با زنم نشستهایم گوشهی اتاق، تلویزیون میبینیم. کار خاصی نمیکنیم. جز اینکه گاهی من خمیازهای میکشم. او میگوید: اعصابمو بهم ریختی. چقدر خمیازه میکشی؟ میگویم: چهقدر نبودا… شاید این دومیش بود. او میگوید: همین که گفتم! بس کن. میدانم روزهای سختی را میگذراند. قصد ندارم سر به سرش بگذارم. پریود یا عادت ماهانه زنان طبیعیترین و در عینحال عجیبترین اتفاق زنانه است. برای من کاملا قابل درک است. میتوانم حساسیتهایش را حس کنم و بدانم که چرا کوچکترین و بیاهمیتترین کارهایم، او را به شدت عصبانی میکند. میگوید: یعنی چی؟ هرچی میشه این بحثو میکشی وسط و تحقیرم میکنی؟ اصلا خوشم نمیاد همهچیزو به پریود من ربط بدی. میگویم: عزیزم اصلا قصد تحقیر نداشتم. به هرحال یک اتفاق طبیعی توی بدنت در حال افتادنه و این رفتارات بخاطر اونه. میگوید: نخیرم. اصلا هم ربطی به پریود من نداره. کارات اعصبامو خرد میکنه. میگویم: سر چی؟ یکی دو تا خمیازه؟ سرم داد میکشد. برایم خط و نشان میکشد و بگو و مگو شروع میشود. هرچقدر سعی میکنم آرامش کنم تاثیری ندارد و هر حرفِ هر واژهی من شعلهی تازهای به پا میکند. میگویم: عزیزم. من میدونم دست خودت نیست. ولی انصافا یه ذره گیر دادنت مسخره است. آخه چند روز دیگه که حالت بهتر شد و یاد این لحظه بیافتی که بخاطر خمیازه کشیدنم سرم داد کشیدی، خندهات نمیگیره؟ با عصبانیت میگوید: یعنی چی هی حالت بده! حالت خوب میشه. هی اعصاب نداری. هی مریضی. میگویم: عزیزم… و بعد وا میمانم که چه بگویم. میگویم: ببین! یه چیز طبیعیه. من بهت حق میدم اعصابت از من بهم بریزه و حوصلهمو نداشته باشی. میگوید: من اعصابم مشکلی نداره. میگویم: درسته! حق با تویه. بعد چیزی نمیگویم. کمی که آرامتر میشود میگوید: تقصیر من نیست. نمیدونم چمه. دارم از درون آتیش میگیرم، تو هم سر به سرم میذاری. سری تکان میدهم. ادامه میدهد:…
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر
