داستانک «حکایت گرگی در رمه»

گرگی خسته از راهی بسیار دور و دراز به نزدیکی آن ده رسید و از سراشیب تپه‌ای بالا شد. بوی خوش گوسفندان به مشامش آمد. پس با خود اندیشید: «همان است که شنیده بودم. اکنون که گله‌ی بزرگ گوسفندان با ده‌هزار گوسفند و تنها یک سگ نگهبان و یک چوبان دربرابرم است، بهتر آنست که…

منو اصلی