خانه » بایگانی برای آگوست 2014 » برگه 2
زیاد تلویزیون نمیبیند. زنم را میگویم. فقط تلویزیون نگاه میکند. من هم نگاه میکنم. او وقتی فیلم به جای حساس و رمانتیک میرسد گریه میکند؛ هقهق نمیزند، فقط چشمهایش آنقدر تر میشود که با دست صورتش را پاک میکند. دستش توی دستم است ولی آرام جدایشان میکند و سروقت صورتش میرود.
من هیچوقت زنم را ندیدهام ولی با او خیلی فیلم تماشا کردهام. با هم سینما هم رفتهایم. وقتی فیلم تمام میشود ما نشستهایم. مردم یکییکی بلند میشوند و دنبال درِ خروجی میگردند. همیشه یک نفر که کنترلچی بلیت سینماست جلو در ایستاده و پردهی در را کنار نگاه میدارد. در تمام این مدت ما نشستهایم. چراغهای سالن هم روشن میشوند ولی هنوز ما نشستهایم و به پرده نگاه میکنیم. پرده کمرنگتر شده و ما به موزیک تیتراژ پایانی گوش میکنیم و نشستهایم. مردم فکر میکنند به سرمان زده یا آنقدر تحت تأثیر فیلم قرار گرفتهایم که میخکوب شدهایم. ولی من و او فقط نشستهایم و به موسیقی گوش میدهیم. موسیقی که تمام شد ما هم بلند میشویم. میایستم تا کمی او جلو بزند و اول او از در خارج شود. ما گاهی بعد از فیلم دیدن با هم حرف نمیزنیم. میگذاریم خوب در موردشان فکر کنیم. بعد او میگوید:
– «تو اگه جای اون مرده بودی با من چهکار میکردی؟»
و من مقدمه میچینم و چرند میبافم. او قبول میکند. او رد میکند. من چرند میبافم. او اینطور فیلمها را دوست دارد. از اینکه چیزی برای فکر کردن داشته باشد لذت میبرد. من از با او بودن لذت میبرم؛ اما چیزی که هست من او را ندیدهام. گرمای تنش را نچشیدهام اما مدتهاست دستهایش را توی دستهایم گرفتهام. تقریبا مطمئنام اگر قرار باشد زنی توی زندهگی کسی باشد باید شبیه به او باشد. مخصوصا اگر آن کس «من» باشم. زنِ من حتما همان شکلیست. همیشه گریه میکند. گاهی اشک میریزد. به ندرت بغض میکند. گاهی کمحرف میشود. آدم فکر میکند برای تمام واژههایش مدتها فکر کرده؛ اما اینطور نیست. خودش گفته که چیزی جلوِ زبانش نشسته و نمیگذارد فکرهایش دقیقا به حرفهای مشابه تبدیل شود. خب، زن من تقریبا اینطوریست. من او را دوست دارم. زنِ خوبیست. گاهی خوبتر میشود؛ اما اغلب خوب است. فقط خوب است. مهربان هم هست. با اینکه به نظر بیتفاوت میرسد اما ته دلش همیشه نگران است. قطعا از من خوشش میآید. دستهایم را دوست دارد. مخصوصا انگشتهایم را. با خودش میگوید:
اینها چیزیست که در خیالم و آن تهماندههای ذهنم از او دارم. صورتش کموبیش وحشیست. چشمهایش دریدهاند. دستهایش زنانهاند. زنانه حرف میزند؛ زنانه راه میرود؛ زنانه دستهایش را تکان میدهد و زنانه کتاب میخواند. اخموتخمهایش هم زنانه است. زنانه و آرام هم راه میرود. در کل اندام جمعوجوری دارد. تمام سینهی چپش توی کف دست راستم جا میگیرد و آنطرفی اندازهی حفرهی دست چپم است. توی کمرش قوس غریبی دارد.
گاهی موهایش آنقدر بلند میشود که تا آنجا ـهمان قوس غریبـ میرسد: – «به نظرت موهام بلند نیست؟» – «یه کم هست. ولی خب قشنگه. اذیتت میکنه؟» – «برم موهامو پسرونه کوتاه کنم؟» – «میزنم تو سرتها! بشین سرِ جات ببینم» – «آخه بدجوری شدن؛ دارن میخشکن.» – «خب! پس یه کم کوتاه کن. فقط 10ـ15 سانت. بیشتر بشه خونه رات نمیدم.»
موهایش سیاه است. همیشه سیاه بوده. از آن قدیم که فقط زیر شال و روسری نوک موهایش دیده میشد و دلم میخواست به غیر از این چند سانت چسبیده به ریشهی موهایش بقیه را هم میدیدم، موهایش سیاه بوده. احتمالا از بچهگی هم موهایش سیاه بوده. ولی وقتی نوزاد بود و تازه به دنیا آمده بود، موهایش حنایی بود. آن موقع خوشگل نبود، اما حالا زیباست. با جذبهست. خودش عکس نوزادیش را بهم نشان داد. عکس دوران مدرسهشان را هم دیدهام. یادم نیست وقتی که او به مدرسه میرفت من چه میکردم و چه زنی را دوست داشتم. شاید یک بار مادرش توی خیابان مرا به او نشان داده باشد: – «عزیزم! نگاه کن نینی.»
و من بهم برخورده باشد: – «من که نینی نیستم. پیش خودش چی فکر کرده؟»
و سعی کرده باشم جلوِ مادرش طوری راه بروم که مردانه و بزرگسالانه به نظر بیاید. آنموقع مادرش مهمتر بود. خودش که اصلا مرا ندید. یکبند ونگ میزد. مادرم گفت: – «چه دختر نقنقویی! بچهی من خوبه که گریه نمیکنه. آفرین پسرم»
از سر به سر گذاشتنش لذت میبرم. گاهی موهای سرش را میکشم، از رانهایش نیشگون میگیرم و هرچه قدر و از هر راهی که بتوانم اذیتش میکنم. او هم به تلافی هرچه میتواند سرِ من پیاده میکند. با لنگه کفش به دنبالم میدود و تا آن را بر سرم فرود نیاورد آرام نمیگیرد. دست کم پُر رنگترین تصویری که از زنم در ذهنم شکل گرفته همین است.
دوست دارم گاهی او را «عوضی بی شعور» خطاب کنم! و گاهی که روی صندلی، گوشهی اتاق لم دادهام و سعی میکنم چیزی، خاطرهیی را مرور کنم و یا به نوای دلنشین ترانهیی گوش کنم
و او ـ زنم ـ یکبند حرف میزند، بگویم:![man o zanam [1]](http://bisto7.ir/wp-content/uploads/man-o-zanam-1-300x199.jpg)
– «میشه یه دقیقه خفه شی؟»
و او دهانش را درز بگیرد؛ هم دهانش را و هم حرفهایش را. احتمالا باید تمام این خصوصیات را داشته باشد تا گاهی بتوانم او را به نام کوچکش صدا کنم و از او بخواهم:
– «میشه یه کم حرف بزنی؟ می خوام چشم هامو ببندم.»
و او از دلخوریهایش از زنِ همسایه بگوید و از حسادتهایش و من آرام شوم.
داخلِ آشپزخانه مشغولِ درست کردن سالاد است. بیخود دلم هوایش را میکند؛ آرام پشت سرش کمین کرده و از پشت محاصرهاش میکنم. سفت بهش میچسبم، دستهایش را پشت کمرش قفل میکنم و به سمت خودم برش میگردانم:
– «اگه حرف بزنی خفتهت میکنم»
و او آرام میگیرد. همان لحظه آرام میگیرد و من مختصات صورتش را محاسبه میکنم، چشمهایم را میبندم و با آرامش لبهایم را روی لبهایش میگذارم.
بدترین تنبیهیی که برای او در نظر گرفتهام Spank است. طوری که روی صندلی نشسته باشم، باید سر و پاهایش را به حالت بعلاوه از روی پاهای من و به دو طرف آویزان کند و من با کفِ دست یا خطکش چوبی به کفل او بزنم. شاید با پنج ضربه آرام شوم. ماشین نازنینم را خرد و خمیر کرده یا یک تکه کاغذ مهمم را بیآنکه از من بپرسد دور انداخته است. باید 10 ضربه دیگر هم تاب بیاورد. هنوز دلخورم. شاید به این زودیها نتوانم فراموش کنم. ولی با 3 ضربهی دیگر شاید بشود کاری کرد و بعد … فراموش میکنم. دستش را میگیرم و میبوسم و در آغوشش میکشم:
– «شام بریم بیرون؛ مهمون من! ولی اگه بازم تکرار کنی باید خودت منو مهمون کنی.»
و او خندهاش میگیرد. میخندد. من لبخند میزنم و او میخندد. خودش را آرایش میکند. ابروهایش را بالا میاندازد، سرش را مستقیم توی آینه کج میکند و من نگاه میکنم و خندهام میگیرد.
ـ «بی چی زل زدی؟»
باغچه در حال انحلال و بلور ترد استقامت روی شیروانیی ما بازیچهی دست باد شده است. همیشه غربت ابتدای جملههای من رنگی تازه میگیرد و حس میکنم برای بوئیدن شاخهیی گل تمام عطرهای عالم بو به بو دست به دست هم دادهاند تا حوالیی غربت، عطر وطن و حسرتش از همیشه تا همیشه تازه بماند. میخواستم برگردم به روزهای گذشته به انتهای دالانهای تودرتوی خاطرات نزدیک شوم و تا ساحل دوردست، تا فانوس دریایی کمسو بیامان پارو بزنم. نباید به چیزی عادت کرد که این چنین خروش بیدادگردی را روی وسوسهی دیوار میچسباند؛ و معناگریز تا اتمام جادههای جهان چهگونه میتوان انتظار تماشای عقوبت این همه نفرین و ناله را تاب آورد؟ میبینی؟ هنوز بوی جنون میدهم و پاییز با گربهی سیاه و سفید شیروانیهای باغچهی همسایه رفاقتی غریب دارد. پدر رفته تا با بوی چرک پول برگردد و مادر سفرهی رنگینی برای ضیافت شبانه پهن میکند. گرمای تند روزها تمام شبها را کلافه کرده است. خورشید دچار زردرویی همیشهی تاریخ پشت پردهی کدرترین ابرها کمین کرده و خاک روی دل زمین ماسیده و تا صدای آژیر روی خیابان و کوچه کشیده میشود، هوای ندامت به انتظار توقف روزها خرناسه میکشد. کسی تورا صدا نزده بود، که بیخود به سمت درازترین زبانها قد کشیدی. لهجهی تهمتروای فوارهها تا بلندترین آبها پرواز میکرد و میدانستم که باتو هیچکس حرفی نخواهد زد. دور تا دور تو را تفتهگی عقوبت اشغال کرده و بیجهت از جهات مختلف ادراک بر گناه قومی نگریستی که هرگز توان رویارویی مرگ را نداشتند. حالا دچار قدسیت روزها، مخدوم بیمواجیب نفرتام. از دیروز بریده، رنگ امروز ندیده و به حال و روز فردا بیتفاوتام. میان خاطراتی که رنگپریده در پستوی تو در توی ذهنم جا خوش میکنند، تصویری پر رنگ از توست که هر روز به خیالات و اوهام خویش تقدیم میکنم. نه شناخته تو را، دیده، نه…
و این هذیان و این تکانهای رنگپریده و روزها و روزها و شبهایی که پشت به پشت هم میگذرند و بوی رهایی میدهند.- بیست و هفت بار شده بود-شمارش روزها گامِ خیسِ رهگذران را همیشه به دنبال میکشید. همین حالا، همینجا،، اگرچه تلخ، اگرچه سرد، اگرچه دور از معنا و پست باید بگویم. ساعت دیواری روی دیوار ثانیهها را آهسته آهسته به زمین میپاشد و من که دراز به دراز به سمت هذیان دراز کشیدهام و بوی بیداری و خواب، در هم توی هوا پیچیده است. فردا دنبال چه کسیاست باد و گلدان چرا کنار پنجره خوابت نمیبَرَد؟ میخواهم ماه را تماشا کنم. تو را به یاد بیاورم و با چشمهای بسته در آغوشت در ابدیت زمان و مکان جاری شوم. بستهی لنگ شبها و خاموشیی فوارهها را هنوز دوست دارم و داشتم جاوادانهگیی کلام را روی زمین میکشیدم و هذیانِ من همیشه، بسته و باز شدن مداوم درها و پنجرههاست. مادر!؟ چه کسی پنجرهها را به روی ماه باز کرده؟ چرا توی دهانم خفهگی و درد زوزه میکشد؟ آبِ دهانم چرا توی زبانم بند نمیشود و چراغ خیابان بیاینکه به ازدحام یا خالی از حضور کسی بودن فکر کند چرا؟ بگو چرا تا خورشید چادرشبش را از روی صورتش کنار نزده به خانهی بارهای منفی سر نمیزند؟ این احتیاج بیجُرم به کسی بود و منِ پیاده وی سنگفرشها کشیده میشدم. بوی قهوه از چشمهات نمیبارید. از کجا میدانستم که تو مرا تماشا میکنی. نگاهِ تو یخ کرده، غمگین مثل مهتابیی سردِ یخکرده، خیره به چشمم بود. بریده بودم دوای درد را و نسخهپیچ این همه نقطه و دوا بودم. خیالم به خلوت ماه قد نمیکشید. نه! در بیصداییی خورشید فریاد شوق قد کشیده بود و محاورهی بیهذیان گندم و قافیه تا شقایق بارانخورده در خشکیی گلوی خاک راه افتاده بود مسیر و باد زوزه میکشید نخ به نخ…
سنگِ سردِ بیدلی بر دل، بکوب خواهر داغدارِ من؛ بر سینهات بکوب که اینجا برادر تو تا تسلیی همیشهگی فاصلهیی عجیب دارد. ترانههای تورا شنیدم، خاکستر باد را از روی بالِ کبوتران تکانده بودی و بوی طوفان را توی چمدان پشتِ پستو به سردابِ خاطرهها فرستادی. و من به سقوط دانهیی اندیشیدم که برچیده بودم و دهانِ بازِ تعجب پشت بیست و هفتمین هفته بوی خستهگی میداد. تو در خاطرات دورِ خاکستریی من راه میرفتی و رفته بودی تا روی سفال بام ذهن کسی قدم بگذاری. من در دیگری حلول کردهام. من شوقِ پرواز و آواز را باز با ناز تمام نیازهای تو هم قافیه دانستهام. خیال کردهام-میخواهم بخوابم، ایکاش شعری زمزمه کنی تا در حلول قافیههاشان وقتی که با دهانِ باز تماشای ماهِ نو را انتظار میکشم خوابی عمیق به سراغم بیاید. این نهالِ بیزوال؛ یک ماه و یک شب و یک خاطره بود؛ این من و این تو و این راه عبور بی خط و نشانی از شوق تماشای رود. چه میخواستی خواهر؟ آوار خورشید بر پوستینِ نازک تنت فرو میریخت و من زیر دریاها برای آفتاب فحشهای آبدار میفرستادم. باز که دهانت بوی خاطره میدهد! هوس کدام نیاز را توی حلقومِ شب ریختی؟ خواهر! خواهر داغدارِ من! نسبت ما با روزهای خوش رابطهیی عکس-گرفته بودیم از خودمان و چسبانده بودیم روی دیوار مجاور شب. باد توی دهان پنجره میریخت و غروب چارطاق توی حیاط افتاده بود. او گذاشته بود و گرفته بود نفس کشیدن را رو در روی فرداها با شعرِ شب همقافیه کنم! دراز کشیده بودی و نفس میکشیدی از دهانِ سیگار و دم و بازدم تو هوای مرطوب شب را چهطور صمیمانه میخواستی قصهی شاهِ پریان را برایم بگویی. پس چه شد؟! نه شهرزاد! نه! بانوی درازگیسِ هزار رنگ! بگذار افسانهها همیشه بوی کهنهگی بدهند. قصهی ما تولد دوبارهی یک شیون است تا دورهای انتظار.…
بگذار برای تو حالا از این غروب جمعه بگویم که انتظار میکشم تا بیایی. روبهروی باغِ اساطیریی تمدنِ از رنگ و رو رفتهام هنوز قناریی تلخیست که آوازی سوزناک را زمزمه میکند. همینها بود. نه؟ و تو از پشتِ خاطرات دورِ زندهگیی من میآمدی با شاخهی سلامی که لابهلای موهایت جا خوش کرده بود. همین روزهاست که پاییز بیاید و منِ خسته میخواهم روی سنگفرشهای پیادهرو دراز بکشم و جای قدمهای تورا تا بهار ببویم. از کدام بام به پرواز در میآیی و بر کدام گوشهی بامم بالِ پر اشتهاییی عشقت را آهسته جمع میکنی؟ بر کدام گوشهی این بامِ احساس؟ برای تو اینجا دامی نیست که اسارت را به لبان برآماسیده از عطشت بچشاند. تنها هجوم تنهاییی من در عصرهای هر روز جمعهام-شاید- تو را دچار هذیان و اضطراب کند. دلم میلرزد هنوز و صلیب خوشتراش خالیام روی تنهی این درخت منتظر توست تا به نینیی چشمهای تو خیره شود و از قدمت تمدن بیوقتییم بگوید. همینجا بود. روی یکی از همین درختها. بیحوصله نشسته بودم و در ناخودآگاه من آگاهی از تشویش گاهبهگاهم حضور داشت. به جانِ درخت افتاده بودم و جانم که سرشارِ یادِ تو بود، تورا کم داشت. روی یکی از همین درختها بود. مطمئنام. آن روز که نشانت داده بودم و میخندیدی؛ دست بر نشانِ تنهایی میکشیدی. آنجا بودی مگر نه؟ نه! درخت نمیتواند نشانِ هذیانم را بلعیده باشد. همینجا بود. نه؟ درست همینجا بود. کجای قصه بودیم؟ کدام شاهزاده بودی تو و کدام شوالیهی بی سلاح من؟ خندیدی. گفتی نه! تو شمالیهی ذی صلاحی. مگر نه اینکه از شمالِ آب و هوای دردها میآیی؟ مگر نه اینکه قامتِ تو تا شمال مساحت غربت و انتشار قد کشیده است؟ و من میدانستم که جرثومهی فساد باغها کلاغ نیست. و همین بود که پشت تمام سرهای مترسک خندیدم و بیجهت از خواب پریدم. همینجا بود که…