من و زن‌م (بیست) – وقتی عاشق می‌شویم، عاشقِ چه می‌شویم؟

از وقتی زن‌م را دیده‌ام احساس می‌کنم خودم را پیدا کرده‌ام. چیزی مثل همان اراجیف همیشه‌گی. نیمه‌ی گمشده یا نیمه‌ی نا‌تمام آدم؛ اما این‌ها نیست. من خودم را پیدا کردم. به زن‌م می‌گویم: تو فوق‌العاده‌ترین اتفاق توی زنده‌گی من هستی. از وقتی تورو دیدم تازه فهمیدم مفهوم زنده‌گی و دوست داشتن چیه و چه شکلیه.…

من و زن‌م (نوزده) – عصر میلاد

به چند هزار سال برگشته‌ایم. به دوران نوسنگی، دوران کشف آهن یا همان حوالی. شاید هم جایی میان کشف آتش. چند خورشید و چند ماه گذشتند تا از شاخ و برگ درختان سرپناهی نامطمئن ساختم. زن‌م اما هنوز با من است. من در زیر نور سفید دایره‌ی نادیدنی به شکار می‌روم. چوب‌دستی را از آن‌قدر…

من و زن‌م (هجده) – آدم بـرفـی

دل‌م می‌خواد آدم برفی درست کنم. شال گردن را دور گردن‌م بپیچم. یک دست دست‌کش چرمی بزرگ را توی دست‌م فرو کنم، با آن دستِ زن‌م را بگیرم و یک‌راست از برف‌های کف حیاط آدم برفی درست کنم. دل‌م می‌خواهد با زن‌م آدم برفی درست کنم. بعضی کارها برای بعضی وقت‌هاست. بعضی کارها برای با…

من و زن‌م (هفده) – این عروسکِ پشتِ ویترین

گاهی وقت‌ها یک پیام چند خطی می‌تواند آدم را آرام کند. بعضی‌ وقت‌ها فقط چند ثانیه صحبت کردن برای آرام شدن کافی‌ست. بعضی وقت‌ها هم باید ببینی‌اش. شاید از دور شاید هم از نزدیک مثلا در کافه‌ یا رستورانی، جایی. گاهی هم یک بوسه اوج دل‌تنگی را پاک می‌کند. حتا ممکن است گاهی لازم باشد…

داستان کوتاه «میثم»

تا جایی که یادم می‌آید همین‌طور بود. وقتی دبستانی بودم یا در مقطع راهنمایی و دبیرستان درس می‌خواندم همیشه کلاس‌بالایی‌ها یاغی و گردن‌کلفت بودند. طوری که نمی‌شد به‌شان گفت بالای چشم‌تان ابروست. اگر هم می‌گفتی تکلیف مشخص بود: زنگِ آخر؛ دمِ در ایستاده بودند. وقتی هم که وارد دانشگاه شدم اوضاع همین‌طور بود. بُرشی که…

من و زن‌م (چهارده) – یک تصویر کم‌رنگ گاهی پُر رنگ می‌شود

احساس می‌کنم دوباره دچار برق‌گرفته‌گی شده باشم. فقط چند ثانیه طول کشید. حتا کم‌تر از زمانی که به انگشت دست‌های خودت نگاه کنی و مطمئن شوی که واقعا 10 انگشت آن‌جاست. چند ثانیه‌ی ناقابل. حالا اما سعی می‌کنم چشمان‌م را ببندم و دوباره مرور کنم. چیز زیادی نمی‌بینم. شاید برای اولین بار بود که آن‌ها…

من و زن‌م (سیزده) – وقتی که جدایی پایان غم‌انگیزی دارد

از زن‌م خبری ندارم و دارم. درست همین حالا دیدن عکس‌هایش تمام شد. بازوهایش توی عکس جور دیگری بودند. یادم آمد که بازوهایش را توی دست‌م می‌گرفتم و به سمت‌ خودم می‌کشاندم‌ش. زن‌م درست همین‌طور بود. با یک صورت پر اقتدار، مثل پرچم پر هیبت عشق درست بالای قله‌ی افتخار زنده‌گی‌ام، توی هوهوی باد تکان…

منو اصلی