داستان کوتاه «روزی، روزگاری در خیابان اسکندری»
خانهی خواهرم مثل گاراژ شده بود. یکی میآمد، یکی میرفت. یکی میپرسید: «ساعت چنده؟» یکی دنبال جوراب میگشت و یکی ساک مسافرتی را از اینطرف به آنطرف میبرد. این شلوغی و اینکه میدیدم نمیتوانم هیچ کار و کمکی برای سرعت گرفتن ماجرا انجام دهم اعصابم را بهم میریخت. رفتم روی پلهها، رو به حیاط نشستم…
