داستان کوتاه «با احساس گناه» یا «یک داستان عاشقانهی آبکی»
هوا برفی و مهآلود بود. ماشین را کنار خیابان، لابهلای ماشینهای دیگر پارک کرد. شال گردن دستبافی را از روی صندلی کناری برداشت، دور گردنش پیچاند، توی آینه به موهایش دستی کشید و از ماشین پیاده شد. توی این چهل سالی زندهگی هیچوقت خودش را تا اینحد گناهکار حس نکرده بود. دلش میخواست زنش را…






