بیش از اندازه شعر این ترانه را دوست دارم. چون داستان معشوقی را روایت میکند که اگر جنگ بیدلیل هشتساله عراق و ایران اتفاق نمیافتاد، میتوانست بی آنکه مادرش زیر آوار کشته شود، به دنیا بیاید و شاید در دنیایی واقعی با او ملاقات میکردم و از اتفاق عاشق هم میشدیم و… اما کشته شدن مادرش در آن جنگ، به او اجازهی زنده بودن نداد و او بیآنکه به دنیا بیاید، از دنیا رفت و این عاشقِ در شعر را تنها و بییاور رها کرد…
آهنگی که میشنوید که البته ساختهی هوش مصنوعیست با دهها بار تولید و باز تولید به اینجا رسیده است و هنوز حق مطلب را ادا نمیکند. دلم میخواست ترانه سینماییتر از این اجرا میشد.
یک توضیح اینکه واژهی روسریهات رو تعمدا به پیراهنات تغییر دادم. زیرا روسری زمانی نماد رو گرفتن دختربچهها از پسربچهای بالغشده بود، ولی امروزه کارکرد خودش را به کلی از دست داده است. بنابراین آنرا به پیراهنات تغییر دادم. و در عین حال رنگبندی یا طرح پیراهن (روسری) از نمادهای کارتونی، عروسکی و شاید انیمیشنی به طرحهای گلدارتر به نوعی نشانهی رشد شخصیت دختر داستان بود که با استفاده از پیراهن، همین منظور نیز رسانده میشود.
کهنهی خیسمو میگن
مادرِ من، نصفه شبا … تو تاریکی عوض میکرد.
وقتی که صدّام حسود
رو سقفهای کهنهی ما …گند میبارید و حظ میکرد
تو زیرزمین، رو پشت بوم / میونِ موشکبارون
میونِ آژیرهای سرخ / میون دلدلهامون
وقتی که مجریه میگفت:
«هموطنان محترم!
نترسینها
بیخودی آتیشی نشین…
آژیرِ قرمزو زدن؛
قراره طیّاره بیاد
رو سرتون
موشک و بمبو ول کنن…»
* * *
هیچی که یادم نمییاد
اما میگن، جنگه تموم شد عاقبت
نفهمیدم جنگو کی بُرد
حقمونو، کی میده روز آخرت؟
بچه بودم تو نبودی
گریه بودمو نبودی
آب شدم از حسرت و باز
نبومدیو نبودی
* * *
قد کشیدم تو غصّهها
غصّهی شیرِ خشک و نون
نفتو گرون کرده بودن
نمیرسیدش بهمون
کوپُن کوپُن پیت حلبی
شمارهی قند و شکر
کپسول گاز قلقلهزن
کشون کشون دبه ببر
تنها خوشیم قصه شد و
آستین تر تو خواب تو
دلم شکست و وصله خورد
اما شکست از سرِ نو
شنگول و منگولو که گرگ
برده بود و نخورده بود
غولْخانوم هم شام شبو
برای غوله برده بود
انگاری امید تو دلها
زنده بودن تو قصهها
قهرمانهای بچهگی
چه ساده بودن اونروزها
بچه بودم تو نبودی
گریه بودمو نبودی
آب شدم از حسرت تو
نبومدیو نبودی
* * *
اگه به جون گرگ بد
زنگوله پا شاخ نمیزد
خانومحنا رو حسنی
با لوبیا تاخت نمیزد
آخر قصهها اگه
بیخودی باور نمیشد
به جای جنگ و نقطهچین
یه صلح واقعی میشد
بمبها نمیریخت تو خونه
هیچکسی، هیچجا نمیمرد
لولوی تاریکی تو شب
بچههامونو نمیخورد
تو زیر زمین، مادرِ تو
خونه نمیریخت رو سرش
سرخی خون لک نمیشد
رو چینچینهای دامنش
مادر تو زنده میشد
زمان عقب عقب میرفت
بمبها یهو دود میشدن
دودش تو چشم شب میرفت
تو گرگ و میش، وقت سحر
مادر تو جیغ میکشید
تو دنیا میاومدی و
خورشید چشماتو میدید
تو هم بزرگ میشدی و
قد میکشیدی مثل من
پیراهنات مثل خودت
یه پارچه خانوم میشدن
تو عاشق کی میشدی؟
عاشق من؟ عاشق اون؟
میخوام بدونم الکی
میگفتی پیش من بمون؟
بچه بودم تو نبودی
بزرگ شدمو نبودی
آب شدم از حسرت تو
نبومدیو نبودی
اما دیگه تو نیستیو
یه جایی خاک شدی گلم!
این بیست و هفت تا شمعو هم
به یاد تو فوت میکنم…
ترانهسرا: میلاد رضایی خلیق
آهنگ، تنظیم و اجرا Suno



