شک شاعری
درک مطلب پاییز نیست؛ همیشه ناقوسِ هر کلیسا یکشنبهها میزند زنگ. چراغِ نفتیی مسجد اگر به خانه روا بود آنجا چه میکرد؟ صدا کرده بودم تورا که بیایی و ببینی که دختر همسایه لباسش را روی بالِ باد گذاشته است و قاصدک خبر نداشت کدام غزلنویسِ پیر پیِ بادبادکها کرده است دلش را تنگِ شنیدنِ…

