آخرین بروزرسانی: 4 دسامبر 2016
خاطره دست از سرم بر نمیدارد. میخواهد ویرانی مرا در استکانهای قهوهای شکسته باشد. عطر سفیدیست که منرا به یاد اولین افتخار مردانهگی نشسته است. شاید میتوانستم افتخار را جور دیگری معنا کرده باشی. اما این افتخار من نبود، این خستهگی جادهای بود که از قدمهای بیهوده و بستهی من روی زمین خشک میشد. زنگار بسته بود نگاه تو و من به انهدام آخرین پایانهی تداوم میاندیشیدم. باید از ترسیم حقانیت من ترسیده باشی. من گم شده بودم.
دستهای مرا اعجازی از تاریخ بغل زده بود و کشکشان حوالهی صورت نحیف آینده من و تو میکرد. من گناه کردهام، اما گناهکار نیستم. دستهای من بی پرده لحاف برهنهگی اشتیاقام را میدرید و من فکر میکردم که تداوم زندهگی من به زندگی حریرِ تو وصله نمیشود. من آسمانگرد بودم و در روی زمین کسی جای پاهای منرا میلیسید. میخواهی دستهای منرا ببوسی؟
باشد! من این خیال را در تو زنده خواهم کرد که نخستینی. اما برای من نخستین و آخِرین آنگونه که تو میپسندی و جامهات، رهایی آواز من نبود. من تنهاترین جامهی برهنهگیام را دوست میداشتم و با این خیال، رسوایی افکار من چقدر چسبنده است.
از خاطره میگفتم، خاطره را دوست میداشتم، چرا که خاطره منرا وصله کرده بود. من افکارم را با مدادم روی کاغذ وزن میکردم و امتداد دلهرهای که داشتی در من طلسم بی تو بودن را ترسیم میکند. شاید به همین چیزها افتخار میکردم.
مادر! تو منرا از چسبندهگی خاطره ترساندی و اینکه چهطور باید میان واژههایم دراز بکشم. خستهام. میشود سرِ من را بر رانهای عریانات ترسیم کنی؟ میشود مرا ببوسی؟ من به رنگ لبهای تو محتاجام. آنها به من نشانهای از خاطره میدهند. من هر روز صبح صورتام را با دستهای خود میشویم. اما لبهای من که رنگی ندارند. رو به قبله دراز بکشم؟ میخواهی در من بمیری؟ بیآنکه مرا بوسیده باشی نمیگذارم لبهایت را به من چسبیده باشی.
من این خاطره را دوست دارم و ترس اولین عریانیات بین پاهای معصوم تو، چند یادگاری دیده بود. من روی زمین دراز نشسته بودم و کسی از دستهای من اندوه اشتیاقام را میلیسید. مراقب باش زمین را اندوهگین نکنی. زمین که تقصیری نبود. به آخرین قطره که رسیدی چشمهایت در من بود که میگفت سیرِ سیرم و تو لبریز از اندوهِ من قهوهات را در استکانی خندیدی. من اینجا هرگز نامات را نپرسیدم. چرا که میترسیدم منرا بغل بزنی و اندوه خود را روی من بالا بیاوری.
گفتی نامات چه بود؟ تو مرا با چه صدا زدی؟ کسی منرا رها کرد. دستهای منرا محکم نگاه کن. پشت پستوهای کوچهی ذهن تو رهگذری ایستاده است، نمیگذرد، به انتظار ماست شاید. تو چه گفتی؟ گفتی خاطره را چه؟… گفتم… گفتم خاطره را … خاطره را گم کردهام. در من هست، اما نیست. جاییست شاید میان جایی که باید باشد و اما نیست. من نمیدانم از چه حرف میزدم. گفتی از خاطره میگویی؟ گفتی مراقب باشم زمین را اندوهگین نکنم؟
بیا این لکه جوهر را بگیر. اینطور همه چیز را خط خطی میکنی. لکه را روی کاغذ بگذارم؟ مثل یک نقطه؟ اما مادر…! من هنوز خاطره را دوست دارم. بخواب! آسوده بخواب. پشتِ پستو کسی بیدار ایستاده است. او هم میداند که خاطرهها برای خاطر تو خطرناکاند. بخواب ! اما… خاطره … گفتی چه؟ خاطره را چه؟ … بیا. لکه را بگیر ! بخواب. آسوده بخواب…
بگذاريد ! من نقطهِ آخِرينِ آخِرين سطر خاطره را نميگذارم. من خاطره را دوست ميدارم و اینطور خودخواسته و بيدليل و بيهوده در ميان افكار مدام خود رهايش ميكنم/



اولین باشید که نظر می دهید