داستان کوتاه «انجمن رنگ‌ها»

اگر یک روز صبح، خیلی زودتر از ساعت معمول بیدارشدن‌تان با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شوید و آن طرف خط صدای یک شخصیت محترم را بشنوید که بعد از تعارفات معمول و عذرخواهی از تماس بدهنگامش به حالت هشدار به شما بگوید که چند روز بعد «بزبز قندی» و «گرگ» با هم سر…

داستان کوتاه «گُل کوچیک»

زیر ظل آفتاب میانه‌ی روز چند بچه وسط کوچه مشغول جست و خیز بودند؛ کمی آن‌طرف‌تر گوشه‌ی کوچه زیر سایه‌ی درخت چنار کهن‌سال، سگ زردی سرش را روی دست‌هایش گذاشته بود و با زبانی که از پوزه‌اش بیرون آمده بود له‌له‌زنان چرت می‌زد. هر وقت که صدای بچه‌ها بلند می‌شد گوش‌هایش را کج و راست…

داستان کوتاه «آپارتمان شماره 27، خیابان شفق»

داریوش جوان بلند بالای بیست و هفت-هشت ساله‌یی بود با موهای جوگندمی که به ضرب ژل‌مو یا هزار جور زهرماری دیگر همیشه شق و رق نگاهشان می‌داشت. چند بار او را با همسرش مرجان در راه‌پله‌ی آپارتمانمان دیده بودم. مرجان زن خوش‌چهره‌یی بود با لب‌های برآمده، دماغ باریک مثلثی شکل و موهای مشکی لخت. از…

داستان کوتاه «پله‌ها»

پشت پنجره باران ریز ریز نخستین روزهای دی‌ماه یک‌بند می‌بارید. روی شیشه را بخار کم‌رنگی گرفته بود و پشت آن منظره‌ی کوچه و خیابان به زحمت دیده می‌شد. میان قاب پنجره گاهی یک برگ از درخت چنار گوشه‌ی خیابان جدا می‌شد، به حالت محزونی در هوا می‌رقصید و سعی می‌کرد دست به دستِ باد از…

داستان کوتاه «یک جفت چشمِ بادامیِ خیس»

خورشید لحافِ آسمان را از روی خودش کنار زده بود که صدای «کاکُلی»، خروسِ «نجیبه‌خاتون» از باغ خانه‌ی او که به دامنه‌ی شیطان‌کوه مشرف می‌شد، ‌آمد؛ جاده‌های گل و گشاد و سر به زیر اطراف کوه را سُر ‌خورد و بعد از دو سه دور پیچ و تاب خوردن در کوچه به حیاط خانه‌ی «حاج‌رحیم»…

داستان کوتاه «سیاه‌گالش»

نخستین باری که داستان سیاه‌گالش[1] را شنیده بود هرگز از یاد نمی‌برد. از همان ساعت در درون خودش نوعی جوشش و میل مخصوص را احساس می‌کرد. دوست داشت بیش‌تر درباره‌ی او بداند و بپرسد؛ اما چیزی که بود هیچ‌کس میل نداشت درباره‌ی او چیزی به زبان بیاورد. هربار که  با ریش‌سفیدها می‌نشست و سر صحبت…

داستان کوتاه «برادرِ شغال»

دلش از رحمان پر بود. فکر می‌کرد که تمام دردسرهای زندگی‌یش زیر سر رحمان است. چون رحمان پای او را به این خانه باز کرده بود. این‌قدر برایش شیرین زبانی کرده و غذاهای خوب به او خورانده بود که نسبت به او یک جور مسئولیت یا علاقه‌ی خاص احساس می‌کرد. نمک او را خورده بود…

منو اصلی