رعشه

خبری نیست. باد از پنجره‌ی روبه‌رو می‌وزد، کنارِ من به خیالات سلطنتی خانه‌ام دست می‌کشد و غرق می‌شود. هزار بار من، هزار بار ترانه‌ی اشک را می‌شنوم و در پشت سرم بسته می‌شود. حصار خانه تا امتداد مساحت‌م پیش می‌رود و من تا بوی از یاد رفته‌گی، هزار بار حوصله می‌کنم. ای‌کاش به یادم بود…

منو اصلی