داستان کوتاه «مشدی»
مادیونِ سمطلاییِ عروس چه رامشه راه میره یواش یواش، میدونه عروس سوارشه زیر روبند زری چشم عروس به یارشه سرِ راه کنار برین، دوماد میخواد نار بزنه… «مشدی» پریشان آمده بود توی قهوهخانهی کنار ساحل. عادت هر شب او و بقیه ماهیگیرها بود. اما امشب حالش خوش نبود. از لباسش آب میچکید. کلاه نمدیاش را…
