من و زن‌م (دوازده) – گاهی نقاش گاهی شاعرتر می‌شوم

گاهی دل‌م می‌خواهد از زن‌م نقاشی بکشم. مچ دست‌م را درست جلوِ صورت‌ش دراز کنم و دکمه‌ی پاوز خیالی را فشار دهم. دل‌م می‌خواهد او در آن لحظه در همان حالتی که هست متوقف شود. برای چند دقیقه یا شاید حتا یک ساعت متوقف شود. دل‌م می‌خواهد همان لحظه که سوراخ بینی‌ش موقع نفس کشیدن…

من و زن‌م (یازده) – یک مقدار چیزهای ظاهری ناچیز

آدم‌ها همیشه افرادی را دور و بر خودشان جمع می‌کنند که نسبت به آن‌ها کشش داشته باشند. یک جور جاذبه یا یک نیروی نادیدنی عجیب انسان‌ها را به سمت هم می‌کشاند. رابطه‌ی من و زن‌م هم همین‌طور است. حداقل حالا می‌دانم که از لحاظ ظاهری چه‌چیزی یا چه خصوصیتی در او توجه من را جلب…

داستان کوتاه «یک شب برفی»

کمی از نیم‌شب گذشته بود. بادِ وحشی توی هوا می‌پیچید و دانه‌های ریز و درشت برف را این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کرد. هوا سرد بود. از دو سه شبِ پیش هم سردتر شده بود. چند روزی بود که برف می‌بارید و فعلا خیالِ بند آمدن نداشت. آن‌طور می‌بارید که هنوز رد پای عابران توی کوچه…

من و زن‌م (ده) – کار به خاطر یک مشت اسکناس

زن‌م در خانه است. وظیفه‌ی خرید برای شام امشب، مثل تمام شب‌ها با من است. او برای درست کردن شام به چیزهایی احتیاج دارد. من اما برای شام 250 گرم غزل تازه و نوبر، یک کیلو رباعی خشک، یک بسته قصیده و چند کیلو داستان کوتاه خریده‌ام. زن‌م البته آش‌پز نمونه‌یی‌ست؛ اما نمی‌دانم با این…

من و زن‌م (نه) – سیگار، کمی ترانه و یک خلوتِ دوباره

درست نمی‌دانم چرا؟ اما سیگار کشیدن را دوست دارم. زن‌م اما این‌کار را دوست ندارد. گاهی میان عشق‌بازی‌هایمان سیگار می‌کشد. تماشای سیگار کشیدن یک زنِ زیبا دیوانه کننده است. طوری‌که میخ‌کوب می‌شوم. زبان‌م بند می‌آید. چشم‌هایم بی‌حرکت میان دود و فیلتر رژ لب گرفته‌ی سیگار معلق می‌ماند؛ اما در کل زن‌م از سیگار خوش‌ش نمی‌آید.…

من و زن‌م (هشت) – یک بی‌خوابی همیشه‌گی

توی تخت‌خواب خوابیده‌ایم. البته فقط زن‌م خوابیده است. من با خودم کلنجار می‌روم اما خواب‌م نمی‌برد. گاهی از پشت بغل‌ش می‌کنم؛ گاهی به‌ش پشت می‌کنم؛ سرم را توی موهایش فرو می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم؛ اما هیچ‌کدام نتیجه نمی‌دهد. وقتی که خواب‌م نمی‌برد، نمی‌برد. هیچ‌کاریش هم نمی‌شود کرد. احساس سنگینی غریبی می‌کنم. حال‌م خوش نیست.…

من و زن‌م (هفت) – فقط به خاطر این‌جور چیزها

زن‌م نگران است. می‌ترسد که من او را فقط برای «این‌جور چیزها» بخواهم. منظور او روابط جنسی‌ست. من می‌گویم: – «تقریبا همین طوره. من «تو» رو فقط برای این‌جور چیزها می‌خوام». منظور من این است که روی شخصیت مقابل در یک رابطه تاکید کنم. او این‌طور وقت‌ها دوست دارد که از او تعریف کنم. زیبایی‌یش…

منو اصلی