آخرین بروزرسانی: 24 اکتبر 2019
خلاصهی داستان:
پایان جهان است و تمام موجودات زندهی زمین از میان رفتهاند. موکداً هیچ جانداری در هیچ کجای کرهی زمین، نه حتا در دور افتادهترین جنگلهای آفریقا و کرانههای سواحل آمریکا و در جزایر استرالیا باقی نمانده است.
فقط و فقط از فوج جمعیت زمین، یک زنِ باردارِ پابهماه باقی مانده که میتواند نسل انسان را با وضعیت نوزاد خود از نو فزونی بخشد.
در این بین «لیلیث» (اولین همسر آدم و اولین زنِ افسانهای تاریخ زمین) و «حوا» (دومین همسر آدم و جد مادری کلیه انسانها) به سراغ زن حامله میآیند تا شاید از نوزاد پسرِ زنِ حامله بتوانند نسل انسان را آنگونه که خود خواهان آن بودند از نو بسازند.
این پرده از نمایشنامه میتواند بخشی از 7 تا 8 بخش نمایشنامه دیگر باشد که جملگی به موضوع لیلیث، حوا، و زن و عشق میپردازند و در آخرین پرده، در وضعیتی بحرانی و آخرالزمانی پردهی زیر به اجرا درآید. لازمهی فهم این پرده از نمایشنامه این است که مخاطب در پردههای قبل به کلیت داستان لیلیث و حوا پی برده باشد و یا با مطالعات قبلی خود از داستان آن دو باخبر باشد.
در متن نمایشنامهی زیر به جای دیالوگها و مونولوگها از شعرهای احمد شاملو و تکهای از شعر فروغ فرخزاد استفاده شده است. انتخاب اشعار و کم و زیاد کردن واژههایی به آن و ادامهدادن آنها به حالتی که بازگو کننده ماجرایی باشند به انتخاب نویسنده بوده و باقی کلمات دیالوگها که بر حسب وزن و موقعیت کلمات پس و پیش اشعار انتخاب شده است به قلم نویسنده نمایشنامه است.
توضیح صحنه:
{صحنه مربوط به یک بیابان یا گوشهی ویرانهای از یک شهر خرابه است. در دورترها تصویر مات کوههای آتشفشانی دیده میشود که از دهانهی آتشفشانی آنها غبار و دود به هوا بلند میشود. نور صحنه خاکستری و قهوهای است. همهجا غبار گرفته و خاکآلود است. گویی که زمین بر اثر ویرانی بزرگی اینک تنها و بییاور رها شده است.
میبایست صحنه به طور کامل توضیح یک وضعیت آخرالزمانی را به مخاطب القا کند. وضعیتی که هیچ پرنده و جانور و جانداری بر جای نمانده و تنها صدای توفان و تندر و هوای دمگرفته و غبارآلود و باد و بوران به چشم میآید.}
نمایشنامه
«نه ماه و نه روز و هشت ساعت و سی دقیقه»
یا «افسانهی سه زن و دول»
{زن حاملهای سرگردان و راه گم کرده، در بیابان برهوتی وارد صحنه میشود. در مرکز صحنه، در زیر درخت خشکیدهای -که تنها شاخههای پر پیچ و خم آن بدون هیچ برگی باقی مانده است- از فرط خستگی و دردِ پیش از زایمان مینشیند. دردِ بدن او چنان القا میکند که تا زمانِ زایمان او تنها چند دقیقه باقی مانده است.}
{زن رو به آسمان میکند و از تنهایی خود به خدای گلایه میکند:}
زن باردار:
خدای! ای مهرِ بیدریغ
به کدامین گناه، عقوبتی چنینام روا داشتی؟
و چنین تنها آوارهی صحرایم کردی!؟
هیچ باقی بنماند و بنگذاشتی:
نه جنبش و جنبندهای
نه پرندهای و پروازی
نه وحوشی و وحشتی
که اینجا
جنبش شاید،
اما جُنبندهیی در کار نیست:
تنها من
اینجا موجودیتِ مطلقام
موجودیتِ محض…
تنهایم
چنانکه تا دوردستهای گمان حتا
در این پهنهی ماسه و شوراب
روستایی نیست.
…
آه ای خدای
آنگاه که سخت بیخبرت یافتم
همه را به کوسِ تُندر و تَرقّهی طوفانِ خویش از میان بردی
آدمیان و آدمام را، شویام را به آتشِ عقوبتات در ربودی
و اکنون چون مرا سزاوارم بدیدی چنین تنهایم به خود وانهادهای؟
مرا طاقت این درد نیست،
آزادم کن؛ سَبُکم سبکبارم کن ای خدای!
به گذارِ از این گذرگاهِ درد
یاریام کن یاریام کن یاریام کن!
اینک
این منم، زنی تنها
در آستانِ آخرینِ پایان
در انتهای نیستیِ آلودهی زمین…
در زمینی سرد
و بیانتها،،
و تنها
در مقابل تو
با خویشتن خویش
به زانو فتاده از یأس…
که -دیگر بار و دیگر بار-
تو ام به عُقوبتی چنین مبتلایم کردی
آنک نوزادهام
به میلادِ محزون خویش میگرید
و خواهد گریست از آن پس بر مرگم
و پس از آن نیز خواهد زیست
تنها، در زمینی سرد و بیجنبش
بییاوری و یاری که از اوی تیمار کند
{حوا وارد صحنه میشود و بر بالین زن حامله میآید}
حوا:
بیهوده مگوی!
دست من است آن
که سلطنتِ مقدرش را
بر خاک
تثبیت
میکند.
اینجایم من! تا سرانجام میلاد یکی کودک.
تا نوزادهی دامنت، عصارهی جانم را همه چون قطرهی نوشاکی درکِشد.
و میلادِ ذکورِ تنات
شویام باشد چون «آدمی» بر «حوایی» که بودم…
{زنِ باردار از حوا هراسان رو میگیرد}
حوا:
جاودانگیست این
که به جسمِ شکنندهی تو میخَلَد
تا نوزادهی تو، تا اَبَدُالاباد
افسونِ جادوییِ نَسخ بر فَسخِ اعتبارِ زمین شود.
آن است شوی من!
به جز اینات راهی نیست:
با دردِ جاودانه شدناش تاب آر! ای لحظهی ناچیز!
{لیلیث وارد میشود}
میدانستی که منات خاکسارانه دوست میدارم… میدانستی.
و تو را من پیغام کردم از پسِ پیغام به هزار آوا، که دل از آسمان عدن بردار که وحی از خاک میرسد.
پیغامت کردم از پسِ پیغام که مُقامِ تو جایگاهِ بندگان نیست، که در این گستره شهریاری تو؛
و آنچه تو را به شهریاری برداشت نه عنایتِ آسمان عدن، که مهرِ زمین است.
ــ آه که مرا در مرتبتِ خاکساریِ عاشقانه، بر گسترهی نامتناهی کیهان خوشسلطنتی بود، که سرسبز و آباد از قدرتهای جادوییِ زن بودم… با تمام زنانهگیام… از آن پیشتر که تو پادشاهِ جانِ من به خربندگی عدن دستها بر سینه و پیشانی به خاک آدم بر نهی و مرا چنین به خواری درافکنی.
{زن باردار ترسان از هر دو}
زن باردار:
به ابدیت میپیوندم.
من آبستنِ جاودانگیام، جاودانگی آبستنِ من.
فرزند و مادرِ تواَمانم من،
اَب و اِبنم
و نوزادهی ذکورم را
با شکوهِ تسبیح و تعظیم از خاطر میگذرانند
و چون خواهند نامش به زبان آرند
زانوی خاکساری بر خاک میگذارند
دریغا، اگر ایکاش
ایکاش
ایکاش اگر دریغ
جنبدهای به کار میبود
تا قدم بر خاک بگذارد
و نسلی از آن
تا دیگر بار زمین را سرشار حضور خویش سازند
زن باردار رو به هر دو:
نوزادهام شویتان نخواهد بود.
او و من در گسترهی نامتنهاهی جهان
چون مادری و یکی کودک
به ابدیت میپیوندیم
تا نسل آدمیان
به عقوبت نفرین خدای
از میان رود
لیلیث:
یاوه منال!
او را در خود میگُوارم من تا ما شویم.
جاودانه شدناش را به دردِ جویدهشدنات تاب آر! ای زنِ ناچیز
{زن از درد زایمان و هراس آن دو به شیون و گریه میافتد}
لیلیث:
شیون مکن
که شیونات به تردیدم نمیافکند.
چه لازم است بگویم
که چه مایه میخواهمش؟
حمّالِ شکی بودهام من از نخست
که در امکانِ تو نمیگنجد
و کفایتِ باورِ آنات نیست.
وجودِ تو را
که مسافری یکشبهای
در معرضِ باران و بادی بیهنگام
تردید نمیکنم
تا شاید
اینبار آدمی
از نوزادهی تو
رحمم را بارور کند
زی من به اعتماد دستی دراز کن
ای همسایهی درد.
حوا:
تو آن سوی زمینی در قفسِ سوزانت
من این سوی،
و خطِ رابطِ ما فارغ از شایبهی زمان است
کوتاهترین فاصلهی جهان است.
کِی بود و چگونه بود
که زیرِ قدمهامان
خاک
حقیقتی انکارناپذیر بود؟
با تو
{رو به لیلیث}
به توفیدنِ دیگربارهی دریا
چند گاه باقیست؟
با من اما
در غیابِ انسان
جهان را هویتی نیست
اینک در تو {رو به زن باردار} زایشِ دردناکیست اما از آن گزیر نیست.
بارِ ایمان و وظیفه شانه میشکند، پیرانه باش!
با من بگوی
{رو به زن باردار}
اکنون
به زایشِ دیگربارهی امید
چند گاه باقیست؟
{لیلیث به قصد تمسخر حوا}
لیلیث:
میشناسیاش ــ به تو میگویم ــ
همان است که تو را پرداخته اینچنین…
تو را و همهگان را این چنین…
بسی پیش از آنکه خدای را تنهایی آدمکش –قابیل اوی- بر سرِ رحم آرد:
بسی پیش از آن که جانِ آدم را
پوکترین استخوانِ تنش همدمی شود بُرَنده
جامه به سیب و گندم بَردَرنده
ازراهدربَرنده
یا آزادکننده به گردنکشی.
اینک هموست:
غضروفپارهی جُداسری.
حوا: {نادم از یاد خاطرات گذشته}
اندکی بدی در نهادِ تو
اندکی بدی در نهادِ من
اندکی بدی در نهادِ ما …
و لعنت جاودانه بر تبارِ انسان فرود میآید.
آبریزی کوچک به هر سراچه
شهر را
از برای آن که به گنداب در نشیند
کفایت است.
لیلیث:
ما آبستنِ امیدِ فراوان بودهایم،
دریغا که به روزگارِ ما
کودکان
مُرده به دنیا میآیند!
اینک ای تو
ای زنِ واپسین
بر سهراه تردید در نشستهای
و دریغا دریغ
که تو چون
همه انسان
با دردِ قرونت خو کردهای
زن باردار:
ای خدای، اینان را بیامرز
چرا که، خود نمیدانند
که با خود چه میکنند!
با خود و من، با خود و دیگران…
آمدن از روی حسابی نبود و
رفتن
از روی اختیاری.
اما زمینِ خدا هموار است و
عشق
بیفراز و نشیب،
چرا که جهنمِ موعود
آغاز گشته است.
{لیلیث به قصد تمسخر}
لیلیث:
عصری که شرم و حق
حسابش جداست،
و عشق
سوء تفاهمیست
که با «متأسفم» گفتنی فراموش میشود
{زن حامله رو به آنان}
زن باردار:
خود آیا در پی دریافتِ چیستید
شما که خود
نیرنگید و فاجعه
و لاجرم از خود
به ستوه…
نه؟
دیری با من سخن به درشتی گفتهاید
خود آیا تابِتان هست که پاسخی در خور بشنوید؟
من بی شمایان
در غیابِ خود ادامه مییابم و غیابم
حضورِ قاطعِ اعجاز است.
نوزادهام نام من و خویش را
تا انتهای تاریخ آدمی
چون بیرق بلند ظفری
سرافزار میبرد
لیلیث:
ای زنِ محتضر
که امیدی وقیح
خون به رگهات میگردانَد!
من از زوال سخن نمیگویم
من از آن امیدِ بیهوده سخن میگویم
که مرگِ نجاتبخشِ تو را
به امروز و فردا میافکنَد:
مسافری که به انتظار و امیدش نشستهای
از کجا که هم از نیمهی راه
باز نگشته باشد؟
{حوا رو به زن باردار}
حوا:
با این همه از یاد مبر
که ما ــ من و تو ــ
انسان را
رعایت کردهایم
(خود اگر شاهکارِ خدا بود یا نبود)،
و عشق را
رعایت کردهایم.
دریغا مهتاب و
دریغا مه
که دیگرم آدمی به میان نیست
تا او را از زلال چشمهی عشقم
سیراب گردانم
لیلیث:
هان!
همان آدمی
که پس
پایها استوارتر بر زمین بداشت
تیرهی پُشت راست کرد
گردن به غرور برافراشت
و فریاد برداشت: اینک من! آدمی! پادشاهِ زمین!
و تو را چون مرکبی
که برای گذارِ از سرزمین موعود
در نیازش بود
به دنبال میکشید
{درد زایمان زن باردار بالا میگیرد و در صدای توفان و تندر بچه به دنیا میآید}
لیلث:
این بود جاودانگی اعجاز تو؟
زنی دیگر
که نیاز جاویدان تکثیرش را
از مردی درخواست میکند؟
به نفرین خدای
به تنهاییات بساز
که حاجت نومیدانه
چنین نیک برآمد
حوا:
این بود عطش سوزانی
که در دل میکشیدی؟
و مرا به امید آدمی که نیازم به او بود
امیدوار ساختی؟
دختی دیگر؟ نوزادهی اناثی که جهان را و تورا و همهگان را
به کار نیاید؟
اکنون به دوراههی تفریق رسیدهایم.
تو را جز زردرویی بردن از بیحاصلی خویش گزیر نیست؛
تو و نوزادهات، هر دو
در این زمین به زنانهگی تمام گام بگذارید
و خونِ سرخِ بیحاصل باروریتان را
ناکام و ناتمام
به کار نیامده
قطره، قطره، قطره
در گلوی خشک خاک
به یادگار بسپارید
{لیلیث و حوا نا امید از دو سوی صحنه خارج میشوند و کمی بعد پرده فرو میافتد}
نویسنده: میلاد رضایی خلیق



اولین باشید که نظر می دهید