داستان کوتاه «بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک»

اسمش علی بود؛ اما همه او را رضا صدا می‌زدند. گیرم شکمش کمی‌بالاآمده‌تر و موهای سرش کمی‌خلوت‌تر؛ اما او هم یکی مثل بقیه بود. عادت داشت صبح‌ها از خواب بیدار شود و نیم‌شب‌ها توی تخت کمی‌فکر کند تا به خواب برود. از خوراک لوبیا نمی‌خورد و از بوی مرغِ آب‌پز نفرت داشت. خانه‌اش هم یکی…

منو اصلی