داستان کوتاه «خرس عروسکی ولنتاین»
بچهها برایم دست تکان میدادند؛ مردها با تمسخر نگاه میکردند. گاهی پوزخندی گوشهی لبشان میماسید و به تکان دادن سر منتهی میشد. دخترهای جوان با چشمهایی حسرتآلود اول به صورتم و بعد به بازوهایم و بعد به خرس عروسکی بزرگی که سعی میکردم کشان کشان آنرا پشت وانت جا دهم خیره میشدند و حتما توی…
