من و زن‌م (شش) – جادوگر سرشار از جادوست

در خیابان هستم. زن‌م همراه‌م نیست. او در خانه است و من ویترین مغازه‌ها را سرسری نگاه می‌کنم و قدم می‌زنم. دو خط باریک، حکم بندِ لباس از چوب‌رخت آویزان است. بخش عظیم باقی لباس چند تورِ رنگیِ نازک است با پرهای پهن و پُر که بیش‌تر سطح‌ش را پوشانده‌اند. رنگِ لباس سیاه است. لکه‌های…

من و زن‌م (پنج) – وقتی که می‌رقصید

زن‌م رقصیدن را دوست دارد. من رقصیدنِ زن‌م را دوست دارم. من رقصیدن او را هم دیده‌ام. چند سال پیش دیده‌ام. حرکات نرم اما سریع بدن‌ش جلو چشم‌هایم است. او برای دوست‌ش می‌رقصید و من رقصیدن‌ش را دوست داشتم. در مراسم عروسی یکی از بستگان دورم بود. احتمالا من و او نسبت فامیلی خیلی دوری…

داستانک پرده‌های پنهان

لابد دنبال چیزی می‌گشتم والا آن‌قدرها هم عادت ندارم که برای وقت‌گذرانی در طول و عرض خیابان قدم بزنم. واضح‌ترین چیزی که به خاطرم مانده این‌ست که از عرض خیابان در حال عبور بودم و همین که سر چرخاندم تا از نبودن ماشین در سمت چپ خودم مطمئن شوم، گرما و کرختی نسبتا مطبوعی را…

داستان یک تکه چوب

هر دو روی زمین نشسته بودند. با یک تکه چوب روی خاک یک چند ضلعی کشید و چوب را درست همان‌جایی که خط کشیدن را شروع کرده بود نگه داشت. بعد آن‌را بالای مستطیلی که کشیده بود گرداند. ـ «این دنیای منه» و چوب را همان‌طور دورتادور مستطیل تکان ‌داد. بعد نوک چوب را جایی…

من و زن‌م (چهار) – دو مجنون و یک لیلا

زن‌م مرا دوست دارد. ما معمولا چند روز در میان به پیاده‌روی می‌رویم. قدم می‌زنیم. او معمولا سمتِ چپِ من راه می‌رود؛ دست راست‌ش همیشه از میان دست چپ‌م و بدن‌م رد شده. گاهی دست‌ش را بیرون می‌کشد تا موهایش را توی روسری‌ش فرو کند. ولی تقریبا دست‌ش همان‌جاست. طوری راه می‌رود که اگر دست‌م…

درباره فیلم The hunt 2012 – وقتی شکارچی، شکار می‌شود

گفتی شکار گیرم، رفتی شکار گشتی… بعضی‌ وقت‌ها، بعضی فیلم‌ها را که می‌بینم دل‌م می‌خواهد هر چه زودتر تمام شوند. دل‌م می‌خواهد پایان فیلم زودتر سر برسد، کرکره‌ی عوامل و دستیاران و بازیگران و بازیگردانان پایین بیاید و با رها شدن از این کابوس (کابوس فیلم دیدن) به زنده‌گی عادی خودم برگردم. این فیلم را…

داستانک «حماقت»

زن گفت: «هنوز برنگشته؟» دختر گفت: «نه!» زن گفت: «چند وقت گذشته؟» دختر گفت: «بیش‌تر از هفت ماه.» زن گفت: «خبری ازش داری؟ می‌دونی کجاست و چی می‌کنه؟» دختر گفت: «نه! نمی‌دونم. نمی‌خوام درباره‌ش حرفی بزنم.» صدای تک‌نوازی گیتار فلامینکو توی کافه پیچیده بود. روی دیوار کافه عکس‌های مختلفی از هنرمندان معروف دنیا وجود داشت…

منو اصلی