انفجار
ایستگاهِ خالیِ رفتن است و خرابهی متروک تن تو و مسافری بی چمدان که منام. رهرویی دیگر، همسفری شاید، تنهایی دیوار خاکستری. من نیامدنام را میآیم. زمزمهی سنگین کفشهای من به انتظار قدوم توهم ایستاده است. شاید احساسام را درک میکردی. مسافر هرگز روی جاده منتظر نمیماند. هنوز جای پاهای من روی جاده ترک نخورده…






