داستان کوتاه «بعد از عمه رزیتا»
به خانه که رسید دستهایش کرخت شده بودند. به پرزهای پالتوی پشمیش هنوز سرما و نمناکی مه بیرون چسبیده بود. کلاه را از روی سرش برداشت و لای انگشتهایش فشار داد. زیر لب گفت: «این هم از این.» بعد از عمه رزیتا و آن مردک قصاب این سومین باری بود که اینطور به خانه بر…






