آخرین بروزرسانی: 4 دسامبر 2016
بیخود هوای دشنام به سرم زده است. چیزی در من است، مثل حس بوییدن، بیآنکه بدانم به یاد چه افتادهام. انگار که دلگیر باشم از اتفاقی و هنوز انتظار جاده را ستایش کنم. من از اینجا عبور خواهم کرد و بوی دلگیری از ردپای من به هوا خواهد خاست.
روی دیوار، گذشتهی من تکرار خواهد شد. من گذشته را مثل یک تصویر پلید همیشه در برابرم خواهم داشت. من باید بروم. باید دور شوم از این تردیدِ ننگین. میخواهم همه چیز را ببندم. مثل پنجرههای سیستم عامل این کامپیوتر. روی ضربدری که کمتر دیده میشود تقه بزنم و بازگردم به تصویری، به خاطرهیی که همیشه برایم آشناست. یا ارتباط خود را با جهانی که همیشه ستایش کردهام قطع کنم. باید برخیزم. شاید هم باید بلند شوم. باید پنجرهها را ببندم. باید دراز بکشم روی بستری که بوی آشنایی میدهد، باید بخوابم.
نمیدانم اگر ننویسم اینها را میمیرم از تو، یا اگر بنویسم اینها را میمیری از من، یا مردهام بیآنکه نوشته باشم که چه قدر از زندهگی – خستهام، باید بخوابم در سرم هذیانی متبلور شده است. یخ زدهام از تو و چه قدر از زندهگی خستهام – از زندهگی… از زندهگی چه؟ از جان او چه میخواهم؟ چرا نمیتوانم مثل زورقی باشم و آرام آرام عبور کنم از حضور مسلسل بارش. چقدر موج؟ چقدر باد؟ چقدر طوفان؟ – چه هوای دلپذیریست. بیا تنفس کنیم. بیا لباسهایمان را از تن درآوریم و کمی تن به آب بزنیم. آب در نزدیکیست– با چه؟ با این دریا؟ من باید بروم. چرا کسی راه را نشان من نمیدهد. چرا کسی باور نمیکند؟ اینها شعر نیست، اینها شعار نیست، اینها ازدیاد احساس بیاختیار نیست. من خستهام. پینه زده است پاهایم از عبور.- از عبور هم عبور کردهام. اما چرا- من خستهام. –زیبایی آسمان را میبینی؟ آنجا را نگاه کن، پرندهیی از درخت پرید، برگی در باد میرقصد و کودکان چه مشتاقانه پی بادبادکهایشان میدوند– من اینها را میبینم. اما میبینم هم، که تو من را-اوه نه. تو تمام منرا چهرهای بیتکلف و شادمانه میبینی.- من بادبادکام را هوا کردهام. باد کم نبود. باد هم نبود. باد هم کم کم . باز هم من، خستهام.
کسی باور نمیکند. من اینجایم روبروی دیواری که بیست سال است به آن نگریستهام. روبه آن گریستهام. اما محدودم نکرد. نگفت بمان، نگفت برو. من خستهام. انگشتهایم بیاراده میگردند پی حرفهای نگفتهام تا واژه بسازند و من بی اختیار هنوز خستهام. اگر میشد چشمهایم را میبستم اگر میشد میخوابیدم برای ابد. چرا من بادبادکام…؟ نخ منرا به کجا بستهاند. مادرم مرا هوا کرده، یا تو؟ گفتی دریا زیباست؟ گفتی آسمان چه؟ من در چه غوطه میخوردم؟ دستام سقوط کرد. خسته بودم. اما، اما،، اما،،، من من خستهام.
من ماسهها را بهم نخ میکردم و ماسهیی به هوا برنخاست. میشود؟ میشود پرواز کنم؟ بال من میشوی؟ من را عبور میدهی. مثل فرشتهها با دوبال مقوایی؟ نمیشود! نمایشنامه را چه کنم؟ من فرزند مادری هستم. آشنای نیمکتی. رهگذر معبری. شاید مشتری بقالی و شاید خاطرهی مردهیی. منرا هوا کنید. مثل بادبادک که هرجا رفت بروم. من میخواهم بالا بروم. نه! بالا بیاورم. معدهام گیج میرود روی سرم و پاهایم مثل لاشهی گاو دکان قصابی بریده شده است. میشود تمام کنم. میشود دیگر ننویسم. حداقل این یکبار؟ همینجا تماماش کنم؟ بدون مفهوم؟ بدون معنا؟ – که چه؟ که فکر کنند نمیدانی؟– اما، اما من خستهام. از نُک انگشتهایم اندوهی سرازیر میشود. همه جا را کثیف میکنم.
بگذارید. این آخرین واژه است از سی سال زندگی. من…




اولین باشید که نظر می دهید