درباره فیلم Arrival (2016)

چیزهای جالبی درباره فیلم‌های سال‌های اخیر که در ژانر علمی‌تخیلی و با درونمایه ارتباط با موجودات فضایی ساخته می‌شوند وجود دارد. مهم‌ترین آنها هم این است که تعداد آنها نسبت به سال‌های دورتر خیلی بیشتر شده است. طوری که انگار انسان‌ها دارند کم‌کم آن آمادگی لازم را برای درک چنین مساله‌ای در خود به وجود…

داستان کوتاه «همه‌چیز از همین‌جا شروع شده بود»

جورج دستش را از جیبش بیرون کشید و آنرا در هوا تکان داد و گفت: –      «بسه دیگه. بیا همین‌جا بشینیم. کلیسا فقط یه خیابون پایین‌تره. دیر نمی‌شه.» بعد سریع روی نیمکت پارک نشست. پایش را روی پایش انداخت و ادامه‌ی حرف‌هایش را دنبال کرد: –      «اصلا هیچ می‌دونی چرا آدمها بهش نیاز دارن؟ چون…

تو در تو

میان چشم‌هایم می‌خارید. با این‌حال احساس خوشایندی بود و دلم‌ نمی‌خواست دستم را از زیر لحاف بیرون بکشم و به آنها دست بکشم. می‌ترسیدم خوابم بپرد. طاق باز دراز کشیده بودم و کرک‌های پشمی لحاف زیر گردنم را قلقلک می‌داد. یک جور کرختی خاص یک حالت بخصوصی مابین بیداری و خواب با من بود. این…

داستان یک برگه کاغذ

هر روز صبح خورشید بالانیامده، رفتگران گروه گروه به میدان شهر می‌آمدند و با کاردک به جان دیوارهای شهر می‌افتادند و کاغذپاره‌هایی که باعجله روی همدیگر چسبانده شده بودند و چسب و سریش از سر و کولشان می‌بارید را از تن دیوار جدا می‌کردند. خورشید که بالا می‌آمد بقیه مردم با کاغذهای لوله‌شده‌ی زیر بغلشان از خانه بیرون می‌زدند و خودشان را با عجله تا میدان اصلی شهر می‌رسانند. کاغذها را با عجله باز کرده (...)

داستان کوتاه استاد

استاد! همان‌طور که سرپا ایستاده بود یک مداد نوِ تازه تراش‌خورده، یک خودکار، یک روان‌نویس و یک دفترچه یادداشت را از توی جیب جلیقه‌ی رنگ و رو رفته‌ی قدیمی بیرون می‌کشید و طوری که تمام اطرافیانش ملتفت شوند به دقت روی میز می‌چید. بعد پاکت سیگار بهمنِ کوتاه را همان‌طور که زیر لب شعار «ایرانی،…

درباره فیلم Correspondence (2016)

قطعا ندیدن فیلم Correspondence (2016) (مکاتبات) می‌تونه بزرگترین حسرت کسی باشه که عاشق نگاه تورناتوره است و با فیلمهاش عاشقی کرده. نکته عجیب و مسخره در مورد این فیلم اینه که تا این لحظه (1561) نفر به این فیلم در IMDB رای دادند و نمره فیلم در کمال تعجب 5.9 (به حساب میانگین آرا) ثبت…

بازگشت به سرزمین تِرامانْ‍‍‍دا

شبی سوار بر مرکب تیزرو خود از قلعه‌های دورِ تصمیم باز می‌گشت. در خود جوششی تازه از اعتقادی اجباری یافته بود. مضطرب و پریشان از رهگذران جاده‌های انتظار، نشانِ کلبه‌ی پیرمرد سرزمینم را می‌پرسید. مگر نگفته بودم؟ به او گفته بودم از تراماندا نمی‌توانی دور افتاده باشی. روزی حتا در روزهای خاکستری تشویش به او…

منو اصلی