجرا انجام دهم اعصابم را بهم می‌ریخت. رفتم روی پله‌ها، رو به حیاط نشستم…

داستان کوتاه «با احساس گناه» یا «یک داستان عاشقانه‌ی آبکی»

هوا برفی و مه‌آلود بود. ماشین را کنار خیابان، لابه‌لای ماشین‌های دیگر پارک کرد. شال گردن دست‌بافی را از روی صندلی کناری برداشت، دور گردنش پیچاند، توی آینه به موهایش دستی کشید و از ماشین پیاده شد. توی این چهل سالی زنده‌گی هیچ‌وقت خودش را تا این‌حد گناهکار حس نکرده بود. دلش می‌خواست زنش را…

داستان کوتاه «این غنیمت سهم آن‌ها نبود»

از نیمه شب گذشته بود. خیابان خالی و ساکت به نظر می‌آمد و کسی دیده نمی‌شد. تنها صدایی که به گوش می‌آمد صدای دویدن‌های خودش و هن و هن نفس کشیدنش بود. تابلوی بزرگ کلانتری با رنگِ سبز زمینه از دور به چشمش آمد. کمی خیالش راحت شد. باقیمانده‌ی نیرویش را جمع کرد و تا…

داستانک «پروژه قاره‌سوزی»

قبلاً درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص داد که ابرهای واقعی کدامیکی هستند. سیاه‌ترها؟ یا سفیدترها؟ زمینه‌ی آسمان را نمی‌شد تشخیص داد. اگر همسایه‌ها لطف می‌کردند و توی رخت‌‌خوابشان همدیگر را توی بغل می‌گرفتند و چراغ‌هایشان را…

منو اصلی