داستان کوتاه «ساعت جیبی پیرمرد»
پیرمرد سر طاسش را خاراند. پشت سرش، کمی عقبتر از گوش راستاش را با نُک انگشتهایش چنگ انداخت و زیر لب آهی کشید. پیراهن سیاهاش را در آورده و بیهدف روی صندلی پرتاب کرده بود. احساس شرمندگی کرد، از خودش خجالت کشید. از شلختهگیاش، از بینظم و ترتیب بودناش. اگر زنش آنجا بود به او…
