داستانک «حماقت»
زن گفت: «هنوز برنگشته؟» دختر گفت: «نه!» زن گفت: «چند وقت گذشته؟» دختر گفت: «بیشتر از هفت ماه.» زن گفت: «خبری ازش داری؟ میدونی کجاست و چی میکنه؟» دختر گفت: «نه! نمیدونم. نمیخوام دربارهش حرفی بزنم.» صدای تکنوازی گیتار فلامینکو توی کافه پیچیده بود. روی دیوار کافه عکسهای مختلفی از هنرمندان معروف دنیا وجود داشت…
