زن گفت: «هنوز برنگشته؟»
دختر گفت: «نه!»
زن گفت: «چند وقت گذشته؟»
دختر گفت: «بیشتر از هفت ماه.»
زن گفت: «خبری ازش داری؟ میدونی کجاست و چی میکنه؟»
دختر گفت: «نه! نمیدونم. نمیخوام دربارهش حرفی بزنم.»
صدای تکنوازی گیتار فلامینکو توی کافه پیچیده بود. ر
– «شاید به اندازه کافی رهاش نکردم. باید بیشتر آزادش میذاشتم. بیشتر بهش میتوپیدم و ازش فاصله میگرفتم.»
زن گفت: «فکر نکنم که اینطور باشه. عشقِ واقعی اگه واقعا مالِ تو باشه، تحت هر شرایطی دوباره به سمتت مییاد. احتمالا اون سهم تو نبود.»
دختر با قاشق کف و حبابهای روی قهوه را گوشه فنجان مچاله کرد:
– «یعنی منو فراموش کرده و الان با کس دیگهیی آشنا شده؟»
زن گفت: «همهی مردا سر و ته یه کرباسن.»
دختر گفت: «ولی اون واقعا فرق میکرد.»
زن گفت: «فرقی نمیکنه. تنها راهش همین بود. باید همین کارو میکردی. اون وقتی شنید که ازش خسته شدی و میخوای بدون اون ادامه بدی، اگه واقعا دوسِت داشت دوباره به سمتت میاومد؛ نه اینکه وقتی پسش زدی بره و پیداش نشه. همون بهتر که جدا شدین. وگرنه معلوم نبود چطوری وسط راه ولت کنه و دنبال یکی دیگه بره.»
دختر گفت: «اوهوم.»
و یک قلپ از قهوهش را نوشید. چهرهش در هم رفت، سرفهی تلخی کرد و پیشخدمت را صدا کرد:
– «آقا! قهوهم سرد شده. لطفا برام عوضش کنین.»



