درباره فیلم The Autopsy of Jane Doe (2016) | کالبدشکافی یارو (2016)

در فیلم «کالبد شکافی یارو (فلانی) 2016» جز موردِ مشمئز کننده بودن صحنه‌های کالبدشکافی که نسبتا واقعی بنظر می‌رسیدند، وجود عدد مورد علاقه‌ی من 27 (اسم همین سایت) نکته‌ی قابل‌ توجهی در فیلم به حساب می‌اومد. این عدد به صورت عدد رومی XXVII (یعنی 10+10+5+1+1) در فیلم آورده شد که به بخشی از کتاب سفر…

داستانک «پروژه قاره‌سوزی»

قبلاً درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص داد که ابرهای واقعی کدامیکی هستند. سیاه‌ترها؟ یا سفیدترها؟ زمینه‌ی آسمان را نمی‌شد تشخیص داد. اگر همسایه‌ها لطف می‌کردند و توی رخت‌‌خوابشان همدیگر را توی بغل می‌گرفتند و چراغ‌هایشان را…

داستان کوتاه «نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ»

مدتی بود نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبزرنگی[1] در آسمان ظاهر شده بود. این را پیش از همه چند ستاره‌شناس آماتور تشخیص داده بودند و وقتی روز به روز بر بزرگی آن نقطه‌ی نسبتاً کوچک و سبز رنگ اضافه شد ما هم کم‌کم توانستیم ‌آن را به راحتی توی آسمان تشخیص دهیم. گاهی برای سرگرمی و گاهی…

داستان کوتاه «بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک»

اسمش علی بود؛ اما همه او را رضا صدا می‌زدند. گیرم شکمش کمی‌بالاآمده‌تر و موهای سرش کمی‌خلوت‌تر؛ اما او هم یکی مثل بقیه بود. عادت داشت صبح‌ها از خواب بیدار شود و نیم‌شب‌ها توی تخت کمی‌فکر کند تا به خواب برود. از خوراک لوبیا نمی‌خورد و از بوی مرغِ آب‌پز نفرت داشت. خانه‌اش هم یکی…

داستان کوتاه «به سوی بهشت»

روز بیست و هفتم ماه مِی همین‌که خواستم روزنامه‌ی صبح و بطری شیری را که پشت در خانه کز کرده بود بردارم چشمم به یک برگه کاغذ افتاد که با حروف درشت قرمز روی آن درج شده بود: «اطلاعیه مهم!» با بی‌میلی روزنامه را زیر بغلم زدم و مشغول خواندن اطلاعیه شدم. لِیسی که سر…

داستان کوتاه «بازرس»

آقای محمدی معلم هندسه تازه مدرسه بود که گویا سابقه درخشانی در جابجایی بین مدارس داشت. خودش که می‌گفت به تازگی از اهواز انتقالی گرفته و قبل از اهواز در خراسان ریاضی تدریس می‌کرده است. گاهی که فرصت مناسبی پیدا می‌کرد همان‌طور ایستاده، یک دستش را روی صندلی تکیه می‌داد و می‌گفت که در خیلی…

داستان کوتاه «هوایی‌ها»

این داستان کم و بیش واقعی است.[1] خورشیدِ بی‌رمق، پشت ابرهای خاکستریِ رنگ‌پریده از بالای کوچه‌های تنگ و خاکی شهر می‌گذشت. تابلوی حلبی کهنه‌ی مدرسه‌ی دخترانه با رنگ آبی زمینه و خط نستعلیق ناشیانه‌یی بر سردر آن آویزان بود. جلو در، درست زیر تابلو لامپ شکسته و خاک‌آلودی توی هوا تاب می‌خورد. گاهی باد می‌آمد…

منو اصلی