داستانک «تانگو در تاکسی»

سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت: «خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.» زن گفت: «خودمم می‌تونم. وقتی بهت می‌گم می‌خوام پاکش کنم، می‌کنم. ولی به خاطر این‌که بهت ثابت کنم می‌دم یکی دیگه پاک کنه. می‌خوام بهت ثابت کنم چه فکر و…

من و زن‌م (بیست و شش) – دست‌ها، این‌ دست‌های زنانه

یک جفت کفش جلوِ پادری‌ است. پادری جلوِ در و زن‌م جلوِ آینه ایستاده است. خودش را توی آینه وارسی می‌کند. صورت‌ش را عقب و جلو می‌برد. لب‌هایش را با فشار می‌مکد و آرام آزادشان می‌کند. چندبار پشت سر هم پلک می‌زند. چشم‌هایش را به نوبت و یکی یکی باز و بسته می‌کند و با…

من و زن‌م (بیست و پنج) – این یک داستان عاشقانه نیست

اغلب معشوق بودن لیاقت می‌خواهد؛ اما «لیاقت» این کلمه‌ی پنج حرفی نمی‌تواند منظورم را کامل برساند. در واقع منظورم این‌ست که بگویم ظرفیت می‌خواهد. شاید هم به توانایی احتیاج داشته باشد. شاید هم به تجربه؛ اما مطمئنا به چیزی نیاز دارد. دوست دارم این را بدانم. از زنم می‌پرسم: – «به نظرت تو چی داشتی…

من و زن‌م «بیست و چهار» – بوسه و بوسیدن با چشم‌های باز

هر چه‌قدر هم که غیر منطقی باشد اما واقعیت دارد. من زن‌م را با چشم‌های باز می‌بوسم. زن‌م اما از این موضوع لذت نمی‌برد. او دوست دارد من او را ببوسم. او از این‌که بوسیدنی باشد لذت می‌برد. او دوست دارد که دوست‌داشتنی باشد. مدام از او تعریف کنم. دیوانه‌وار او را دوست بدارم. برای…

من و زن‌م (بیست و سه) – دوباره و دوباره او را توصیف می‌کنم

باید دوباره زن‌م را توصیف کنم. خصوصیات او را بنویسم. چهره و صدایش را به خاطر بیاورم و او را در خاطرات‌م ثبت کنم. زن‌م چند پیراهن یا پلیور آستین بلند دارد. اغلب آستین‌هایش آنقدر بلند هستند که تا حوالی کف دست‌ش را می‌پوشانند. من از تماشای دست‌های او در این آستین خوشم می‌آید. به…

من و زن‌م (بیست و دو) – یک داستان عاشقانه با دریا

دریا را دوست دارم. ساحل را هم همین‌طور؛ اما هیچ‌کدامشان را بیش‌تر از زن‌م دوست ندارم. من ساحل را و دریا را با زن‌م دوست دارم. دوست دارم من و زن‌م جایی که هیچ جنبنده‌یی به غیر از چند مرغ ماهی‌خوار دیده نمی‌شود کنار ساحل قدم بزنیم. او باید چسبیده به دریا باشد. شاید خودش…

من و زن‌م (بیست و یک) – اگر قرار بود که واقعی باشد

زنِ خیالی من تصمیم گرفته است واقعی باشد. اگر قرار بود ترسناک‌ترین و دلهره‌آورترین جمله‌ی تاریخ را انتخاب کنم. درست همین جمله را انتخاب می‌کردم. یک جور ترس کم‌وبیش شیرین و دل‌نشین تمام وجودم را می‌گیرد. زن‌م می‌خواهد واقعی باشد. می‌خواهد یک راست بیاید و توی زندگی من زنده‌گی کند. یا طوری زندگی کند که…

منو اصلی